فهرست
من بیوک آقا، کارگر کارخانه چیت‌سازی
من بیوک آقا، کارگر کارخانه چیت‌سازی

من بیوک آقا، کارگر کارخانه چیت‌سازی

 ۱- چیت‌سازی پر از کارگران شورشی بود آن روزها. شاید برای همین هم بود که بیوک آقا رفت آن سمتی. او با آن چشم‌های مدیترانه‌ای و دماغ قلمی و نازک بدنی، جان می‌داد که آرمان‌هایش را مشت کند و بکوید به سینه آسمون و برای جماعت کارگر و پاپتی، سینه چاک کند. آن روزها اوج خروس‌خونی‌اش بود. عندِ علی اکبرخونی‌اش. پدرش گفته بود هرجا سیب گلاب دیدی، کُت خودت را بفروش و سیب بخر. سیب آدم را جوان می‌کند. مخصوصا وقتی زیر دندان می‌فشاری و آبش می‌پاشد به در و دیوار جهان. این عالی‌ترین وصیت “دَدَه” بود که دهن آدم را آب می‌انداخت. او صبح‌ها ده‌شاهی می‌داد به بربری و پنیر و چایی کاسه‌ای و ظهرها یک آبگوشت می‌زد به بدن به قیمت دوزار و سوار دوچرخه‌اش از چیت‌سازی تا امجدیه را پا می‌زد و می‌آمد تا تمرین کند. همیشه خدا ده دقیقه زودتر می‌رسید و همیشه خدا نیم‌ساعت هم دیرتر می‌ماند که تمرین شوت کند. برای همین هم بود که شوت‌هایش چنان قدرت و زوزه‌ای پیدا کرد که جماعت افسانه‌ساز زمین لنج، شایعه ساز کردند که شاه پای راست او را “قلف” کرده که با شوت‌هایش آدم نکشد. آدم‌کشی راه نیاندازد. مردم این افسانه را با حیرت برای همدیگر نقل می‌کردند و تبدیل به باور حتمی‌شان شده بود. این همان “افسانه”ای بود که قبلا برای عبدالله شوتی(سعیدایی)ساخته بودند.

بیوک از دل حوادث پرآشوب دهه سی به سلامت جسته و بهترین گوش چپ تاریخ فوتبال ایران شده بود. وقتی با آن سرعت و غیرتش جناح راست دشمن را ویرانه می‌کرد ما می‌دانستیم که باید برایش شعرهای کوراوغلی و نگار خانم را بخوانیم. بویوک آقا اما هنوز جوان بود و نگار خود را پیدا نکرده بود. نگارش در تبریز خفته بود. بهجت بانو دختر زیباروی میرزاعبدالله واعظ ـ عالم مشهور طرفدار مشروطه ـ دیگر داشت مثل گل نسترن می‌شکفت و بزرگ می‌شد. هنوز دخترکی بود که به پدر می‌گفت دده جان! ستارخان سبیل‌هایش چه شکلی است؟ ستارخان قلیانش چه طعمی است؟ پدر که در خانه درندشت‌اش در محله شتربان خود بارها میزبان ستار و باقر شده بود گفته بود که ما به سبیل ستار نمی‌بالیم بلکه او قلبی فندقی دارد که از الماس درخشنده‌تر است. بهجت اما عدل جوانی‌اش افتاده بود در سال‌های پرآشوب سی و وقتی در میتینگ‌های آزادی‌خواهان سخنرانی می‌کرد و باد موهایش را در آسمان پریشان می‌نمود، بگو چه کسی بود که نتواند دل به او بدهد؟ بویوک آقا سر این بود که دل را به دریا زد و عاشقش شد. حالا همان فوتبالیست یک لاقبای کارگر کارخانه چیت‌سازی که دوزار از فوتبال دشت نمی‌کرد عاشق خانم دکتر نجیب‌زاده‌ای شده بود و باید می‌رفت در تبریز دوران “آداخلی بازی” (نومزدی)اش را طی می‌کرد. شنبه تا پنجشنبه پیش او بود و جمعه‌شب سوار بر ترن‌های لکنته به تهران می‌رسید و عصر جمعه برای بازی‌های تاج و تیم ملی جان‌فشانی می‌کرد و دوباره همان شب بازی، سوار بر قطار به تبریز بازمی‌گشت که تیم تبریز را تمرین دهد و پیش عشقش باشد تا او دوران فوق تخصص‌اش را تمام کند. اولین پسر که متولد شد اسش را گذاشتند روزبه ـ آنهم به یاد خسرو که جان بر سر راه آرمان‌هایش گذاشته بود ـ و آن روزها در بین جوانان انقلابی سوکسه داشت. حالا دوران خروس‌خونی بویوک آقا فرا رسیده بود و اتو دُردانه فوتبال ایران شده بود. البت دیگر دستش هم به دهنش می‌رسید و در لاله‌زار با اخوان جدی‌کار مغازه لوازم ورزشی فروشی راه انداخته بودند که قاتق نان‌شان شود. اوج علی اکبر خونی‌اش وقتی بود که پیشنهاد لایپزیک رسید و با خانم دکتر رفتند آلمان و او ماهی ۲۳۰۰مارک می‌گرفت و جانش را برای تیمش می‌گذاشت. روزی که داداش بزرگه زنگ زد که او را بکشاند تهران که پدر سخت مریض است نمی‌دانست که از تولد و درخشش ستاره‌ای بزرگ در فوتبال اروپا جلوداری می‌کند، اما بویوک مردی نبود که بتواند حرف برادر را  زمین بیاندازد. دیگر برگشت و پشت سرش را نگاه نکرد.

بهجت خانم دوست داشت فوق تخصص زایمانش را آنجا بگیرد و روزبه را آنجا بزرگ کنند. “آلمانوفیل”های ایرانی از قدیم لایپزیک را دوست داشتند. بویوک را ویکتوریای برلین هم تور انداخت و صید کرد و چند وقتی هم در معیت آنها بود اما خب پرنده طالع‌اش در تهران بال بال می‌زد و بر گشت.

شیرزن تبریزی دنبال اتوپای خود بود. زایمان کردن مادران فقیر جنوب شهری و دل دادن به مباحث عدالت اجتماعی، همچون دکمه‌های روپوش سفیدش چسبیده بود به سینه خانم دکتر و ولش نمی‌کرد. به یاد می‌آورد که چه سال‌هایی از جوانی‌اش را تباه کرده است و مأموران امنیتی راحتش نگذاشته‌اند. به یاد می‌آورد که شوی‌اش بیوک آقا در معیت آقاتختی چقدر درد وطن داشت. گاهی در میدان فوزیه برای ناصر فلج، دکه روزنامه‌فروشی جور می‌کرد و هرجا متوقف می‌شد از آقا تختی کمک می گرفت. یادش می‌آمد بویوک‌اش برای زلزله‌زدگان بویین زهرا در کنار آقاتختی چه شکلی اعانه جمع می‌کرد. این همان توپچی محجوبی بود که برای تیم ملی‌اش می‌مرد و هرگاه این تیم بازی داشت از یک هفته قبل‌ترش می‌رفت خانه مادرزنش که زن عقدی و رسمی‌اش را برای خود حرام اعلام کند. یک هفته آنجا اتراق می‌کرد و روی عهد وعیالش را نمی‌دید تا جلوی تیفوسی‌های امجدیه عین شیر بجنگد و کم نیاورد. روا نبود که بویوک آقا در آخرعمر به آلزایمر مبتلا شود. روا نبود آن‌همه تاریخ شفاهی دوران آزادی‌خواهی و فوتبال فیرپلی را از سینه‌اش پر دهد و از یاد ببرد. این برای بوبیوک آقا روا نبود به قران.

۲- آخرین‌بار که چشم‌هایم را در چشم‌های سراسر آبی‌اش دوختم مرا نمی‌شناخت. گفتم سیب گلاب. گفتم دده گفته کت‌ات را بفروش. گفتم عبدالله شوتی. گفتم کارخانه چیت‌سازی. آقا تختی. روزبه. عبدالله واعظ قران پژوه بزرگ. گفتم آقا یادتان است در دهه شصت با بچه‌های کیهان ورزشی می‌رفتیم سه‌شنبه‌ها فوتبال سالنی؟ در هفتادسالگی یک‌جور بازی می‌کردی که ما می‌ترسیدیم جلویت بایستیم. اگر نمی‌بردی شب خوابت نمی‌برد. آقا یادت است عباس سیاه؟ چرا آخر وعاقبت افسانه‌های ما رقت‌آور می‌شود؟ چرا هیچ‌کس نبود جنازه عباس را در آن تابوت ترمه روی دوش بگذارد و به بهشت زهرا ببرد. آخرش ناصرخان برایش سنگ قبر جور کرد و من نیز برایش متنی نوشتم که سنگ‌تراش وقتی خواند، خوشه خوشه اشک ریخت. آقا یادتان است بهجت خانم دوران مبارزه‌اش؟ نشسته بود توی اتوبوس که برود پدر را ببیند و مأمور امنیتی هم نگو توی اتوبوس، پشت سرش نشسته و تعقیبش می‌کند. نصف شب توی تبریز که رسیده بودند مأموره اسلحه را گذاشته بود رو شقیقه شوفره که یالله لکنته‌ات را بران تا دم شهربانی و شوفره مقاومت کرده بود. بهجت خانم دیده بود لو رفته است. رفته بودند با هم اداره تأمینات و شوفره جوانمردی کرده بود و همان نصفه‌شب رفته بود میرزا عبدالله را آورده بود. پدر با آن محاسن سفیدش آمده بود شهربانی، دختر را در اسارت دیده بود که ساکت دربند نشسته است و لام تا کام نمی‌گوید. نگفته بود که دخترم اینجا چه می‌کنی؟ نگفته بود که بهجتم! تو برو دنبال زایمان کودکان جهان. آخر توی حبس چه می‌کنی؟ نگفته بود عزیزکم! تو در زایشگاه، بیشتر خدمت می‌کنی به مردمت تا اینکه روزنامه حزب را بفروشی. میرزا عبدالله چیزی نگفته بود. چیزی نگفته بود و بهجت رفته بود توی لک که خدایا سزا نیست من پدر را با این‌همه اعتبار و شهرت و سن و سال بکشانم نزد مأموران بی‌همه چیز.

انگار تمام آن روزها به پلک‌زدنی گذشت. بهجت خانوم حالا تمام کفش‌های شش استوک و توپ‌های جوانی بویوک آقا را گذاشته توی اتاقش و در اتاق را به روی همه بسته است. آن ساق آبی‌رنگ باشگاه دوچرخه‌سواران(اسم قبلی تاج) هنوز آنجا روی طاقچه گچی خوش نشسته بود. حتی گرمکن و شورتی که با آن به بهترین تیم‌های دنیا گل زده است در آنجا بی‌صاحاب افتاده است. اشیایی که مقدس نبود اما تاریخچه مردی و مردانگی بویوک را در خود حمل می‌کرد. عکس میرزا عبدالله و خسرو و مصدق و تیم ملی دهه سی و ستار هم کنارشان بود. من به قربان ستارت بروم الهی.

۳- آنهایی که این چند روز قبر بویوک را آن شکلی خراب کرده‌اند الاغ‌اند. دنیا جای الاغان است. هرچه می‌توانید اسب حماقت‌تان را بتازانید. ما بویوک آقا را در دل‌مان پنهان کرده‌ایم تا ابدالآباد . تا روزی که تاریخ زنده هست و نواده‌های بویوک، شرح شیردلی‌های او را به کودکان فردا نقل می‌کنند. مثل نقل کردن‌های الان من. انگار داریم باهم قدم می‌زنیم و یارو دستفروش لاله‌زاری روی چرخ اناری‌اش سیب گلاب می‌فروشد و بویوک می‌خواهد کت‌اش را بفروشد و سیب بخرد. یک‌هو یادش می‌آید که پول دارد. یک بیست تومانی می‌دهد دست سیب‌فروش. یک کیلو می‌خرد. باهم لاله‌زار را بالا می‌رویم. ملت فرت فرت نوکرم چاکرم در حق‌اش می‌کنند و او دارد گلایه می‌کند که آخر من چه بدی در حق‌تان کردم که قبرم را چنین ویران و بی‌نشان کردید؟ آخر من کی کم‌فروشی کردم یا انسانیت را زیر پا گذاشتم که سنگ قبرم را با اسپری سوزاندید؟ آخر من، بیوک آقا جدیکار کارگر کارخانه چیت‌سازی، عمرم را در راه افتخارآفرینی در راه شما گذاشتم. مرض داشتید؟

۴- خانم دکتر! لطفا دیگر اتاق بیوک آقا نرو. عکس ستار و مصدق و میرزا عبدالله عالم بزرگ مشروطه را از سرسرای خانه بکن و ببر بگذار توی زیرزمین. خانم دکتر کفتارها زیاد شده‌اند . بگذار قبر بیوک و غلامحسین و رضا را با خاک یکسان کنند. مردی که در بیست سال فوتبال سطح اعلایش، هزار گل باشگاهی و ملی برای ما زده است، تا ابد در سینه تاریخ غنوده است. نام او با اسید هم پاک نمی‌شود از سینه ما. دیگر برای چه گریه می‌کنی؟ دیگر برای چه؟ می‌ترسم ستار از چشم‌های خیس‌ات ناراحت شود. می‌ترسم از ستار که تک افتاده است عکس‌اش.

 

همشهری ورزشی

۴ ۱۳  
آی اسپورت
2016-10-10 16:56:00
نظر دهید
۱۳ نظر
برزو
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۷:۱۷
الان اينا رو بايد خوند؟
۴ ۵
6 & 4
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۷:۴۹
آره، این رو بخون برزو تا دیگه یه بچه قرتی رو هفت مقدس تیمت نخونی! تاج خیلی بزرگ تر از این بچه قرتی ها رو داشته..
برزو
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۲۱
فوتبال اون زمان ها حرفه اي نبوده. يه فوتبال اماتوري. اقا فرهاد با اختلاف اسطوره ي استقلاله. هركسي كه شما لنگي ها ازش بدتون بياد و ازش نفرت داشته باشيد يعني به درستي و في الواقع اسطوره ي استقلاله.
۳
6 & 4
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۲۳:۳۳
پس با استدلال تو برزو، اون دو تا ستاره حلبی هم مال همون زمان آماتوریه و پشیزی ارزش نداره. از قدیم گفتن: حرف راست رو باید از بچه شنید! ضمنا نشون دادی که هیچ وقت نباید به یه کیسه کش احترام گذاشت و از تیمش محترمانه اسم برد.
۲
برزو
سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹
ليگ ايران اماتوري بود لنگي جان! وگرنه استقلال در رقابت با ابرقدرت هاي اسيايي قهرمان اسيا ميشد. تو اين ليگ اماتور كه علي پروين بياد در رختكن به استقلالي ها بگه مراعات ما رو بكنيد خودت تا ته خط برو!
۳
برزو
چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۵:۳۴
پروين از ترسش آدم فرستاده بود درِ دستشويي!
تاج ایران
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۷:۳۶
روحت شاد اسطوره ی همیشه خندون
۳
علی
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۸:۰۷
من. پرسپولیسیم. ولی متن عالی بود. مطمين باشید پرسپولیسی های واقعی برای مرذ های بزرگ کشورشون احترام قایلن. کار هر کی بوده این کارا مطمينا بویی از انسانیت نبرده طرف
۲
برزو
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۲۱:۴۹
واقعاً كار زشتي بود اسيد ريختن روي سنگ قبر اسطوره ي تيمي كه دوتا قهرماني آسيا داره. ميكنم "دوتا قهرماني آسيا"
۲
ليلا
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۲۳:۰۶
ايشون از خوباى استقلال بودند.
۲
مرد تنهاي شب(روحش شاد)
دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۲۳:۰۶
يادداشت عالي بود
۲
مصطفی
سه شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶
متن عالی...تاج همیشه اسطوره های دست نیافتنی داشته از بیوک آقا که شاه به پای راستش قلف میزده که آدم نکشه با شوتاش تا ناصر و منصور تا غلام و پرویز آقای گل تا...تا هفت مقدس و علی منصور...اما یه عده بی هویت حسود فکرمیکنن به اسپری زدن به قبر بیوک و غلام میتونن عقده های خودشونو خالی کنن درحالی که ذات پستشونو بیشترازقبل نشون میدن اینا الاغن و دنیا هم جای اینا نیست باید برم تو طویلشون علوفشونو نشخوارکنن
توحید
چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۴:۳۴
خیلی خوب نوشتی.. عالی عالی. کیف کردم از خوندنش‌. بدنم مورمور شد..
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر