فهرست
یادداشت روز: از خودکشی گری اسپید تا مرگ هادی نوروزی
یادداشت روز: از خودکشی گری اسپید تا مرگ هادی نوروزی

یادداشت روز: از خودکشی گری اسپید تا مرگ هادی نوروزی

سامان دوست‌ام خودکار توی دست‌اش بود و داشت چیزی می‌نوشت. پرسیدم: «چی می‌نویسی؟» گفت: «دارم یه چیزی می‌نویسم. اما نمی‌دونم که خوب میشه یا بد. اصلا نمی‌دونم چیزی که دارم می‌نویسم درسته یا نه.» گفتم: «خب یه کم توضیح بده بفهمیم چیه.» گفت: «ببین رفتم کلی درباره‌ی گری اسپید گشتم توی سایت‌ها. سرمربی تیم ملی ولز که سال 2011 خودکشی کرد. می‌دونستی اسپید چند ساعت قبل از خودکشی کجا بود؟» گفتم: «خیلی جزئیات ماجرا رو یادم نمیاد. کجا بود؟» سامان گفت: «26 نوامبر 2011 پیش از غروب، گری اسپید توی استودیو برنامه «فوتبال فوکوس» بی.بی.سی داره درباره‌ی شرایط تیم ملی ولز و لیگ برتر انگلیس حرف می‌زنه. اونقدر سرحاله که مجری برنامه بهش می‌گه می‌بینم که در «فرم عالی» هستی گری. بعد از غروب، اسپید استودیو بی.بی.سی رو ترک می‌کنه و یک ساعت تا خونه‌ش رانندگی می‌کنه. ساعت 7 صبح ولی همسرش جنازه‌اش رو اویزون به طناب، توی اتاق کارش پیدا می‌کنه.» چند ثانیه گذشت. گفتم: «حتما می‌خواهی این رو ربط بدی به ماجرای مرگ هادی نوروزی. اما گری اسپید خودکشی کرد. نوروزی که خودکشی نکرد.» سامان گفت: «اره، اما یه چیزی این وسط مشترکه. همون توصیفی که مجری برنامه فوتبال فوکوس از اسپید داشته: «فرمِ عالی». گری اسپید یه مربی خوش‌تیپ و موفق 42 ساله بود و هادی نوروزی توی 30 سالگی کاپیتان پرسپولیس بود. ببین آدم‌هایی که در فرم عالی هستن و دنیا رو در فرم عالی ترک می‌کنن، حس عجیبی برای کسانی که زنده هستن، ایجاد می‌کنن.» پرسیدم: «منظورت از حس عجیب چیه؟ درباره هر حسی، میشه گفت اون حس، عجیبه.» سامان گفت: «من فکر کنم حسِ ستایش و ترس رو با هم ایجاد می‌کنه در آدم. یعنی ما از یه طرف اون آدمی که در فرمِ عالی دنیا رو ترک کرده، ستایش می‌کنیم، چون آخرین تصویری که از خودش به جا گذاشته، تصویر یه شخصیت در فرمِ عالی بوده. از طرف دیگه همه‌مون می‌ترسیم، چون احساس می‌کنیم حتا اگر به موقعیت و چیزهایی که می‌خواهیم برسیم و در فرم عالی قرار بگیریم، باز هم...» حرف‌اش را قطع کردم: «باز هم حاشیه امنیت نداریم؟» سامان گفت: «آره.» گفتم: «خب ما هیچ وقت حاشیه امنیت نداریم. همین الان ممکنه یه زلزله 6 ریشتری بیاد، این لوسترِ بالاسرمون بیفته روی سرمون، تموم کنیم.» سامان گفت: «اره، حاشیه امنیت نداریم اما مگه پروژه اصلی زندگی همه‌مون، مبارزه اصلی زندگی همه‌ی ما سرِ ایجاد امنیتِ بیشتر برای خودمون و خانواده‌مون نیست؟» گفتم: «چرا، درسته. اما ببین این چیزهایی که می‌گی توی بحثِ شفاهی درمیاد. نوشته شده‌اش شاید جالب نشه‌ها. یعنی شاید گل درشت بشه. مثلا تو گفتی مُردن در فرمِ عالی، حس ستایش و ترس رو ایجاد می‌کنه برای آدم. به نظر من ولی مرگ آدمی که در فرم عالی بوده، باعث غبطه خوردنِ زنده‌ها هم میشه. یعنی یه کم پیچیده‌س ماجرا.» سامان گفت: «اره، خودم که همون اول گفتم نمی‌دونم چیزی که دارم می‌نویسم خوب میشه یا بد.» گفتم: «آره.» سامان گفت: «آره دیگه، اینجوریه.» گفتم: «اره.» سامان گفت: «راستی یه چیز دیگه هم یادداشت کرده بودم. می‌خواستم بیارم توی نوشته‌ام اما نمی‌دونم که خوب میشه یا بد. نمی‌دونم اصلا چه جوری، کجای نوشته ازش استفاده کنم.» گفتم: «چی؟» گفت: «فوریه 1958، منچستریونایتد...» حرف‌اش را قطع کردم: «حادثه‌‌ی هوایی برای تیم منچستریونایتد توی مونیخ.» سامان گفت: «خودم داشتم توضیح می‌دادم. آره، 8 تا بازیکن و 3 تا مربی منچستریونایتد توی اون حادثه فوت کردن و سِر مت بازبی سرمربی یونایتد هم دیگه نمی‌خواست به مربیگری توی تیم ادامه بده، اما اون‌جور که من خوندم، بعد از عمل جراحیِ مت بازبی توی سوییس، زن‌اش می‌ره بالاسرش و به‌ش می‌گه: «ببین مت، بچه‌ها می‌خوان تو دوباره تیم رو بگیری دست‌ات.» بعد بازبی روی تخت بیمارستان جواب منفی می‌ده. زن‌اش ولی به‌ش می‌گه: «خودت همیشه به بچه‌ها میگی تیم از همه‌ی ما بزرگ‌تر و مهم‌تره. پس به خاطرِ تیم هم شده، باید کار رو دوباره شروع کنی.» بعد بازبی برمی‌گرده به تیم و تا چند هفته با عصا کنار نیمکت، تیم رو اداره می‌کنه.» گفتم: «آره، یکی از دلایلی که یونایتد تونست 10 سال بعد با سِر مت بازبی دوباره تبدیل به یه تیم بزرگ بشه و جام قهرمانی اروپا رو ببره، همین پوست کلفتیِ بازبی و شاگرهاش بود.» سامان گفت: «تو هم به نظرت پوست کلفت بودن، خیلی مهمه پس...من هم می‌خوام این رو یه جوری ربط بدم به واکنشی که پرسپولیسی‌ها باید داشته باشن به مرگِ هادی نوروزی.» گفتم: «توی فوتبال که راهی جز پوست کلفت بودن نداری. حالا درباره چیزهای دیگه، می‌تونیم صحبت کنیم.» سامان گفت: «اره دیگه، حالا پرسپولیسی‌ها الان چه جوری می‌خوان...» حرف‌اش را قطع کردم: «تو قبلا این‌قدر فوتبالی نبودی. یعنی اینجوری با دقت...» سامان حرف‌ام را قطع کرد: «من همیشه فوتبالی بودم. همیشه هم به جزئیات دقت می‌کنم توی فوتبال. اما مثلِ تو جار نمی‌زنم.» گفتم: «من چی رو جار می‌زنم؟» گفت: «دوست داشتن فوتبال رو. دوست داشتن هر چیزی رو که دوست داری.» گفتم: «من جار می‌زنم؟» گفت: «آره. جار می‌زنی.» گفتم: «فکر ‌نمی‌کنم.» گفت: «ناراحت نشو حالا. بعضی ها درباره چیزی که دوست دارن، همه‌ش جار می‌زنن، بعضی‌ها هم جار نمی‌زنن.» گفتم: «ناراحت نیستم. دارم به این فکر می‌کنم که کلمه‌ی «جار» یا فعل «جار زدن» از کجا اومده. کلمه عجیبیه. وقتی تکرار میشه، یه جوری میشه واسه آدم. جار زدن، جار زدن، جار زدن...» سامان گفت: «اما یه کم ناراحت شدی از دست‌ام.» گفتم: «آره، یه کم، شاید...» گفت: «عیبی نداره. فقط می‌خواستم پوست کلفت شدن رو تمرین کنی. پنجشنبه اینده بیا بریم بازی پرسپولیس-صبا رو توی استادیوم ببینیم. روز مهمی میشه توی تاریخ فوتبال و تاریخ باشگاه پرسپولیس.» گفتم: «آره، بریم.» سامان گفت: «هنوز داری به عجیب بودنِ فعل جار زدن فکر می‌کنی؟» گفتم: «اره.» گفت: «باشه، فکر کن، اما فکر کردن به جار زدن رو جار نزن لطفا.» گفتم: «این لوسترِ بالا سرمون، تکون نمیخوره به نظرت؟» سامان گفت: «واقعا آدمِ بی‌مزه‌یی هستی. برو به جار زدن فکر کن. من هم بشینم ادامه مطلب‌ام رو بنویسم. نمی‌دونم که خوب میشه یا بد. اصلا نمی‌دونم چیزی که دارم می‌نویسم درسته یا نه.»

فرزاد حبیب‌اللهی، هفت صبح
     
آی اسپورت
2015-10-12 17:50:21
نظر دهید
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر