فهرست
گزارش یك جشن از برزیل/ آبادان، اروسیه
گزارش یك جشن از برزیل/ آبادان، اروسیه

گزارش یك جشن از برزیل/ آبادان، اروسیه

یک
وقتی ساعت هشتِ صبح در فرودگاه آبادان پیاده می‌شوی هوا فرقی با تهران ندارد. دما دقیقا در حدِ صبحِ تهران است، وقتی جلوی تنور سنگکی ایستاده باشی! می‌خواهم یاد قدیم کنم و ادای بومی‌ها را در بیاورم؛ هُرم گرما که می‌چسبد به صورتم، توی دلم می‌گویم: «این هوا، هوای مایه!» یادم می‌آید این جمله را قبلا یک جایی شنیده بودم. از ابراهیم تهامی! سال‌ها قبل که همراه تیم ملی رفته بود هندوستان، وقتی توی گرمای دیوانه‌وارِ بمبئی همه بازیکن‌ها چپ کرده بودند، ابرام در آمده بود که: «این هوا، هوای مایه» اما دقیقه بیستمِ تمرین گرمازده شده بود و با کاردک از روی زمین جمعش کرده بودند!
اگر بعد از بازیِ صنعت و فجرسپاسی مرا با کاردک از روی زمین جمع کردند، به مادرم سلام برسانید و بگویید: این لافِ آخری مرا کشت!
 



دو
امروز اینجا به هر کس می‌رسی اولین سوالش این است: «شیرازی هستی؟» وقتی پاسخ منفی می‌دهی می‌گویند: «پس زرد بپوش!» کلا دیالوگ‌هایی که اینجا ردوبدل می‌شود را باید یک گوشه‌ای نوشت برای روز مبادا. از راننده آژانس می‌پرسم به ورزشگاه نرسیدیم؟ می‌گوید: «هنوزه!» که یعنی مثلا نه هنوز نرسیده‌ایم. یا آن یکی -وقتی درس‌های جغرافی‌ را فراموش می‌کنم که این رودخانه کارون است یا اروند- می‌پرسم «اسم این رودخونه چیه؟» جواب می‌دهد: شط!



 
سه
شطِ عریضِ زردرنگی در شهر جاری است. رنگ سال هر چه می‌خواهد باشد، رنگ امروز قطعا زرد است. از تمام کوچه‌ها و پیاده‌روها آدم زردپوش بیرون می‌آید. خیابان‌ها را پرچم‌های برزیل فتح کرده‌اند. سال‌ها قبل، جعفری جوزانی «جاده‌های سرد» را ساخت. امروز می‌شود در آبادان «جاده‌های زرد» را ساخت. به کارگردانیِ ناصر تقوایی لابد! چون فقط او می‌داند «جمبلووو جمبلیلا» یعنی چه!


 
چهار
کمتر شهری را پیدا می‌کنید که ورزشگاهش در مرکز شهر باشد. اما ورزشگاه تختی آبادان درست نشسته وسط آغوش شهر، در خیابانِ «اروسیه». انگار عروسی به کوچه آبادانی‌ها رسیده، اما با الف! محلی‌ها توضیح می‌دهند که این خیابان قبلا محل زندگی روس‌ها بوده و اروسی از همان‌جا آمده است. سر و تهِ «اروسیه» را ماموران انتظامی بسته‌اند. هیچ خودرویی اجازه ورود به خیابان را ندارد و نیمارها و دونگاها با پای پیاده به سمت تختی در حرکتند. کاکا هم هست، با چند سوراخ روی پیراهن شماره10 زردرنگش که رد پای ترکش‌های جنگ نیستند قطعا. رد پای آتش سیگار، شاید.



 
پنج
سوزن انداختن که هیچ، در ورزشگاه تختی جای نفس کشیدن هم نیست. اما برای بندری زدن همیشه جا هست. آبادانی‌ها برای بچه‌های شیراز جهنمی ساخته‌اند که ملکه‌های عذابش بندری می‌رقصند. ملکه‌های سیه‌چرده و زردپوشی که صادقانه اعتراف می‌کنند «تیم ما آسانسورِ لیگ است. اگر برویم لیگ برتر دوباره برمی‌گردیم.» با این حال امروز آمده‌اند که نگذارند آسانسور در زیرزمین بماند. آمده‌اند اعلام برنامه کنند: «یه لیگ برتر بریم و بیِیم!»
 



شش
ابتدای بازی، هنوز قرائت قرآن تمام نشده آبادانی‌ها اولین نارنجک را منفجر می‌کنند. بلافاصله بعد از انفجار همه فریاد می‌زنند «الله اکبــــر»!! انگار هنوز از فاز جنگ 8ساله بیرون نیامده‌اند. حسن هوری تیمش را برمی‌دارد و به تمام جایگاه‌ها تعظیم می‌کند. در ورزشگاه تختی جایگاه‌ها تقسیم شده‌اند؛ جایگاه عرب‌ها، جایگاه عجم‌ها، جایگاه بغلانی‌ها،... اما هدف به تمام زبان‌ها یکی است؛ صعود به لیگ برتر. ضرب و تمپوها آن‌قدر بندری می‌زنند تا محمد شادکام گل اول را بزند. حالا تختی سبک‌ترین ورزشگاه دنیاست. همه روی آسمان دارند یزله می‌روند. به سِدعباس قسم، اینها شادترین جنگ‌زده‌های جهان‌اند.
 



هفت
در فاصله‌ی دو نیمه بلندگوهای ورزشگاه آهنگ بندری پخش می‌کنند که گویا آهنگ هواداریِ صنعت‌نفت است؛ «لیگ برتر دوره... اوفِی اوفِی/ چشم عادل شوره... اوفِی اوفِی» ترانه‌ها هم به اندازه خودشان سرخوش‌اند؛ «عشق موُ تیم نفته/ حوصله‌مون سر رفته!» با همین آهنگ و همین حوصله‌های سررفته(!) گل دوم را در همان شروع نیمه دوم می‌زنند. اصلا اینها ابزار صعود را به‌طور کامل مهیا کرده‌اند؛ بیست‌هزار جفت دمپایی ابری، شانزده‌هزار عینک ری‌بن، و دو هزار بطری خالی آب‌معدنی برای آنکه در مسیر سکوها تا شیرهای آبِ گرم، پر و خالی شوند. برای این بیست‌هزار نفر، همان دوهزار بطری کافی است. چون در وضعیت جنگی آدم‌ها راحت‌تر به هم کمک می‌کنند. کافی است صدا بزنی «عامو بطری‌ته میخوای؟»
 



هشت
حتی وقتی شیرازی‌ها گل می‌زنند و فاصله را کم می‌کنند کسی از تک و تا نمی‌افتد. ضرب و تمپوها همچنان به راهند. فقط آهنگ‌شان تغییر کرده: «ای خدا حالُم/ خیلی خرابه/ دوای دردُم/ ....» بگذارید نگویم دوای دردشان چیست. اصلا بگذارید نپرسیم دردشان چیست. بگذارید به درد خودشان برقصند!
 



نه
بازی را 2-1 تمام می‌کنند و آسانسور را به طبقه بالا می‌رسانند. با همان ریتم به خیابان می‌ریزند تا شهر را به تصرفِ شادی در بیاورند. از اروسیه که بپیچند داخل امیری، باقی شهر هم به آنها ملحق می‌شوند. در تمام دقایقی که مردان آبادان در ورزشگاه غوغا می‌کردند، زنان شهر در اروسیه منتظر بوده‌اند تا مردان‌شان با خبرهای خوش از اُستودیوم بیرون بیایند. این داستانِ تمام روزهای اروسیه و امیری است. اینجا همیشه دختر آبادانی بی‌قراره!
 



ده
 صبح، در راه فرودگاه، راننده خواب‌الود می‌گوید: «دیشب تا صبح بلوا بود. اصلا نخوابیدُم.» می‌گویم اگر بازی را نبرده بودید چه می‌شد؟ می‌گوید: «هیچ، باز هم تا صبح بلوا بود!» اصلا اینها انگار روز معمولی ندارند! تمام روزهای تقویم‌شان قرمزرنگ است. 27اردیبهشت هم به روزهای تاریخی این شهر اضافه می‌شود و ما از فراز آسمانی که روی نخل‌ها سوار شده با این شهر بلوایی وداع می‌کنیم. شهری که دردهایش را می‌رقصد و تمام روزهای تقویمش با سیلی سرخ‌اند.



همشهری ورزشی/ مجتبی هاشمی 



کدخبر: 9405
  ۴  
آی اسپورت
2016-05-18 15:00:26
نظر دهید
۴ نظر
-
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۲۸
اروسی؟
آرش
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۷
عالی بود متن تون. دمت گرم ولک
امیررضا
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶
این بهترین گزارشی بود که از صعود نفت آبادان خواندم. نشون میده اگه نیسنده ها برن تو فضا چثدر خوب میتونن بنویسن
-
چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۴:۵۸
دمش گرم بابا. چه کرده
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر