فهرست
رویای باران در بعدازظهر آفتابی
رویای باران در بعدازظهر آفتابی

رویای باران در بعدازظهر آفتابی

آی‌اسپورت- دستم را روی پنجره هواپیما هلال می کنم و ارتفاعش را که هر لحظه کمتر می شود تخمین می زنم...چهار هزارپا...سه هزارپا... صدای یکی از همکاران از ته راهرو بلند می شود: پایین را ببینید... سر می چرخانم سمت صدا. پرتو با خنده تکرار می کند و من و می پرسم: چی شده؟! می گوید:« دریاچه! آبش زیاد شده»  می خندم: «آها... خدا کنه طغیان نکنه، سیل بیاد!» و هواپیما با شلیک خنده خبرنگاران روی باند فرودگاه ارومیه می نشیند. فکر می کردیم هوای ارومیه خنکتر از تهران است اما همین که سوار اتوبوس می شویم هرم هوای دم گرفته حسابی حالمان را می گیرد. سر ظهر است و بچه ها برای درامان ماندن از آفتاب پرده های اتوبوس را می کشند اما من ترجیح می دهم بیرون را تماشا کنم. شهری را که از در و دیوارش پوسترها، بروشورها و تبلیغ های میزبانی لیگ جهانی والیبال می بارد. انگار ارومیه نه فقط پایتخت والیبال ایران که پایتخت والیبال دنیا شده است!

خیابان ها خیلی شلوغ نیست اما اتوبوس ما با چند بوق ممتد راهش را باز می کند و دقایقی بعد با چند نیش ترمز مثل آدم ناخوش احوالی تلوخوران سرجایش ثابت می شود جلوی در ورودی هتل پارک محل اسکان خبرنگاران متوقف می شوند. هنوز پاشنه کفشم به آسفالت نرسیده که چند دختر و پسر جوان را می بینم که به سمت در اتوبوس می دوند! خشکم می زند. صدای یکی از بچه ها بلند می شود:«برو دیگه سعیده. چرا جلو درو گرفتی؟» چمدانم را روی زمین می گذارم و پیاده می شوم که جمعیت جلوی در محاصره مان می کنند. با تعجب اول به من نگاه می کنند و بعد سرک می کشند تا پشت سرم و داخل اتوبوس را ببینند اما با دیدن بقیه بچه ها هیاهوی آنها جایش را به سکوت می دهد. برخی خبرنگاران تازه کار از این صحنه تعجب می کنند! چون انتظارش را نداشتند. نگاه جمعیت روی من ثابت می شوند و دختر جوانی که گوشی همراهش را جلو صورتش گرفته و مشغول فیلمبرداری است می پرسد:«پس بازیکنا کجان؟مگه این اتوبوس تیم ملی نیست؟» می گویم:«نه عزیزم اتوبوس تیم ملی فرق می کنه، ما خبرنگاریم» همین جمله کافی است تا سگرمه هاشان بازشود و  خوش گلمیسیز (خوش آمدید) گویان از ما استقبال کنند.

قبل از اینکه جاگیر شویم به بچه ها گفتم بهتر است اول به رستوران برویم و کسی این پیشنهاد به موقع را رد نکرد. از سلف سرویس غذای مختصر و سبکی برداشتم و با یک بطری آب معدنی رفتم سمت میزی که پرتو، نیلوفر و مهری و سارا نشسته بودند. هوای خنک رستوران حسابی سرذوقمان آورده بود و بچه ها هنوز دست به قاشق چنگال نبرده بودند که سایه زن تقریبا مسنی روی میز افتاد. پرتو نگاهی به زن که کمی از موهای خاکستری اش از زیر روسری آبی تیره شال مانندش مشخص بود انداخت و بعد به ما نگاه کرد و دوباره به سمت زن برگشت و گفت:«جانم...کاری با ما داشتین؟»  انگار که با خودش کلنجار می رفت کمی من من کرد و بعد گفت: «شما خبرنگار هستین دیگه...» ما نگاهی به هم انداختیم و با حرکت سرمان و گفتن بله خبرنگار ورزشی هستیم، تایید کردیم. زن برای اینکه نقطه اشتراکی پیدا کند با لبخند پرسید: «از تهران اومدین دیگه» سارا زودتر از همه جواب داد: «بله از تهران اومدیم... شما چرا وایسادین؟ بشینین خواهش می کنم». زن دستش را روی میز گذاشت:«مرسی دخترم مزاحمتون نمی شم. راستش فقط می خواستم اگه امکانش باشه کمکم کنین» پرتو با گره ای که به ابروهایش می داد پرسید:«اتفاقی براتون افتاده؟» زن با سر به گوشه ای از رستوران هتل و میزی که دختربچه ای سیزده- چهارده ساله پشتش نشسته بود اشاره کرد و با همان صدای بم خود ادامه داد: «اون دخترمه. باران. راستش بهش قول دادم اگه امتحاناشو خوب بده برای تماشای لیگ جهانی والیبال بیارمش ارومیه ولی راستش...»  حرفش را قطع کردم: «بلیت بهتون نرسید! درسته؟»

 زن با تکان دادن سرش حرفم را تایید کرد. پرتو گفت: «خب چرا نرفتین مثل همه از سایت بازیا بلیت بخرین؟»  انگار این حرف داغ دلش را تازه کرد:«به خدا رفتیم ولی هرکاری کردیم نشد که نشد!» و دوباره به باران که با ظرف سالاد روی میزشان بازی می کرد نگاه کرد و گفت: «با این سن و سال چندصد کیلومتر کوبیدم اومدم اینجا که به قولم عمل کنم...شماهام مث دختر منین...می تونین یه جوری کمکمون کنین؟ براتون مقدور هست که باران را با خودتون ببرین تو سالن؟! خواهش می کنم!» پرتو جواب داد: «خیلی از این بابت ناراحت شدیم ولی این متاسفانه مقدور نیس. ما توجایگاه خبرنگاران می شینیم و غیر از خودمون اونم با آیدی کارت کسی رو اونجا راه نمی دن. واقعا متاسفم...» زن حرف دیگری غیر از خداحافظی نزد و به طرف میز دخترش رفت. آنقدر حواسم به آن زن و دخترش بود که نفهمیدم چطور ناهارم را تمام کردم.

غذا که تمام شد باید برای رفتن به سالن غدیر آماده  می شدیم. من آخر از همه از سر میز بلند شدم و وقتی از کنار میز باران و مادرش رد می شدم انگار پاهایم را با میخ به زمین کوبیدند! «ببخشید اسم خودتونو نگفتین بهمون!» زن با تعجب سر برگرداند و وقتی من را دید بازهم به پهنای صورت کشیده و کمی شکسته اش لبخند زد:«سیمین هستم» من هم خودم را معرفی کردم و دستی به سر باران که موهای بافته خرمایی رنگش را زیر روسری زرشکی خوشرنگی پنهان کرده بود کشیدم. باران با نگاهی که انگار همه معصومیت دنیا درونش بود به من نگاه کرد و با ذوق پرسید:«شما خبرنگارا همه بازیارو می رین سالن می بینین؟» از کیفم شکلات را بیرون کشیدم و به بهار دادم:«خب همه همه بازیارو که نه ولی بیشتر بازیارو چرا..» باران با حسرت گفت: «کاش منم حداقل یه روز یه بازی رو می تونستم برم از نزدیک ببینم» با صدای پرتو به خودم آمدم:«سعیده! بدو ییا بریم دیر می شه ها!» از باران و مادرش خداحافظی کردم اما در همه مسیر از هتل تا سالن غدیر چهره معصوم باران جلوی چشمم بود. خوب می دانستم چه حسرتی می کشد. کاش می شد کاری برایش انجام دهیم.

اولین بازی تیم ملی ایران ساعت ۱۸:۳۰ دقیقه در ورزشگاه الغدیر ارومیه برگزار می شد اما از آنجایی که شهر ارومیه به پایتخت والیبال معروف است، مشخص بود از ساعت ها قبل مردم به سالن خواهند آمد برای همین ما هم تصمیمی گرفتیم ساعت ۱۳:۳۰ به استادیوم برویم تا با خیال راحت وارد ورزشگاه شویم اما با وجود اینکه ۵ ساعت قبل از بازی ایران رفتیم باز هم اطراف ورزشگاه شلوغ بود و جالب تر آنکه وقتی وارد سالن شدیم تعداد زیادی از هواداران را دیدیم که از ما زودتر به سالن آمده بودند و می گفتند خیلی ها از صبح در ورزشگاه هستند. عشق به والیبال را در گوشه گوشه این شهر می شد دید، زنان با شوق و ذوق وصف ناپذیری پشت درها ایستاده بودند. هر کدام که از گیت بانوان رد می شدند فریادی از ته دل می کشیدند و انگار همه دنیا را به آنها داده بودند. به جایگاه بانوان می روم چند دختر که پرچم ایران را روی صورت های خود کشیده اند با آن لهجه شیرین ترکی می پرسند:«ببخشید خانم شما از تهران آمدید؟» می گویم:« بله» یکی از آنها که پرچم ایران را هم به دست گرفته می گوید:«می شود از قول ما از مسئولان تشکر کنید که اجازه دادند وارد سالن شویم؟» من که خوشحال تر از آنها هستم با خنده می گویم:«بله که می شود. حالا حس و حال تان چطور است؟» دختری که کلاه ایران بر سر دارد با لبخندی که چال روی گونه اش انداخته می گوید:«مثل این است که قند در دلم آب شده» و غش غش می زند زیر خنده، بقیه هم با خنده او می خندند. می گویم:«شما والیبالی هستید؟» آن یکی که به نظر می رسد از بقیه بزرگ تر است می گوید:« نه ، در اینجا همه خانواده ها والیبالی هستند. فرقی نمی کند دختر باشی یا پسر، بچه باشی یا بزرگ، والیبال در خون همه ما ارومیه ای ها جریان دارد.»

دستی به نشانه خداحافظی تکان می دهم و از دختران پر شور والیبال دوست فاصله می گیرم. کمی آن طرف تر یک مادر و دختر نشسته اند که نظرم را جلب می کنند، سمت آنها می روم. از نگاه شان مشخص است که فهمیده اند من خبرنگارم، به آی دی کارتی که در گردنم است ذل زده اند که با صدای من سرشان را بالا میاورند. از مادر پرسیدم:« شما چرا به سالن آمدید؟» با حالت تعجب جواب داد: «من فارسی نمی تونم زیاد خوب حرف بزنم» و با آن لهجه شیرینش ادامه داد:«عشق به والیبال که سن نمی شناسد.» کمی مکث کرد، به ترکی جمله ای گفت و دختر که می دانست مادرش نمی تواند بیشتر از این فارسی حرف بزند صحبت او را قطع کرد و گفت:« ما خانوادگی به سالن اومدیم پدرم با دو برادرم در قسمت آقایان نشسته اند.» دلم می خواهد بدانم مادر با این سن و سال از تیم ملی والیبال چقدر اطلاع دارد، اینکه می گویند ارومیه ای ها همه والیبالی هستند تا چقدر درست است برای همین به مادر می گویم شما بازیکنان والیبال را می شناسید؟ چشم هایش را نازک می کند و می گوید:« اختیار دارید من همه را می شناسم، امسال ما دو نماینده در خارج داشتیم. میلاد عبادی پور و سعید معروف پرچم ارومیه را در والیبال دنیا بالا نگه داشتند.» دخترش می خندد و می گوید:« ما به امیر غفور هم افتخار می کنیم. درست است ارومیه ای نیست اما بازیکن بسیار خوبی است و خوشحالیم که بالاخره بعد از سال ها هواداری بالاخره بازی آنها را از نزدیک تماشا می کنیم. 

تماشاگران موج مکزیکی می روند، دختران که خنده یک لحظه از روی لبان شان کنار نمی رود همه از جا بلند می شوند و بقیه سالن را همراهی می کنند، دلم میخواست من هم با آنها موج مکزیکی می رفتم اما باید برمی گشتم به جایگاه خبرنگاران. از پله ها که پایین می آیم یاد سیمین و دخترش می افتم. همان لحظه که به فکر آنها بودم جلوی در ورودی یکی از عوامل فدراسیون را دیدم، داستان سیمین و دخترش را تعریف کردم گفت: «امروز که نمی شود کاری کرد اما برای فردا سعی می کنیم به آنها بلیت بدهیم.» بعد از برد ایران ساعت ۲۱:۳۰ شب از ورزشگاه به هتل بر گشتیم، مردم در خیابان در حال پایکوبی و شادی بودند، درست مثل تهران که پس از پیروزی های فوتبال همه به خیابان می آیند در ارومیه این اتفاق برای والیبال افتاد.

 بعد از یک ساعت به هتل رسیدیم. برای شام به رستوران رفتیم، مادر و دختر معلوم بود که چشم انتظار هستند تا ما را دیدند بلند شدند به آنها گفتم ببخشید امروز نشد کاری کنیم اما قول داده اند فردا هماهنگ کنند تا انشالله وارد ورزشگاه شوید. باران محکم بغلم کرد و با خوشحالی گفت:« خاله هیچ وقت این هدیه ای که به من دادید را فراموش نمی کنم.» آنقدر سفت بغلم کرد که از گرمای دستانش عشقی که به والیبال داشت را احساس کردم. 

سیمین با دخترش باران در بازی دوم وارد ورزشگاه شدند و آرزوی دختر ۱۲ ساله بالاخره برآورده شد آنقدر فریاد کشیده بود و بازیکنان تیم ملی را تشویق کرده بود که صدایش در نمی آمد می گفت:«احساس می کنم دارم خواب می بینم، باورم نمی شود بالاخره توانستم به استادیوم بیایم.»

زنان سرزمینم، دختران این آب و خاک آرزوهای کوچکی دارند که برای شان بزرگ شده است. ای کاش روزی آنقدر همه چیز خوب باشد که آرزوهای ما هم قد بکشد. ای کاش روزی برسد که آرزوی یک دختر نوجوان رفتن به استادیوم نباشد.

۱۵    
آی اسپورت
2019-07-17 18:04:00
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر