فهرست
ستون طنزیم: بادابادا مبارک بادا
ستون طنزیم: بادابادا مبارک بادا

ستون طنزیم: بادابادا مبارک بادا

مجسم کنید برای راضی کردن خانواده دختر چه پوستی ازتان کنده شده باشد. بعد فکر وام ازدواج باشید و همچنین جور کردن سند و ضامن برای یک وام دوزاری! بعد پیدا کردن یک تالاری که چک قبول کند. خرید طلا با عروس خانوم و هیات همراه به کنار. پیدا کردن خانه اجاره‌ای و جهازکشی به داخل آن و راضی کردن عمه عروس به اینکه از فکر ازدواج عروس با پسرش بیرون بیاید و همه این بدبختی ها! همه را مجسم کردید؟ حالا فکر کنید این بلا هم بعدش سرتان بیاید! «گروهی از طرفداران افراطی تیم سنت‌اتین فرانسه در حالی که می‌خواستند جشن ازدواج یک طرفدار تیم لیون را خراب کنند، به اشتباه وارد مراسم عروسی یک زوج جوان شدند و مراسم عروسی را خراب کردند. این گروه هولیگان قصد داشتند جشن ازدواج یک هوادار متعصب لیونی را به هم بریزند اما به اشتباه وارد یک باغ دیگر شدند و یک مراسم دیگر را به هم زدند. آنها با چوب بیسبال شروع به شکستن میز و صندلی‌ها کردند و با بمب‌های آتشزای سبزرنگ نیز فضا را دودآلود کردند. این در حالی که بود طرفدار لیونی مورد نظر این گروه هولیگان، چند کیلومتر آنطرف‌تر به خوبی و خوشی مراسم ازدواج خود را برگزار کرد. پلیس فرانسه در حال تحقیق روی این ماجرا است.» نتیجه اخلاقی: بعضی‌ها بدشانسند! بد شانس به دنیا می‌آیند، بدشانس ازدواج می‌کنند و بدشانس هم می‌میرند! سیلوا، پست شماره 10 و مربیان فرگوسن خودش را کشته که توضیح بدهد چرا داوید سیلوا را برای منچستر نخریده: «وقتی سیلوا در والنسیا بود ما بارها او را زیر نظر داشتیم. مشکل من با او این بود کسی که  می‌خواهد در پست یک شماره 10 بازی کند باید بازیکن خیلی خیلی خوبی برای این پست باشد چون هیچ گونه وظیفه دفاعی بر عهده‌اش نیست. پس اگر قرار است موفقیتی در کار باشد، هر کس باید وظیفه خودش را به بهترین شکل انجام دهد. من با این موضوع مشکل داشتم.» حالا اگر ایران بود. مربی اولی: مدیر برنامه‌اش خیلی بی شعور بود! درصد می‌خواست گفتم ما در باشگاه‌مان از این حرف‌ها نداریم قهر کرد مردک دلال صفت! مربی دوم: سیلوا قد نداشت که! تا سرشانه من بود! من بازیکن می‌خواهم عین غول ببره! (دو روز بعد همین مربی یک بازیکن را آورد با 132 سانت قد! نوش جانش!) مربی سوم: می‌خواستم برش دارم یکی از دوستانم گفت سیلوا اسم زن است! من هم برای اینکه حرف در نیاورند بی خیال شدم و از طریق همین دوستم، جاسم حمزه پشمک را آوردم که متاسفانه سه دقیقه بعد از عقد قرارداد رباط پاره کرد! مربی چهارم: سر بعضی مسائل به توافق نرسیدیم! (از این شفاف‌تر نمی‌شد باز کرد) مربی پنجم: ما سیلوا را می‌خواستیم اما در این سیستمی که بنده خودم طراحی‌اش کردم پست شماره 10 نداریم و پست شماره دوازده داریم. هر چقدر سعی کردم این را برای او توضیح بدهم نفهمید. درک تاکتیکی‌اش پایین بود! نتیجه اخلاقی: سیلوا نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!   بدشانسی! صحبت بدشانسی شد. وسط بازی اسکاتلند و لهستان یک پسربچه اسکاتلندی رفته داخل زمین که با لواندوفسکی عکس یادگاری بگیرد. عکس سلفی را گرفته و لواندوفسکی هم دقیقه آخر وقت اضافه توپ را چسبانده ته تور اسکاتلند و لهستان رفته یورو! حالا همه اسکاتلند پشت در خانه پسرک صف کشیده‌اند که نفری یک پس گردنی به این بچه وقت نشناس بزنند! خلاصه اینکه بدشانسی را می‌بینید؟ شده عین این فیلم کمدی‌ها که طرف یک دکمه را می‌زد کل شهر می‌آمد پایین! این اسمش اگر بدشانسی نیست پس چیست؟

هومن جعفری، ایران ورزشی
  ۱  
آی اسپورت
2015-10-13 11:40:03
نظر دهید
۱ نظر
عباس
سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۲۰:۴۲
پس گردنی :)))))))))))
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر