فهرست
بازخوانی یک یادداشت پس از نیم قرن؛ رقیب عشقی تختی که بود؟
بازخوانی یک یادداشت پس از نیم قرن؛ رقیب عشقی تختی که بود؟

بازخوانی یک یادداشت پس از نیم قرن؛ رقیب عشقی تختی که بود؟

او برادر هر دختری بود. از هر «لیلی» خواهر می ساخت و از هر «مجنون» یک برادر
من تختی را خوب می شناسم. شاید بهتر از هر کسی که به خاطرش شادی کرده و شاید بیشتر از تمام کسانی که برایش اشک ریخته و باز هم خواهند گریست بیشتر از «بلور» که در راه قهرمانیش بود و بیشتر از مفسر کشتی کیهان ورزشی که دلاوریهایش را نوشت و امروز سرگذشتش را می نویسد. حرفه من، کشتی نبود و اگر چیزی از کشتی دانسته ام و یکی دو بار پیرامون آن نوشته ام باز به خاطر تختی بوده است. «استقبال گرم در مهرآباد»، «بدرقه سرد در مهرآباد» و «شکست و پیروزی دهلی نو» سراسر نوشته های من درباره کشتی بوده است. با این وجود من تختی را بیش از همه شناخته ام زیرا او نخستین کسی بود که در زندگی، مرا شکست داد. در حالی که هرگز نخواست بر من پیروز شود و هرگز ندانست که مرا شکست داده است. من کشتی گیر نبودم او مرا در میدان کشتی شکست نداد تا مانند دیگر مغلوباتش از شیرینی دلخوشی هایش، زهر شکست را فراموش کنم. اصولا اول نمی دانست و هرگز نفهمید که مرا شکست داده است. داستان مبارزمن و او از 19 سال پیش آغاز شد و این تنها داستانی است در دنیای داستانی که شیطان نداشته است و هر سه بازیگرش پاک و منزه بوده اند. تختی در این داستان کشتی نمی گیرد و هرگز از قدرت بدنی سود نبرد با این وجود مرا شکست داد.  همان شکستی که نخستین و سخت ترین شکست من بود و شانزده سال تمام مرا رنج داد. بدون آنکه در هرگز در این زمان دراز به خاطر آن تختی را دشمن بدارم. «تختی در عشق مرا شکست داد.»
****
19 سال پیش ما هنوز 20 ساله نشده بودیم و تختی هنوز مدال افتخار نداشت. کشتی می گرفت و سخت امیدوار بود اما من امیدی به آینده اش نداشتم. زیرا ظهرها می دیدم که یک نان سنگگ زیر بغل گرفته و یک سیر پنیر لای کاغذ پیچیده به خانه می رود تا با مادرش ناهار بخورد. امروزه همه می دانند و علم هم می گوید که این غذای یک قهرمان نیست. اما من و علم نمیدانستیم که تختی غیر از یک قهرمان است. در آن زمان من دختری را دوست میداشتم که شاید زیاد هم نبود اما برای من زیباتر از او در دنیا وجود نداشت و حالا می فهمم که چرا مولوی می گوید «باید با چشم مجنون به لیلی نگاه کرد تا زیبایی لیلی را دید» و آن روز من مجنون بودم. لیلی هم مرا دوست داشت و ما می رفتیم تا بزرگ شویم و خانواده پر عشق و مهری را پایه افکنیم که تا ابد جاوید گردد اما ناگهان تختی پیدا شد.
***
هر دو تختی را می شناختیم اما چون بیرون از دنیای کشتی بودیم. نمی دانستیم که میرود تا از کشوری دوردست برای ما افتخار بیاورد اما سرنوشت بدون دخالت ما جریان داشت و تختی پسر فقیر محله ما با نان و پنیر به هلسینکی رفته بود و با مدال نقره بازگشت. من و او، در روزنامه عکس تختی را دیدیم و شرحش را خواندیم. خانه ما نزدیک خانه تختی بود. هر دو با روزنامه به خانه تختی رفتیم و او برای مادر تختی روزنامه را خواند و آن روزنامه را برای همیشه نزد خود نگهداشت. او برادری داشت پاک و آزاده که دوست من و تختی بود.. مادری داشت بزرگ و مهربان که یار مادر تختی بود و تختی را هم چون من و پسرش دوست داشت.
***
تختی از هلسینکی بازگشت و با مادرش به مهمانی خانه او آمد. آن روز جمعه بود.  بعد از ناهار، او، من، تختی و برادرش را بوسید و گفت: «خدایا شکر من سه داداش دارم، خدایا هر سه را نگهدار» به آمریکا رفت و تختی در دنیای افتخار حرکت کرد. ما همان طوری که نامه های برادرش راکه از آمریکا می رسید می خواندیم، با همان شادی و افتخار شرح دلاوری های تختی را می خواندیم. هر بار که از سفر باز می گشت می دانست که یک روز یا یک شب مهمان خواهش می باشد. اگر ده ها هزار تن آروزی مهمانی تختی را داشتند، تختی حتی در اوج شهرت و افتخار این مهمانی کوچک را فراموش نمی کرد. می آمد تا خواهرش را شاد کند و واقعا من هرگز نتوانستم چیزی به او بدهم که بتواند او را به اندازه دیدار «داداش» شاد کند.

***
او عاشق روح تختی بود و همین عشق روحانی وجود او را مسخر کرده بود. تا آنجا که او را از دنیای محسوسات به دور کرد و مرا نیز با همان حالت روحانی دوست داشت. من و تختی برادر او بودیم و میان من و او، او با تختی هیچ چیز غیر از عشق خواهر به برادر مطرح نبود. هروقت تختی به سفر می رفت، او به کمک مادرش «سفره حضرت عباس پهن می کرد» و هنگام نماز دعا می کرد. اگر او دعا می کرد که تختی قهرمان شود عیب نداشت اما او دعا می کرد که تختی به سلامت بازگردد. همین و بس. تختی برادر او بود نه قهرمان او. نه عشق او و نه زندگی او و شاید هم چیزی بیشتر از یک برادر که من و ما آن چیز را نشناختیم و شاید هیچکس آن را نشناسد. نمی دانم چه بود. هرچه بود «او» را از زندگی در محسوسات بیرون کرد و موجب شد تا من و تختی همچنان برای او «داداش جان» باقی بمانیم. نه ازدواج من و نه ازدواج تختی هیچکدام نتوانست در او تغییر دهد و در هنگام عروسی، خواهر فداکار و وفادار هر دوی ما بود.
***
«او» اینک کجاست؟ او اینک چه کار می کند؟ نه شما خواهید دانست و نه، من به شما می گویم. زیرا می خواهم تمام هیجان این قسمت را برای خود به یادگار عشق قدیم و ابدیم برای خود نگهداریم و این حق من است اما می گویم که روزی من در کشوری دوردست بیمار شدم. آشنایی، این خبر را بدو برد. «او» آرام نگرفت. از تهران به پاریس شتافت و 15 روز تمام کنار تخت من نشست تا آنکه بهبود یافتم و از بیمارستان خلاص شدم. آنگاه بدون آنکه پاریس را تماشا کند به تهران بازگشت. در حالی که برای نخستین بار با رویا سفر کرده بود. صرف پول، وقت و تحمل سفر تنها به خاطر آنکه در کنار برادر بیمارش باشد.
***
آیا حالا او چکار می کند که «داداش جان بزرگش مرده است» «آیا «او» زنده است.» آیا «او» دیوانه است. آیا «او» هم به نزد داداشش رفته است. من میدانم و «او» و خدای تختی. «او» به من چیزها آموخت و به تختی هم فراوان. اما تختی عشق مرا نابود کرد. از لیلی برای مجنون یک برادر ساخت. ستم تختی مرا سالها آزار داد. به همین روی ما دو برادر جدا ماندیم تا اینکه سه سال پیش رسید. روزی که تختی به دیدار من آمد و سفارش کسی را کرد. داستان این کس جالب تر از او می باشد. اما پیش از اینکه داستان کس را بنویسم اجازه دهید داستان دیدار را بنویسم. تختی نمی دانست که من آنجا نشسته ام و همین مشکل از دست من ساخته است. راهنمای او در این کار یک قهرمان سرشناس بوده است. برای قهرمان این کار را کرده بودم، به هر حال تختی آمد و آن کس را آورد.
***
زمانی که مرا دید، سکوت کرد و نخواست سفارش کند. اما بلور هم قبلا سفارش آن کس را کرده بود و من دانستم می خواهد سفارش همان کسی را کند که بلور قبلا کرده بود. مدتی نشست، بدون آنکه چیزی بگوید. سپس آنکس را مرخص کرد و گفت این بازی سرنوشت است. به کسی محتاج شده ام که بزرگترین سرمایه زندگی را از من گرفت. تختی هم مثل من من عاشق «او» شده بود. ولی من از تختی برای «او» یک داداش ساخته بودم و خودم نمی دانستم. زمانی که به شدت گریستم تختی هم گریست و یکدیگر را در آغوش کشیدیم و یکدیگر را بخشیدیم. اما باور کنید که من واقعا و از صمیم قلب او را یکشنبه ظهر بخشیدم. زمانی که تختی دیگر نبود. زیرا من هرچه فکر کردم در خود خصوصیاتی نمی دیدم که از یک دختر یک فرشته بسازم و این تختی بود که از عشق او یک فرشته ساخت. تختی قهرمان نبود. تختی جهان پهلوان نبود. تختی انسان هم نبود. چیزی بود «مخصوص» بیرون از زمان خود. بیرون از زمان های ما و مربوط به دنیایی که ما از آن بی خبریم. او گوهری بود از عصاره شرف انسانی در اعصار گذشته و نمونه ای تابناک برای نسل های آینده وطن.
  ۸  
آی اسپورت
2016-01-06 19:42:28
نظر دهید
۸ نظر
امیر
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۱۹:۳۲
چه حس غریبی داشت این مطلب، چر الان دنیا اینجوری شده؟
فرشید
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۱۹:۳۷
این گزارش دیوانه کننده زیبا بود
چه نویسنده هایی داشتیم و الان چی داریم
بهرام
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۱۹:۴۲
بعضی از متن ها را که میخوانی حسش میکنی چون میفهمی نویسندش با کلمه به کلمه متن زندگی کرده!
امیررضا
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۱۹:۵۱
چه متن درجه یکی بود. مرسی آقای اسداللهی. تا ابد روحت آرام و شاد
آرش
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۱۹:۵۱
من موقع خوندن این متن گریه ام گرفت. واقعا یکی از بهترین متن هایی بود که تو این سال ها خوندم و چه جالب که نیم قرن پیش نوشته شده
-
چهارشنبه ۱۶ دي ۱۳۹۴، ۲۰:۳۴
چه فیلمی می شه ساخت از این یادداشت.... روحت شاد آقای اسداللهی....
-
پنجشنبه ۱۷ دي ۱۳۹۴، ۱۰:۴۷
یه ماجرای سگی و دردناک!!
روح الله قاسمی
جمعه ۱۸ دي ۱۳۹۴، ۰۲:۲۸
من این زن رو می شناسم تختی واقعا عاشقش بود و بعد ازدواج هم نتونست فراموشش کنه. حیف که نمیشه اسمش رو بگم
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر