فهرست
دق‌کردگان بی‌تبعید/ برای اکرم خانم که کسی بهش تبریک نگفت
دق‌کردگان بی‌تبعید/ برای اکرم خانم که کسی بهش تبریک نگفت

دق‌کردگان بی‌تبعید/ برای اکرم خانم که کسی بهش تبریک نگفت

آی اسپورت- بیژن خان را در حالی روی کاناپه نشاندیم که ده تا عمل قلب و بیست تا جراحی دیگر روی اعضا و جوارح‌اش  انجام داده بود و رسماً بقیه عمرش را از فلک دزدیده بود. گفت اولین بار که او و داشش بهمن به همراه علی آقا عبده به فکر راه‌اندازی بازی بولینگ در تهران افتاده‌اند هنوز تپه‌های تخت طاووس، ماهور بود و خانه‌سازی نشده بود. کپه کپه خانه‌هایی اینور و آنورش ساخته بودند. علی آقا دنبال این بود که زمینی مرغوب برای باشگاه بیلیاردش فراهم آورد که مجهزترین کلوپ خاورمیانه را تأسیس کند. هنوز علی با آذر خانوم به هم نزده بودند که لش و لوش آذر بیفتند به جانش و او خود در حالی‌که چاقو خورده بود تخت سینه‌اش، حریف را با یک مشت آپرکات ناغافل، چپرچلاق کند و با دست خودش بدهد دست شهربانی و برود در گوشه بیمارستان بخوابد. شما اگر بدانی تک‌تک این ورزش‌های مدرن در این مملکت شپش‌پرور هشتاد نودسال پیش، با چه خون دلی راه افتاده، دلتان به حال بنیانگذاران و نخبه‌های نسل اولش کباب می‌شود رسماً. همچنان که من دلم چنجه‌ذغالی شد وقتی برای اولین‌بار بیژن را دیدم و هول کردم از اوضاع و احوالش. و خاطرات و ضدخاطراتش. عین قماربازی که دار و ندارش را از دست داده بود و فقط دلش به وینستون لایت لای انگشتانش خوش بود امید داشت که آخر عمری ثروت مصادره شده‌اش را پس بگیرد و زندگی‌اش از این حالت سگی و در به دری خارج شود اما این امید واهی بود. از روزی که ماشالله قصاب او را از زندان زمان انقلاب فراری داده بود، تا زمانی که از راه مکزیک، قاچاقی وارد آمریکا شده بود، روزها و شب‌های وحشتناکی را از سر گذرانده بود که تیرباران شدن، هزار مرتبه از آن راحت‌تر بود. او و برادرش قهرمانان نسل اول بیلیارد ایران بودند و همه جای دنیا کنار میزهای مخمل سبز، روی سرشان قسم می‌خوردند. حالا که اکرم محمدی اولین مدال برنز بیلیارد قهرمانی آسیا را دشت کرده و شهر در حال پایکوبی برای اوست، باید بداند که چه زمانی چه مردانی چه خون دل‌هایی خوردند تا بیلیارد در ایران قوام بگیرد و متولد شود و راه هموار خود در پیش بگیرد. شاید شصت‌سال پیش از درخشش اکرم خانم، همین برادران بیژن و بهمن بودند که با علی آقا عبده به فکر تأسیس کلوپی دلگشا برای این کار افتادند. بیژن که توی لندن زندگی مجللی داشت یکهو علی آقا را دیده بود که از بوکس بازی در آمریکا خسته شده و آمده در لندن چند روزی مهمان رفقای قدیمی‌اش باشد و شب که بیژن او را برده بود بیلیاردبازی، جرقه‌ای توی سرشان خورده بود که اصلا چطور است بروند در تهران عزیزدردانه و عقب‌مانده خودشان یک کلوپ بیلیارد درست کنند که کل خاورمیانه برای بازی بروند آنجا و مشغول شوند. اتفاقا از دل همین فکرهای اولیه برای تأسیس کلوپ بیلیارد بود که فکر تأسیس باشگاه پرسپولیس استخراج شد و سرخ‌ترین کلوپ فوتبال ایران زندگی‌اش به ورزش اعیانی بیلیارد گره خورد. چه کسی باور می‌کرد پسر شیخ محمد بروجردی که علما و قاضیان مؤمن و مستحق مملکت اسلام به سرش قسم می‌خوردند و قرار بود کل بنده‌زادگانش، راه پدر را در حوزه قضا پیش بگیرند و دادگستر شوند، اینقدر اهل قرطی‌بازی و مشتی‌گری از آب دربیاید که بزند به جعده ورزش و شغل آبا اجدادی‌اش ـ حقوق و قضا ـ را فراموش کند؟ نقشی که عبده به عنوان یکی از اولین تکنوکرات‌های باحال ایران در ورزش بازی کرد هرگز از تاریخ پاک نخواهد شد. چون او اگر فقط بیلیارد راه می انداخت و باشگاه پرسپولیس را تنگش نمی‌زد، هرگز اسمش این‌همه پررنگ به تاریخ فوتبال ایران گره نمی‌خورد. اما هیچ‌کدام از این بدعت‌گذاری‌ها بی‌خطر نبود و او در یک زندگی پرفراز و نشیب، جاده‌های پرسنگلاخ را چهارنعل تاخت تا از حیثیت شاهین ـ محبوب‌ترین باشگاه تاریخ ایران ـ برای خود توشه راهی بگیرد و باشگاهی بسازد با چهل چراغ و چهل پنجره. اما این راه بی‌خطر نبود. چه وقتی که توی گوش گلزن قهار تیمش سیلی زد که چرا با مطربان و فواحش  عکس انداخته و حیثیت مسلمانی دودمان عبده‌ها را بر باد داده است و هزاران بچه مسلمان پرسپولیسی تیر به او نامه شکایت‌آمیز نوشته‌اند که این عکس ایمان ما را بر باد داد، چه زمانی که اولین تصمیمات برای حرفه‌ای‌گرایی و پرفشیونالیسم تمام و کمال ایرانی را در فوتبال ایران گرفت و هیچ کلوپی پیمان اخوت با او نبست و تنها ماند، چه آن روزها که رفت و در آمریکا تنها ماند و مرد. این راه بی‌خطری نبود. او می توانست همچنان در فدراسیون‌های والیبال و بوکس آمریکا ریاست کند و در ینگه دنیا بماند اما دیدن بیژن و در دل افتادن عشق ناگهانی بیلیارد، و تأسیس باشگاه قرمزها، عبده را در مهلکه خطرآفرینی انداخت. ارز کران تا کرانش خطر بود و خوف بود. اتفاقا همین بیژن خان که از روز اول تصمیم علی آقا برای تأسیس باشگاه بیلیارد در کنارش بود، در روزهای آخر زندگی عبده خان نیز دمپرش می‌چرخید. پس برای همین هم هست که وقتی می‌گویم عبده چگونه مُرد؟ می‌گوید یک روز که باهم رفته بودند بازی اسکواش بزنند و کل دنیا را به صناری تحویل نگیرند، عبده حوله‌اش را برداشت و رفت دوش بگیرد اما این دوش دامادی نبود که طول بکشد. خیلی زمان گذشت و بیژن رفت دنبالش که چرا اینقدر زیر آب مانده‌ای بیا بیرون برویم که آنجا زیر دوش جنازه‌ای را دید. این آخرین لحظات زندگی مشترک و رفاقت دو اعیان‌زاده ایرانی در آمریکا بود. بیژن دید عبده افتاده است و حالا یک‌جوری درباره او صحبت می‌کند که انگار دق کرده است. البته همه ایرانی‌های اهل غربت، یک‌جور “دق‌کردگی” ابدی در درون خود دارند که روز به روز سایه‌اش درازتر و بلندتر و گسترده‌تر می‌شود و عینهو بختک می‌افتد روی زار و زندگی آدم. پس چه نیازی هست که بگوییم او در دوری تیم قرمزی که تنها عشق زندگی‌اش بود دق کرد؟ بیژن می‌گوید علی نگران پرسپولیس و سرنوشتش بود. بیژن می‌گوید زیر دوش افتاده بود و دهان جنازه‌اش روی حرف “پ” مانده بود. لب‌هایش عین کسی که بخواهد “پ” را تلفظ کند روی هم فشرده شده بود. و این شکلی تفسیرش می‌کند که برای او تنها “پ” جهان همان پرسپولیس بود. من گفتم “پ” می تواند به مفهوم پوف ف ف ف! هم باشد.

پوف حتی می‌تواند به مفهوم خسته شدن از جهان و آدمیانش هم باشد. خسته شدن آدم از خود آدم هم باشد. بیژن یاد آن روزها افتاده بودکه دوتا داداش‌ها هرچه در بیلیارد به پیش می‌رفتند بی‌رقیب می‌شدند. همه را در آسیا و اقیانوسیه می‌مالاندند و به پیش می‌رفتند و ضرب شست‌شان روی میز مخمل، ایوالله داشت. عبده هم همان روزها داشت نقش تاریخی‌اش را بازی می‌کرد. ساختن کلوپی که لنگه‌اش در ایران نباشد. یک روز بزن بهادرهای شریک سابق و رقیب بعدی عبده(آذر خانوم) او را در حالی‌که داشت از رستوران می‌آمد بیرون، شهله شهله کردند ولی کور خوانده بودند. کی می‌توانست جلوی ضربه‌های گاوکش و فیل‌کش او دوام بیاورد؟ در حالی‌که چاقو تا دسته روی سینه‌اش خوابیده بود یک مشت به گنده‌لاته زد که بیهوش افتاد کنار درخت جلوی رستوران مهاراجه و رفت توی بیمارستان خوابید. او نیز از این ضرب شست‌ها، کم نخورده بود. عین آن روزها که باشگاه‌اش را رقبای مافیای درباری آتش زده بودند و او دلش شکسته بود. چون باشگاه‌داری در ایران همیشه فضای متخاصمی داشته است. آن روز که او باشگاه‌اش را جزغاله می‌دید دشمنانش این شایعه را ساز می‌کردند که او این‌جوری باشگاه‌اش راآتش زده که بتواند از بیمه تاوانش را بگیرد و این بدترین زهر تهمتی بود که بر جانش نشسته بود. جان زهرخور او از این اتفاق به سلامت جست اما در داستان آخرین اسکواش و آخرین دوش زندگی‌اش، نتوانست به سلامت رد شود. جنازه‌اش کنار دوش حمام مجموعه شیک و پیک اسکواش در آمریکا افتاده بود و بیژن خان با صدای خش‌دارش داد می‌زد که علی کجایی؟ علی کجایی؟  و او بلند شدن از یادش رفته بود .  مثل از یاد رفتن ما که نمی‌دانیم بیلیارد ایران چقدر به بیژن و علی بدهکار است .  تقدیر بیژن به آنجا گره خورد که یک روز در حوالی سال‌های آخر دهه پنجاه در مرز افغانستان، چشم بسته افتاده بود. نزدیک بامداد خماران بود که جوانک افغان چشم‌های بیژن را باز کرد تا هوایی بخورد و او شنیع‌ترین صحنه تاریخ “در به دری” را دید. مردم عین برگ خزان کنار هم افتاده بودند. زن و مرد و کودک و عروس و داماد و هرکی که فکرش را بکنی بی‌جان کنار هم افتاده بودند. نکته مشترک زندگی تمام آن مهاجران مغموم، شکم‌‌های پاره‌پاره‌شان بود. داشت قلب بیژن وا می‌ایستاد. به جوان افغانی که مأمور بردن او به کابل بود گفته بود این‌ها چی‌اند کنار هم دراز کشیده‌اند و شکم‌های همه‌شان دریده شده است؟ این‌ها چی‌اند؟ انسان یا حیوان‌اند؟ نکند من دارم فیلم می‌بینم یا مالیخولیا گرفته‌ام؟ جوان گفته بود چشم‌هات را ببند هیچی نیست.  نگاهشان نکن هیچی نیست. بیژن پرسید این‌‎ها کی‌اند؟ این‌ها انسان‌اند که دریده شده‌اند؟ این‌ها، این‌همه برگ خزان. این دربه‌درها. این اموات بی‌کس؟ این‌ها کی‌ًاند؟ افغان گفت نترس. قاچاقچی‌هایی که این‌ها را از مرز رد کرده‌اند شکم‌شان را دم صبح دریده‌اند که ببینند در شکم کدام‌شان جواهری یا طلایی یا دلاری پیدا می‌کنند. حدس می‌زنند که این فراریان از وطن، لابد برای زندگی آتی‌شان در اروپا اشیای نفیس در درون خود پنهان کر‌ه اند . بیژن پرسیده بود حالا چیزی هم پیدا کردید که به دریدگی شکم‌شان بیارزد؟ افغان گفته بود هیچی در انباری و معده‌شان نبود. بیژن نگاه کرد به عروسکی که شکمش دریده شده بود و چشمانش آنجا ماند برای همیشه. افغان گفت چشم‌بندت را بگذار و بمیر. هرکس مسئول کار خودش است برادر.

در آن بامداد خوفناک، دشت قرمز بود. قرمز از خون مهاجرانی که نمی‌دانستند برای چه فرار می‌کنند و کجا فرار می‌کنند و برای چه این‌همه تاوان می‌دهند و حتی قبری بی‌نشان برایشان کنده نشده که در آنجا مأوا بگزینند. خاطرات عبده وقتی در دل بیژن زنده شود، هنوز بعد از این‌همه سال چشم‌های نمور و یشمی آن کودک شکم دریده را نیز به یاد می‌آورد و از جهان و هرچه در او هست مشمئز می‌شود.

 بیلیارد برای بعضی‌ها به قیمت خون‌شان تمام شد و برای بعضی‌ها به قیمت جان و مال‌شان. بیژن بی‌خداحافظی می‌رود سمت بیغوله‌اش و در دل شب گم می‌شود و من تازه یادم می‌آید که بابت مدال برنز اکرم خانم در بیلیارد قهرمانی آسیا به‌ش تبریک نگفته‌ام. هرچه صدایش می‌کنم برنمی‌گردد. من نیز برنمی‌گردم. دنیا زیاد جای برگشتن نیست.

۹ ۶  
آی اسپورت
2016-10-03 14:03:00
نظر دهید
۶ نظر
مهدی
دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۶:۰۲
به آقای افشار.آتش زدی ما رو باز مارو بردی به کیهان ورزشی دهه 60 و اتاقی در حومه خاطرات.نگفتی که یاد اون دوران آسمان چشم ما رو ابری می کند اگر چه بی باران؟نگفتی یاد این دو عزیز جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست؟
۱
محسن
سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۳
بسیار تاثیر گذار بود . متشکرم
Saeid
سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۳:۵۰
Shoma behtarini dokhtare aryaei
Eftekhare irani
ارمان
سه شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۵:۲۳
بسیار عالی ...اگر امکان داره درباره بیژن و علی توضیات بیشتری بدید ..برای شناختن بیشتر
jaber
پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۰:۰۸
عالی. مثل همیشه. ابراهیم خان تکنوکرات سرخی که تو دنیای فوتبال نوشتی همیشه جلو چشممه. زنده باشی. خوشحالم از اینکه نوشته هاتون و میخونم. ♥♥
ارمان
يكشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۱۰
سلام مجدد .. اون ستاره که مرحوم ( صفرایرانپاک ) بود .. من جستجو کردم درباره اقایان ( بیژن ، و بهمن ) چیزی پیدا نکردم اگه ممکنه توضیح بیشتری بدید ...ممنونم
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر