فهرست
تک‌نگاری برای ونگر؛ باختن بازی، بردن عاشقی
تک‌نگاری برای ونگر؛ باختن بازی، بردن عاشقی

تک‌نگاری برای ونگر؛ باختن بازی، بردن عاشقی

آی‌اسپورت- کمتر متن و روایتی را در این مدت که معلوم شده آرسن ونگر فصل آینده سرمربی آرسنال نخواهد بود از دست دادم؛ «شیفته‌ی فوتبالم کردی، و بعدها دل‌شکسته‌‌ام. طرفداریِ تیم‌های دیگر را ناممکن، و طرفداری از تیمت را تقدیر تلخ مؤمنانه‌ای کردی؛ بی‌قصد، بی‌چشم‌داشت. اصلا حکایت عشق مگر جز این است؟» بهترین چیزی که خواندم همین بود. شاید نمی‌توانستم و صد البته نمی‌خواستم باور کنم که چنین چیزی واقعا اتفاق افتاده. شاید اصلا یکی از دلایلی که دارم این متن را این اندازه دیر، هفته‌ها بعد از خبر پایان کارش و چند روز پس از واپسین دیدارش سر و سامان می‌دهم، همین بوده باشه.

خبر خیلی تلخ‌تر و شوکه‌کننده‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم، با این که مثل روز روشن بود که دیر یا زود چنین زمانی خواهد رسید؛ صادقانه در خیلی از روزهای ناامید‌کننده این سال‌های آرسنالی بودن، حتی آرزوی شنیدن چنین خبری را هم داشتم. ولی وقتی دوستانم تک تک خبر رفتنش را برایم می‌فرستادند، بغض گلویم را گرفت، قلبم فشرده شد و جمعه ۳۱ فروردین، تبدیل شد به غم‌انگیزترین روز سال. چرا؟ چون قضیه اصلا آن طوری که به نظر می‌رسد، ساده و معمولی نیست.

ونگر پس از ۲۲ سال آرسنال را در پایان فصل ترک خواهد کرد

برای ما ساکنان خاورمیانه هم که عادت کردیم از وقتی چشمان‌مان به دنیا باز شده افرادی را تکیه زده به جایگاه و صندلی قدرت‌شان ببینیم، ۲۲ سال خیلی زیاد است؛ خیلی. ۲۲ سال یعنی از وقتی من سه سال بیشتر نداشتم ونگر مربی آرسنال بوده. یعنی از روزی که طرفدار آرسنال شدم، توی همه باخت‌ها و بردهای‌مان یک نفر بوده که همیشه بوده. در جو آدم‌ها و خانواده غیرفوتبالی‌ای که من بزرگ شدم، مجبور بودم خیلی از برداشت‌ها و تجارب از فوتبال را خودم بی‌واسطه داشته باشم؛ برا همین قدیمی‌ترین تصویر شفافی که از آرسنال به یاد دارم برمی‌گردد به پنالتی پتریک ویرا توی فینال جام حذفی ۲۰۰۵ به منچستر و بعد هم رفتنش به یوونتوس؛ پس حسرتی همیشگی‌ از ندیدن بازی‌ها و نتایج تیمی که بدون شکست قهرمان لیگ جزیره شد را همراه دارم.

نوشتن این کلمه‌ها خیلی سخت است؛ برای یکی مثل من یا خیلی از آرسنالی‌هایی که به عشق آنری و آرسن ونگر طرفدار این تیم شدند و تا مدت‌ها  تشابه اسم آرسن و آرسنال برای‌شان جالب بود. به عقب که نگاه می‌کنم ۱۴،۱۳ سال گذشته را می‌بینم که همیشه یک پای ثابت خوشی و ناخوشی‌‌های زندگی‌ام فوتبال و آرسنال بوده؛ عمری که به کل‌کل با این و آن و مرور خاطرات و اتفاقات بازی‌های آرسنال با دوستان گذشته؛ و چه قدر خاطره دارم از تک تک روزهای نشستن ونگر روی نیمکت تیم‌. و چه قدر تلخ که باید از سال آینده لیگ برتر این مساله را باور کرد، که ونگری نیست.

چه قدر شفاف و پررنگ به یاد دارم فینال لعنتی لیگ قهرمانان توی پاریس را و باخت نکبتی به بارسا، اخراج لمن، تعویض اجباری پیرس در آخرین بازی‌اش و ورود فاجعه‌ای به نام آلمونیا؛ هنوز رد اشک‌ها و گریه‌ها را روی صورتم حس می‌کنم؛ از بازی‌ای که می‌توانست به نفع ما دربیاید ولی نشد. خاطرات تلخ و تیره. جایی که همزمان با خروج از هایبری، روزگار سیاه مالی کم‌کم اثرش را روی تیم و نتایج آن می‌گذاشت. وقت کوچ و رفتن ستاره‌های‌مان؛ رفتن کسانی که حالا دانه دانه دارند جاهای مختلف می‌گویند پیرمرد حکم پدرشان را داشته و او بوده که به آنها بال و پر داده؛ کسانی که به وقت نیاز تنهایش گذاشتند و رفتند دنبال کامیابی شخصی خودشان، بردن افتخار. اشلی کول، آنری، فابرگاس، نصری، آدبایور، فن‌پرسی، گلب، کولوتوره، و این آخری‌ها سانچز.

از باخت‌های‌مان یادم می‌آید؛ باخت‌های بد و له‌ کننده‌. بعضی باخت‌ها که رویت نمی‌شد بعدش در مدرسه آفتابی شوی. باخت‌های سنگین و بد به بایرن، به بایرن، به بارسا، به بارسا، منچستر، چلسی، سیتی و لیورپول. مگر ممکن است حال و روزم را بعد از دیدن عکس زمین خوردن سرمربی روز باخت به لیورپول فراموش کنم؟ یادم می‌آید جام نبردن‌های‌مان را؛ ۲۶ بهمن تیره و سیاه سال ۸۹ را، که خاطره باختن جلو تیم دسته اولی توی فینال جام اتحادیه و طولانی‌تر شدن روزهای جام نبردن را زنده می‌کند. از لیگی که در رقابت با لستر هم باختیم. از مصدومیت‌های همیشگی ستاره‌های‌مان، پای کج شده ادواردو، ساق له شده رمزی و... از حال و روز بد این روزهای‌مان، از دو سال «ونگر اوت» گفتن‌ها، از خالی بودن استادیوم توی بازی‌های خانگی.

در همه این روزها ولی یک نفر ماند و بود که به خودش و اصولی که داشت پایبند بود و باور داشت. به چیزی که از آرسنال ساخته بود، به باشگاهی که حاصل عمرش بود. این قدر محکم بود که ما نمی‌توانستیم به ایمان و باورش به خودش، به تیمش، به بچه‌هایی که می‌فرستد توی زمین ناامید باشیم؛ که فکر کنیم «نمی‌شود». کسی رویش نمی‌شد که به نشدن فکر کند، بس که پیرمرد لجباز بود برای اینکه «بشود». ولی خب احتمالا حساب خیلی چیزها را نمی‌کرد؛ که ما خسته می‌شویم، غر می‌زنیم، زرق و برق پرهیاهوها دل‌مان را آب می‌کند؛ فکر این که آدم‌های فراموش‌کاری می‌شویم، که دوره و زمانه عوض می‌شود، که عصر تازه به دوران رسیده‌ها، شومن‌ها و دلقک‌ها از راه می‌رسد؛ که همه چیز خریدنی می‌شود. شهرت، اعتبار، اصالت و موفقیت.

امروز و اینجایی که هستیم شاید نشده باشد؛ شاید به چشم همه، ما بازنده باشیم ولی، چیزی را از ونگر در وجودمان داریم که با هیچ لذتی توی این دنیا قابل معاوضه نیست. باور و ایمان به خواسته‌ها و آرمان‌های‌مان و وفاداری به اصول. این شاید خارق‌العاده‌ترین لذت و هدیه طرفدار آرسنال بودن باشد. لذتی که با دنیایی جام و افتخاری که فراموش می‌شود و از یاد می‌رود عوض کردنی نیست.

آقای ونگر! دوست می‌داشتم به گوشت برسانم که ما این را از تو داریم؛ این امیدواری و سخت‌جانی را؛ این امیدی را که شده بخشی از هویت‌مان. کاش این امید با تو، و در حضورت رنگ واقعیت پیدا می‌کرد. با بغض و اندوه بسیار و چشمی اشک‌بار، برای شما؛ رئیس! شاید این اواخر توی بازی باخته باشی ولی توی عشق به آرسنال برنده‌ترین بودی.

۱۵    
آی اسپورت
2018-05-17 03:05:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر