فهرست
«منجی در زمین فوتبال است»
«منجی در زمین فوتبال است»

«منجی در زمین فوتبال است»

آی اسپورت - بیش از دو دهه پس از مرگ دلخراش پرنسس دایانا، حالا جهان بار دیگر شاهد مرگی است که اندوه حاصل از آن، تا دوردست‌ترین نقاط این کرۀ خاکی امتداد یافته است. خبر تکان‌دهندۀ درگذشت دیگو مارادونا به علت ایست قلبی، همچون زلزله‌ای چند ریشتری به جان جهان افتاد و فوتبال را در غم یک فقدان بزرگ فرو برد. بر روی سنگ مزار او نوشته خواهد شد: «از تو ممنونم توپ». مارادونا خود را سپاس‌گزار توپ  می‌دانست و میلیون‌ها هوادار او در نقطه نقطۀ جهان از بابت آنچه او با توپ خلق کرد، سپاس‌گزار او هستند. تانگوی مارادونا و توپ خالق زیبایی‌ها، شادی‌ها و رؤیاهای بسیاری بود. او چشم‌های بسیاری را از زیبایی سیراب کرد، قلب‌های بسیاری را از شادی به تپش واداشت و به ذهن‌های بسیاری این جسارت را داد که رؤیا بسازند. مارادونا، نابغه بود و این نبوغ را با دیگران قسمت کرد. اما آیا واژۀ «نابغه»، کامل‌ترین کلمه برای توصیف «مهم‌ترین» و حتی شاید «بهترین» بازیکن تاریخ فوتبال است و یا کلمات بهتری نیز وجود دارند؟

مارادونا در دنیای فوتبال فراتر از یک نابغه بود. درست است که آنچه او در زمین فوتبال به نمایش می‌گذاشت، در نوع خود کم‌نظیر و یا حتی بی‌نظیر بود، اما چیزی که او را از دیگران متمایز کرد و جاودانه ساخت، فراتر از استعدادی خارق‌العاده در زمین فوتبال بود. مارادونا برای ناپل و آرژانتین یک نجات‌دهنده بود. او ناپل خسته از مافیا و آرژانتین خسته از کودتا را نجات داد؛ برخلاف معمول، این بار منجی از زمین فوتبال برخاسته بود.

مارادونا دست ناپل را گرفت و کمک کرد تا بایستد. ناپلِ پیش از مارادونا، زیر بار رنج عظیم تحمل یک عمر اهانت و خروارها شعار نژادپرستانه دفن شده بود. اما فوتبال معجزه کرد. در میانۀ دهۀ ۸۰ میلادی مارادونا به ناپل پیوست و این جنوبی‌های نگون‌بخت را که برای سال‌ها توسط ساکنان شهرهای شمالی ایتالیا، «فقیرهای بوگندو» خطاب می‌شدند، از تحقیر شدن و بازنده‌بودن نجات داد. در زمانی که ایتالیا منهای ناپل بود و ناپلی‌ها در استادیوم‌های فوتبال شهرهای شمالی با پارچه‌نوشتۀ «سگ‌ها به ایتالیا خوش آمدید» مورد استقبال قرار می‌گرفتند، در زمانی‌که این تحقیرها مثل فوران دوباره و دوبارۀ آتشفشان وزوو ناپلی‌ها را در خود می‌بلیعد، فوتبال معجزه کرد و منجی از مستطیل سبز برخاست. حالا جنوب تحقیرشده که «مایۀ خجالت ایتالیا» خطاب می‌شد، چیزی برای فخرفروشی به شمال داشت. جنوب طعم برنده‌بودن را می‌چشید زیرا مارادونا غیرممکن را ممکن کرده بود. حالا دیگر ناپلی‌ها سربلند راهی ورزشگاه‌های شمال می‌شدند؛ ناپولی یگانه قهرمان فوتبال ایتالیا شده بود.

مارادونا برای آرژانتین نیز نجات‌دهنده بود. تنها او بود که می‌توانست به کشوری که بین ژنرال¬ها دست به دست می¬شد، شادی و غرور ببخشد. استعداد، تلاش و عشق مارادونا به آرژانتین، عامل اصلی صعود این تیم به دو فینال جام جهانی شد؛ که در یکی از آن‌ها آلبی سلسته به مقام قهرمانی دست یافت. اما مارادونا چیزی بیش از «افتخار» به آرژانتینی‌ها پیشکش کرد و آن لذت «انتقام» بود. در جام جهانی ۱۹۸۶ او کاری کرد که همچون ناپلی‌ها، آرژانتینی‌ها نیز او را بپرستند. ال دیگو، استادیوم آزتکای مکزیکوسیتی در آن تابستان داغ ۱۹۸۶ را به صحنۀ انتقام از انگلستان، به ‌خاطر جنگ فالکلند (جنگی که چهار سال پیش از آن بین دو کشور درگرفته بود)، بدل کرد. در آن بازی که با پیروزی ۱-۲ آرژانتین به پایان رسید، مارادونا دو گل تاریخی به ثمر رساند. گل اول را او دور از چشمان داور با دست چپ‌اش وارد دروازه کرد. این گل تمام آرژانتین را به وجد آورد زیرا همچون مارادونا، آن‌ها نیز این گل را انتقام از انگلستان می‌دانستند و بعدها که ال‌دیگو این گل را «دست خدا» نامید، پاپ ژان پل دوم، به نیابت از کلیسای کاتولیک، او را آمرزید! گل دوم را با پای چپ به ثمر رساند؛ یک گل استثنایی که حاصل دریبل هنرمندانه و جسورانۀ هفت بازیکن انگلستان بود و بعدها لقب «گل قرن» را به خود گرفت (زیرا در نظرسنجی سال ۲۰۰۱ فیفا، به عنوان زیباترین گل قرن بیستم انتخاب شد.)

گل «دست خدا»، انگلیسی‌ها را از مارادونا متنفر ساخت اما آن‌ها تنها کسانی نبودند که از او نفرت داشتند. در روی دیگر این سکه، در مقابل عشق عظیمی که نثار مارادونا می‌شد و ستایشی که گاه نمی‌گذاشت او زندگی کند (و یکی از علت‌های روی آوردن او به کوکائین بود)، نفرت وجود داشت. خیلی‌ها دوست داشتند سقوط او را ببیند. از نظر خیلی‌ها او یک آدم زیادی بود. اگرچه در ناپل پسربچه‌ها و سگ‌ها کلاه‌گیس‌هایی به سبک موهای او بر سر داشتند، در میلانِ متنفر از مارادونا، (یکی از شهرهای شمال ایتالیا) او را «همبرگر موفرفری» می‌خواندند. اگرچه خیابان‌های شهر ناپل به تصویر او در ردای یک قدیس مزین شده بودند، ایتالیایِ منهای ناپل، آنقدر از او متنفر بود که در جام جهانی ۱۹۹۰ به میزبانی ایتالیا، هر بار توپ به پای‌اش می‌رسید، غریو سوت از جمعیت برمی‌خاست و وقتی آرژانتین در ورزشگاه خانگی تیم ناپل توانست ایتالیا را از دور رقابت‌ها حذف کند، این تنفر بیشتر شد، تا آنجا که شکست آرژانتین از آلمان به منزلۀ شکست مارادونا در خیابان‌های ایتالیا جشن گرفته شد. دستگاه قدرت نیز از او متنفر بود. مارادونا با قدرت سر سازگاری نداشت. او چندین بار به کارخانۀ عظیم پول‌سازی فیفا تاخته بود. مارادونا دربارۀ چیزهایی می‌پرسید که در آن زمان کمتر کسی شجاعت صحبت کردن دربارۀ آن‌ها را داشت؛ او به‌عنوان یکی از بازیکنان فوتبال می‌خواست بداند درآمد حاصل از نمایشی که بخشی از آن است به جیب چه کسانی می‌رود؟ و اصلاً این پول چقدر است؟

علاوه بر این، در جام‌های جهانی ۱۹۸۶ و ۱۹۹۴ مارادونا به انتقاد از هاوه‌لانژ (رئیس وقت فیفا) و سیاست رسانه‌ای او پرداخت؛ سیاستی دیکتاتور مآبانه که بازیکنان را وامی‌داشت تا در آفتاب داغ مکزیک و ایالات متحده آمریکا جان بکنند. زیرا بهترین ساعت پخش بازی‌ها در تلویزیون‌های اروپایی با نیم‌روز در این کشورها مصادف بود. گروهی از بازیکنان به این وضعیت اعتراض کردند؛ یکی از آن‌ها مارادونا بود. مارادونا که در آن زمان یکی از منتقدین سرسخت هاولانژ محسوب می‌شد، در این‌ باره با زبانی تند و تیز فیفا را به باد انتقاد گرفت و باید تاوانش را هم پس می‌داد. سپ بلاتر، که آن زمان دستیار شماره یک هاوه‌لانژ بود، در واکنش به حرف‌های مارادونا گفت «آخرین ستارۀ آرژانتین دی استفانو بود». معنای این حرف را می‌شد در تصویر مارادونای اخراج شده از جام جهانی ۱۹۹۴ دید. وقتی پس از پایان یافتن ریاست سپ بلاتر بر فیفا، سرانجام مارادونا برای اولین بار به یکی از مراسم‌های فیفا دعوت شد. ال‌دیگو در حالی در مراسم قرعه‌کشی جام جهانی ۲۰۱۸ حاضر شد که پاپیون زرد او سِت‌نشدنی‌ترین چیز با صحنه‌آرایی مراسم بود و حرکات عجیب و غریب‌اش نشان می‌داد که چقدر به آن مراسم نمی‌آید. گویی باز هم می‌خواست ثابت کند که هیچ‌گاه نمی‌تواند سنخیتی با هیچ دستگاه قدرتی داشته باشد.

تجربۀ قرار گرفتن در جایگاه مارادونا و در واقع تکرار او، اتفاقی است که امکان وقوع آن به شدت به سمت صفر میل می‌کند. آن چه مارادونا زیست، آمیزه‌ای از عشق و نفرت، ستایش و مؤاخذه، اشک و لبخند و مجموعه‌ای از کارهای درست و اشتباه بود. اما آیا از میان سطرهای زندگی او که ناظر را گیج می‌کنند، از این مبهوت شدن هنگام تماشای همزمانِ دو قابِ زیستن او در زمین فوتبال و خارج از چارچوب مستطیل سبز، می‌توان برای توصیف او کلمۀ «قهرمان» را بیرون کشید؟ (کلمه‌ای کامل‌تر از نابغه!)

رومن رولان، نویسندۀ نامدار فرانسوی، در جایی می‌نویسد:«من هرگز قهرمانانی که دست بشر به دامان‌شان نرسد، پدید نمی‌آورم. من از آن ایده‌آلیسم ترسویی که انظار را از دیدن فلاکت‌های زندگی و ناتوانی‌های روح آدمی منحرف می‌کند، بیزارم. باید این حقیقت را به ملتی که حساسیت فراوان در برابر القائات گمراه کنندۀ سخنان پر زرق و برق دارد گفت که قهرمان دروغین ساختن نشانۀ بزدلی است...». بله! حقیقتاً مارادونا یک قهرمان بود؛ در دنیای فوتبال و خیلی فراتر از آن یعنی در عرصۀ زندگی اجتماعی؛ قهرمانی با ناتوانی‌های آشکار در روح. او نه «سانتا مارادونا»ی قدیس بود و نه «ماراکوکا» بزه‌کار (ماراکوکا ترکیبی از کلمات مارادونا و کوکائین است) بلکه او تنها «دیگو آرماندو مارادونا» بود؛ قهرمانی واقعی از دنیای ما انسان‌ها.

 

 سازندگی  

 

۵    
آی اسپورت
2020-11-29 01:59:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر