فهرست
هفتمین روز درگذشت هادی: خانه‌ی خالی
هفتمین روز درگذشت هادی: خانه‌ی خالی

هفتمین روز درگذشت هادی: خانه‌ی خالی

آی اسپورت - وحشت زده و ناتوان دور خودمان می چرخیم. این طور وقت ها، آدم با چشم های اشک آلود می رود یک گوشه ی تاریک می خوابد، شاید وقتی بیداری، یک نفری که بی هوا از زندگی شان رفته، همان طور بی هوا برگشته باشد. قرار نبود این طور شود؛ این همه سال روی نیمکت، این همه سال نفر چندم. این همه ثروتِ اندوخته برای سال آخر. انگار که تمام این مدت داشت آماده می شد. دیگر وقتش رسیده بود کاری بکند. حالت نگاهی که دیگر نمی خواست توی دردسر بیفتد. دیگر نمی خواست پرسپولیس را بگذارد و برود نفت. نمی خواست توی حاشیه باشد. تمام این ها را گذرانده بود برای آن گل. گلی انگار دست خدا روی سرش بود، لحظه ای که بی هوا، از ناممکن ترین نقطه ممکن رفت زیر طاق پدیده تا یادمان بیندازد که دنیا هم گاهی همین قدر بی مبالات است. از اوج تا اوج. از پرواز روی گرم ترین روز آزادی تا سردترین شب کپورچال.
هادی رفت. درست وسط جایی که نباید. درست سر سالی که رسیده بود. یک طور غم انگیزی که دردش از ته قلب تا نوک انگشت ما را هم بگیرد و نقش زمین مان کند. هادی رفت. درست وسط بهترین روزهای بازی اش. چند هفته مانده به دربی. روزی که قول داده بود چهارمی را هم بزند و تمامش کند. چه کار می توانیم بکنیم؟ آدم این همه برود، بیاید، بجنگد، اوج بگیرد، بازوبند ببندد و بعد درست روزی که با بقیه فرق کرد این طور برود. حالا، توی خانه اش، به جز مادر و هانی و هانا - که توی اتاق کنار دستی اند - کس دیگری نیست. حالا ناگزیریم متقاعد شویم، حرفی نزنیم، تن سرد هادی را بسپاریم به سرمای خاک و خداحافظی کنیم. و پرسپولیس. درست وسط روزهایی که تازه می خواست سرپا شود از هوش رفت. حالا تمام قوایش را هم که جمع کند ، یک چیزی کم دارد. یک جای کارش لنگ می زند. یک جای چهره اش مه گرفته؛ هر بار که روی چمن آزادی می رود و چهره ی معصوم و بهت زده ی هانی و هانای خردسال را یادش می آید که دنبال هادی می گشتند و پیدایش نمی کردند. پدری که همه جا بود و نبود. هیچ وقت دیگر هم نیست. آدم با کلی صبر و حوصله از گرفتاری ها و بلاها بگذرد، خانواده اش را جمع کند، برسد به اوج و بعد یک شب شوم بخوابد و صبح بیدار نشود.
کاش دست تقدیر این قدر لامصب و لعنتی نبود. کاش می شد جلویش را گرفت. کاش این قدر خودخواه و بی عاطفه نبود و یک وقت هایی می شد کاری کرد؛ اما نمی شود. بزرگ ترین تژادی دنیا همین جاست؛ یک چیزهایی همیشه تغییر می کند. بی شرافتی تقدیری که نه اوج هادی را می بیند نه نگاه طفل های بی گناهش را. تقدیری که حتی امان نداد خداحافظی کنند. که مادر به بچه ها قول بدهد حالش خوب می شود و برمی گردد و دوباره می رود توی تلویزیون. تقدیر لعنتی. تقدیر ناچار. که به قول سعدی هرچه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را. جز این طور دردها که داغ و عجزشان درست وسط انبوه شادی ها می رسد و همه چیز را با خودش می برد. کاش چاره بود. کاش لااقل زحمت کشیده ها این طور نمی رفتند، کاش حفاظی بود، راه فراری. یک چیزی که سوارش شویم و بی توقف از این شهر نفرین شده خارج شویم و برگردیم خانه؛ خانه. خانه. خانه. همان جایی که قلب ها می شکنند.


علیرضا ارژنگ‌زاده / تماشاگران امروز
     
آی اسپورت
2015-10-09 16:12:23
نظر دهید
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر