فهرست
یادداشت ویژه: سفر به خیر... آقای ایلیاتی
یادداشت ویژه: سفر به خیر... آقای ایلیاتی

یادداشت ویژه: سفر به خیر... آقای ایلیاتی

ابراهیم افشار

1
تابوتش سنگین نیست. به شمایل و نهنگ‌وارگی‌اش نگاه نکن. به هیبت سیبیل‌هایش نگاه نکن. به آرزوهای داخل سینه‌اش هم نگاه نکن. مگر آرزویی هم به دلش مانده بود؟ دیگر کدام آرزو؟ کُل دنیا را بگردی، کل غذاهای تودل‌بروی عالم را بخوری، با سنجاقک‌ها و کَل‌ها و دارکوب‌ها و مارال‌ها رفاقت کنی، یا آن صدای درجه یک پرفکت را داشته باشی... دیگر کدام آرزو؟ پس این همه اشک رفقایش در هجران او که جلوی بیمارستان آتیه روان است برای چیست؟
تابوتش سنگین نیست. دیگر چه آرزویی مانده بود برایش؟ کی مگر به اندازه او قوچ و سهره و لاله واژگون دید به عمرش؟ ‌کی مگر به اندازه او «چوک» خورد (پلو با شیر خالص گوسپند سیاه و کیشمیش و خرما و نیمرو) به عمرش؟ کی به اندازه او ‌آش دوغ و بریانی چشید؟ یا آب چشمه‌های زلال و شیر بزهای سیاه و چاشت چوپانان مغموم دره‌های وطنش را؟ یا حتی کوکوی تره‌های وحشی کوهستان‌های مه‌گرفته را لقمه کرد؟ کی مگر به اندازه او کویر و دریا و صخره و ستاره دید؟ پس تابوتش چرا سنگین باشد؟


2
او سفر دیگری را آغاز کرده است. به قول خودش «آدمی‌ همیشه در سفر است. حتی پس از مرگ نیز سفر دیگری را آغاز می‌کند». حالا قشنگ نگاهش کنید. مطمئنم که در تابوتش نیست و شما را سر کار گذاشته است. حالا لابد روی جل شتری دوکوهانه نشسته و از جاده ابریشم می‌گذرد. لابد اکنون ستاره‌ها و گوَن‌های وحشی و آفتاب‌پرست‌ها را می‌نگرد و زیرچشمی ‌خاطره می‌گوید برایشان. لابد دستمال ابریشمی‌ هم روی سرش گذاشته است که خنکای عصر بر آن بوزد و روحش تازه شود. مطمئنم دارد چاشت عصرگاهی‌اش را ردیف می‌کند که آب از کوزه سفال بخورد و به هفت‌برادرون و هفت‌کچلون و هفت‌عروسان روی آسمان سرمه‌ای خیره شود و با دبّ اکبر و دبّ اصغر مچ بیندازد و با آن صدای مردانه، غش‌غش بخندد. چرا نخندد آخر؟ او که نمی‌توانست آدم مرگ‌اندیشی باشد. آدمی ‌که زندگی را این‌قدر عزیز بدارد که عمرش را به ستایش کهکشان و آسمان نیلی بگذراند، برای چه با مرگ، یللی تللی کند؟ مرگ، سیاه است و او اهل رنگین‌کمان‌ها بود؛ نیلی، کهر، سبز، زرد، گلبهی، فیلی، صورتی، شتری، آبی زنگاری... آخ آبی زنگاری... مردان سفری، مرگ‌اندیشی نمی‌کنند معمولا... آن همه تَره و آن همه آهوبره و آن همه ستاره و آن همه سنگریزه‌های زیبا و آن همه ابر، برّه برّه ابر، نمی‌گذارند آدمی‌ به مرگ فکر کند. پس تابوتش چرا سنگین باشد؟


3
او هرچند برای همه شماها کارشناس چندبعدی محیط زیست بود یا مستندسازی زیرک و رند یا حتی شکارچی دشت‌های بزرگ، اما برای ما همیشه یک «ورزشی‌نویس» ماند؛ با آن تُن صدای بی‌بدیلش، آن سیبیل‌هایش، آن خان‌زادگی‌اش، آن روحیه ایلیاتی‌اش، خوش‌محضری‌اش، ادبیات شفاهی بداهه‌پردازانه‌اش، که حرف عادی‌اش هم تلفیقی از «عناصر بصری حماسه و طنز» بود. برای ما تنها یک «ورزشی‌نویس» ماند. با آن همه سابقه ورزشی توی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران. با آن همه سابقه تیراندازی و سوارکاری در دشت قزوین. با آن همه سابقه بوکس، کشتی، دوهای سرعت و استقامت، بسکتبال و مخصوصا والیبال که دیگر عاشقش بود. با آن قد و قامتش که آبشار می‌زد و می‌خندید. یک نک و نالی هم آخر اسپک‌هایش می‌آمد که شیرینی‌اش به همین بود. پس تابوتش چرا سنگین باشد؟


4 کاراکتر او متشکل از یک سفرروی (مسافر) همیشگی و یک ژورنالیست طناز، مال پیشینه‌ی او بود؛ برگرفته از روحیه و ژن ایلیاتی‌اش که کوچاری‌اند. ایلیاتی‌های همیشه در سفر و همیشه در حال ییلاق-قشلاق، قرار ندارند بر خاک خدا. و او نیز نداشت. ریشه‌ی نقالی و طنازی‌اش هم شاید به ادبیات شفاهی ایل شاهسون برمی‌گشت و به نوجوانی‌اش که طنزهای مینیمالش در توفیق چاپ می‌شد و «قلم‌انداز»هایش در مجله‌های جیبی ناصر خدایار... برای شاهسون‌ها اما «لَـله»ها سه‌چیز یاد می‌دهند: «تیراندازی و سوارکاری و راستگویی». حتی به گمانم در نظر لـله‌ی او «لعیا»، این راستگویی از آن دو ورزش صحرایی هم عزیزدُردانه‌تر بود. باید با شاهسون جماعت بچرخی تا بفهمی ‌چه می‌گویم. باید با قوتاز بیک می‌گشتی تا می‌گفتم. آنها در قدیم حتی کودکان خود را نمی‌بوسیدند. انگار که بوسه تنها برای وداع است و فقط برای بزرگ‌ترهاست. ما را برای وداع و دروغ، خلق نکرده‌اند. پس سیبیلوی ایلیاتیِ اهل روستای عصمت‌آباد دشت قزوین چگونه می‌توانست هم ژورنالیست باشد و هم راستگو؟ این دو آیا قابل جمع‌بندی‌اند؟ پس تابوتش چرا باید سنگین باشد؟


5
آن پسر سیبیل پرپشت که در نیمه اول دهه پنجاه با همه می‌جوشید و برای تحریریه کیهان ورزشی مطلب می‌نوشت (همچنان که برای دنیای ورزش و آیندگان)، اولین مطلبش درباره تیم زسکامسکو به دل چسبیده بود. کمی‌ بعدتر به والیبال‌نویسی روی آورد که تخصص خودش بود. با مطالبی ساخته پرداخته که وقتی حروفچین‌های گیلک کیهان، حروف سربی را با گارسه می‌چیدند، همیشه لبخندی به درازی لب‌هایش کنار اسمش بود. گِل او شیرین بود و همه روی هوا می‌زدندش؛ با آن ادب و فروتنی و خوش‌محضری و مخصوصا صدای زنگ‌دار مردانه که تلویزیونی‌ها وقتی شنیدندش فهمیدند که می‌تواند برای بازی‌های آسیایی تهران(1974) والیبال گزارش کند. برای گزارش‌های ایلیاتی او اما چه مکملی بهتر از داریوش جمالی، به عنوان مفسر؟ ما تا سال‌های سال تحلیل و تفسیرهایش را به یاد داشتیم که با رگه‌هایی از امثال‌الحکم «به‌روز شده» و چاشنی نرمخویی و دید اسطوره‌نگر او مخلوط می‌شد و در اعماق لایه‌هایش متلک‌های نجیب نثار «بدمن»ها می‌کرد که به مخاطب می‌چسبید. پس تابوتش چرا باید سنگین باشد؟


6
آخرین بار که دلنوشته‌ام را با صدایش خواند، جشن صدسالگی فوتبال ایران بود. به همت ناصر عظیمی‌. همه عتیقه‌های بازمانده از نسل اول و دوم بودند. خودم یک چیزی سردستی نوشته بودم درباره بی‌حرمتی به این نسل گمگشته طاعون‌زده و نمی‌دانستم که چه نوشته‌ام اما وقتی با سحر صدای او از بلندگوی سالن پخش شد، تازه حس کردم که چقدر سیاه و خراب می‌نویسم. عین شاهنامه‌خوانان ایلیات قدیم شاهسون که چشم و چراغ ایل بودند صدایش به حکمتی بند بود. او نیز چشم و چراغ رفقایش بود. «مجلس‌گردان» خواص و عوام‌شان. با آن طنازی و بداهه‌گویی‌هایش که معلوم نبود از کجای سینه‌اش سرریز می‌شود و در کدام چاه تخلیه می‌شود. مخصوصا در کنار رفقای گرمابه و گلستون قدیمی‌اش که دیگر اهلی و شهری شده بودند و او هرچه اصرارشان می‌کرد که با هم بروند توی کوه و کمر و کویر و کلوخ و کهر، پای رفتن‌شان نبود. اینها اهل هتل‌های پنج‌ستاره بودند و نمی‌دانستند که وقتی محمد در لحظه زایش خورشید عالم‌تاب از پشت کوه‌ها «کل»ی می‌بیند، یا آواز نی چوپانکی می‌شنود، چه احساس رهایی عظیمی بهش دست می‌دهد. او دیگر برنوی دسته نقره‌ای و خودکار بیک قدیمی‌اش را بر زمین گذاشته و دوربین بر دست برداشته بود. دوربینی که همه‌چیزش بود. دوربینی که همچون نان و نمک به لنز و تله‌اش قسم می‌خورد. آن‌بار هم که دستش شکست و چند وقتی از سفر بر حذر شد، گاه برای دیدن رفقای تحریریه‌های دهه پنجاهی وقت می‌گذاشت. گفتند خب چرا دستت شکست محمد؟ گفت به‌خاطر دوربینم. دلم نمی‌خواست دوربینم صدمه ببیند. مردم دوربین‌شان را سپر دست و صورتشان می‌کنند ولی من دستم را سپر دوربینم کردم. بعد نمی‌دانم به کدام کارگردان معروف نشنال جغرافیک اشاره کرد که هروقت می‌رود از سفر فیل‌ها گزارش تهیه کند، ده‌تا ده‌تا دوربین زیر دست و پای حیوون کار می‌گذارند که چند ثانیه فیلم بگیرند. گاه فیل‌ها می‌زنند دوربین‌هایش را له و لورده می‌کنند و آنها عین خیالشان نیست. اما محمد وقتی قوچ وحشی بهش حمله کرده بود، دیده بود که وای دوربینم وای دوربینم، به ناچار دستش را سپر دوربین کرده بود و قوچ دیوانه چنان شاخ زده بود که دستش شترق شکسته بود. خب الحمدلله دوربین سالم مانده بود. پس تابوتش چرا حالا باید سنگین باشد؟


7
تابوتش سبک است. پر کاه است. لـله‌اش گفته بود راستگویی بر سوارکاری و تیراندازی و والیبال و سفر، ارجح است. لـله‌اش لعیا گفته بود راستگویی بر همه‌چیز ارجح است. تابوت لعیا هم سبک مثل پر کاه بود. نگاه به آن هیبت سیبیل‌هایش نکنید. من با انگشت کوچیکه‌ام برش می‌دارم از زمین، تابوتش را. نگاه به صدای زنگدار حماسی‌اش نکنید که انگار از اعماق تاریخ می‌آید. سبک است. من با انگشت کوچکم برش می‌دارم از زمین. آدمی‌ که با انگشت کوچک برداشته شود نیاز به گریه هم که ندارد. او خودش حالا دارد از زیر تابوت به ما می‌خندد و سفر ابدی‌اش را بی‌اتول و بی‌دوربین آغاز می‌کند. سفر به‌خیر آقای ایلیاتی.



9411
  ۱  
آی اسپورت
2016-01-03 15:09:41
نظر دهید
۱ نظر
هومن جعفری
يكشنبه ۱۳ دي ۱۳۹۴، ۱۵:۱۴
نگارنده مردا که تو باشی ابراهیم افشار
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر