فهرست
یادداشت ویژه سروش صحت؛ از جرزینیو و کلی تا همینگوی/ قهرمان!
یادداشت ویژه سروش صحت؛ از جرزینیو و کلی تا همینگوی/ قهرمان!

یادداشت ویژه سروش صحت؛ از جرزینیو و کلی تا همینگوی/ قهرمان!

آی اسپورت- همه عاشق پله بودند ولی من جرزینهو را دوست داشتم. به خاطر این‌که هم تکنیکی بود، هم گل می‌زد، هم پاس گل می‌داد، هم قیافه جذاب و متفاوتی داشت و مهم‌تر از همه این‌که دایی‌ام طرفدارش بود و هر چه دایی‌ام دوست داشت من هم دوست داشتم. مدتی بعد دایی‌ام از ایران رفت و جرزینهو هم از تیم ملی کنار گذاشته شد و به‌سرعت آن‌چنان فراموش شد که انگار نه انگار روزی یکی از ستون‌های تیم خاطره‌ساز برزیل بوده است. چند ماه پیش در یک برنامه تلویزیونی که سراغ بازیکنان قدیمی برزیل رفته بودند جرزینهو را دیدم. پیرمردی شده بود چاق و قدکوتاه با لپ‌های باد کرده و پلک‌های افتاده. به پسرم گفتم: “وای جرزینهو، من وقتی هم‌سن تو بودم عاشقش بودم.” گفت: “کی هست؟” گفتم: “جرزینهو.” گفت: “چی کاره است؟” گفتم: “فوتبالیست… همدوره پله.” پسرم گفت: “چقدر زشته.” گفتم: “بازی‌اش حرف نداشت.” پسرم گفت: “این؟”… و به این ترتیب اولین اسطوره و قهرمان زندگی من به «این» تبدیل شد. گفتم: “تیم‌های الان که تیم نیستن، تیم یعنی برزیل ۱۹۷۰… جرزینهو، ریولینو، توستائو، کارلوس آلبرتو، پله…” پسرم گفت: “همه این‌ها به گرد پای مسی هم نمی‌رسن.” این‌هم از تیم رویایی و مورد علاقه‌ام… دو هفته پیش تلویزیون دیدار محمدعلی کلی با اوباما را نشان داد. محمدعلی کلی با دست و پایی لرزان روی صندلی چرخدار نشسته بود و اوباما در حالی که با او حرف می‌زد، دستش را فشار می‌داد و می‌خندید. روی این تصاویر گوینده داشت توضیح می‌داد که محمدعلی کلی، قهرمان سابق بوکس جهان، از بیماری پارکینسون رنج می‌برد و به‌سختی قادر به حرکت است. پسرم که داشت از اتاقش به آشپزخانه می‌رفت لحظه‌ای جلوی تلویزیون ایستاد، به محمدعلی کلی نگاه کرد و گفت: “وقتی بچه بودی اینم دوست داشتی؟” و محمدعلی کلی دومین اسطوره زندگی‌ام هم به «این» تبدیل شد. به چشم‌های کلی که روی صندلی چرخدار، بی‌احساس و یخ‌زده نشسته بود و به خنده‌های اوباما نمی‌خندید، نگاه کردم و یاد مبارزه‌هایش افتادم؛ یاد آپرکات‌هایش. یاد طناب‌زدن‌ها و رقص پایش. یاد کری خواندن‌هایش که داد می‌زد و شعر می‌گفت و حریف را با حرف نابود می‌کرد. یاد مبارزه‌هایش با جو فورمن، کن نورتون، جو فریزر که سه و نیم صبح به خاطر دیدنش بیدار می‌شدیم و خیلی‌ها برای بردنش نذر و نیاز می‌کردند. همیشه راند اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم گوشه رینگ می‌ایستاد و فقط کتک می‌خورد و وقتی مادر‌‌بزرگم تا پای سکته می‌رفت، مادرم آرامش می‌کرد و می‌گفت: “نترسین داره حریفش رو خسته می‌کنه… آخر کار بیچاره‌اش می‌کنه…” راست می‌گفت. تازه از راند هشتم، نهم بود که کلی زنده می‌شد و گردباد به راه می‌افتاد و ما مثل بقیه همسایه‌ها فریاد شادیمان به عرش می‌رفت و محله ساعت چهار و نیم صبح در هوا بود…


حالا محمدعلی به‌زحمت می‌توانست روی پایش بایستد… همان که رقص پاهایش جادویی بود. همان که می‌گفتند مثل پروانه می‌پرد و مثل زنبور نیش می‌زند. با فیلم «اژدها وارد می‌شود» بروس‌ لی وارد زندگی‌ام شد. در و دیوار اتاقم پر بود از عکس‌های بروس لی. نانچیکو خریدم. از بس موقع تمرین چوب‌های نانچیکو پشت کله‌ام خورد، هنوز احساس می‌کنم جای برآمدگی‌های آن موقع روی سرم مانده است. فیلم‌هایش را ده بار، ده بار می‌دیدم «راه اژدها»، «رئیس بزرگ» و… «اژدها وارد می‌شود» را که پانزده بار دیدم… بعد بروس لی مرد. مرگی مشکوک. این مرگ‌های مشکوک از آن چیزهایی است که ول‌کن آدم‌های دوست‌داشتنی نیست. تختی، صمد بهرنگی، جلال آل احمد، علی شریعتی و… چرا همه با مرگ‌ مشکوک از دنیا رفته‌اند؟ قهرمان بودند که مرگشان هم معمولی نبود و مشکوک شد یا مرگشان مشکوک شد که قهرمان شوند یا قهرمان بمانند یا قهرمان‌تر شوند؟


در جوانی شیفته همینگوی شدم… همینگوی که هم خوب می‌نوشت و هم خوب زندگی می‌کرد و انگار شیره زندگی را مکیده بود. از میدان گاوبازی تا کارزار جنگ، از شکارگاه‌های آفریقا تا پهنه اقیانوس، از امریکا تا پاریس و از اسپانیا تا کوبا و آفریقا. همینگوی برای زندگی کردن و تجربه همه کار کرده بود و همه جا رفته بود. بعد یک روز اسلحه‌اش را برداشته بود و مغز خودش را ترکانده بود. چرا خودکشی بین نویسندگانی که دوست داشتم این‌قدر زیاد بود؟ همینگوی، مایاکوفسکی، کوستلر، ویرجینیا وولف، سیلویا پلات، هدایت، رومن گاری و… این رشته سر دراز دارد. آن‌هایی هم که خودشان را نکشتند، کشته شدند. پوشکین و لرمانتوف در دوئل، کامو و فروغ فرخزاد در تصادف و تازه بگذریم از خیل کثیر معتادین و دیوانه‌ها و مشنگ‌ها. پسرم نامه‌ای از مدرسه آورد که در آن نوشته بود باید ساعت ۳ روز یکشنبه برای صحبت با روان‌شناس و مشاور بچه‌ها به مدرسه بروم. رفتم. مشاور مدرسه گفت: “باید برای پسرتون بیشتر وقت بذارین… نباید خودتون رو این‌قدر غرق کار بکنید. حواستون باشه که الان شما قهرمان اون هستید. حواستون به خودتون و پسرتون باشه.” پسرم را بردم استخر و بعد موقعی که با هم شام می‌خوردیم از او پرسیدم: “قهرمان تو کیه؟” گفت: “قهرمان چی؟” گفتم: “قهرمان دیگه… همونی که خیلی قبولش داری.” گفت: “قهرمان رانندگی؟” گفتم: “نه.” گفت: “راستی چرا مایکل شوماخر تو اسکی این‌جوری شد؟ مگه قهرمان نبود؟” گفتم: “قهرمان رانندگی بود قهرمان اسکی که نبود.” گفت: “قهرمان‌های اسکی تو اسکی چیزی‌شون نمی‌شه؟” گفتم: “چرا، اون‌ها هم ممکنه چیزی‌شون بشه” گفت: “این‌که نشد قهرمان.” گفتم: “قهرمان‌ها سوپرمن که نیستن.” و یاد سوپرمن افتادم و کریستوفر ریو که در فیلم‌ها نقش سوپرمن را بازی می‌کرد؛ همان که موقع یک سوار‌کاری تفریحی از اسب افتاد و قطع نخاع شد و مجبور شد بقیه عمر کوتاهش را روی ویلچر بنشیند… از میان این‌همه هنرپیشه چرا این اتفاق برای بازیگر نقش سوپرمن افتاد؟… حتی سوپرمن هم ضربه‌پذیر است؟


آیا قهرمان باید ضدضربه باشد؟ آیا قهرمان باید فناناپذیر باشد و برای همین قهرمان‌ها زود می‌میرند تا نامیرا شوند؟ توی روزنامه عکس‌هایی از فیدل کاسترو دیدم که با چشم‌هایی کم‌فروغ و صورتی پیر و فرتوت زیر بغلش را گرفته‌اند و به‌زور او را سر پا نگه داشته‌اند تا مردم کوبا بفهمند که هنوز زنده است. کاسترو دارد ادای بازدید از یک نمایشگاه نقاشی را درمی‌آورد ولی بعید می‌دانم که چیزی از نمایشگاه دیده یا فهمیده باشد. این‌هم از کاسترو که خودش و انقلابش سرمشق نصف دنیا شده بود تا از او و چه‌گوارا الهام بگیرند و دنبال آرمان‌هایشان باشند. حالا زیر بغل کاسترو را گرفته‌اند که نیفتد و چه‌گوارا از بس روی تی‌شرت، روی فندک، روی جاسیگاری، روی مایو، روی حوله، روی جاسوییچی، روی خودکار، روی عضلات دست و پا و همه‌جا هست، انگار که هیچ‌جا نیست…


از پسرم پرسیدم: “من قهرمان توام؟” پسرم گفت: “نه.” پرسیدم: “نیستم؟” گفت: “اصلا.” گفتم: “بالاخره تو هم یه قهرمانی داری… یه کسی که می‌خوای مثل اون باشی… اون کیه؟” پسرم گفت: “پاشا اپل.” گفتم: “اپل؟” گفت: “آره چون پاشا عاشق گوشی‌های اپله، بهش می‌گیم پاشا اپل.” رفتم زمین بازی پشت خانه‌مان که قهرمان پسرم را ببینم. پاشا اپل یک پسر شانزده ساله لاغرمردنی بود که پشت سر هم سیگار می‌کشید و جلوی من هم رودربایستی نداشت و سیگار کشیدنش را کم نکرد. به پسرم گفتم: “این قهرمان توئه؟” گفت: “آره.” گفتم: “چرا؟” گفت: “آلپاینش حرف نداره.” پرسیدم: “آلپاین چیه؟” گفت: “اسکی دیگه… اسکی آلپاین.” گفتم: “فقط همین؟” گفت: “آره، فعلا برای من اسکی آلپاین مهمه.” به پسرم گفتم: “تو هم سیگار می‌کشی؟” گفت: “نه.” گفتم: “چرا؟” گفت: “چون دوست ندارم.” گفتم: “راست می‌گی؟” گفت: “آره، برای چیزهای الکی که بهت دروغ نمی‌گم.” گفتم: “مگه برای چیزهای غیرالکی بهم دروغ می‌گی؟” گفت: “مجبور نباشم نه.” دوباره پرسیدم: “مطمئنی من قهرمانت نیستم؟” گفت: “آره.” خیلی ناراحت شدم. پسرم گفت: “ناراحت شدی؟” گفتم: “نه.” به پسرم گفتم: “تو یکی از نمایشنامه‌های برشت وقتی گالیله برای این‌که جون خودش رو نجات بده، تو دادگاه می‌گه زمین گرد نیست و خورشید دور زمین می‌چرخه، یکی از شاگردهاش بهش می‌گه… بیچاره ملتی که قهرمان نداره. گالیله هم جواب می‌ده… بیچاره ملتی که به قهرمان احتیاج داره.” پسرم گفت: “یعنی چی؟” گفتم: “یعنی همین که گفتم.” پسرم گفت: ” قهرمان خوبه ولی من هزار‌تا قهرمان دارم، برای هر چیزی یه قهرمان، برای همه چیز که نمی‌شه یه قهرمان داشت.” گفتم: “تو هزارتا قهرمان داری، اون وقت یکی از این هزارتا من نیستم؟” گفت: “چرا، تو هزارتا تو هم هستی ولی فقط تو نیستی.” غروب توی ترافیک گیر کرده بودم و به آدم‌هایی که توی بقیه ماشین‌ها بودند نگاه می‌کردم. زن‌ها، بچه‌ها، جوان‌ها، پیرها، خوش‌قیافه‌ها، خسته‌ها… آدم‌هایی که دور و برمان هستند با غم‌ها، مریضی‌ها، دروغ‌ها و خنده‌هایشان. آدم‌هایی که همه هم ضعیفند هم قوی، مثل قهرمان‌ها که هم قهرمانند و هم ضعیفند. ما فقط بعضی‌ها را بیشتر می‌شناسیم و بعضی‌ها را کمتر…
     
آی اسپورت
2016-06-14 18:03:47
نظر دهید
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر