فهرست
مافیای سیه بهار ۵۶
مافیای سیه بهار ۵۶

مافیای سیه بهار ۵۶

۱ـ در فوتبال ایران اگر بتوان برای غلامرضا تختی بدیل و نمونه‌ای تراشید هیچ اسمی جز منصورخان به خاطر نمی‌آید. یک اسم و دیگر هیچ. با آن چشم‌های مورب و قد و بالای محترم و لبخند احترام برانگیز و کمالات غریب و پاک‌دستی دلپذیر. اسم «منصور امیرآصفی» دیگر از خاطرمان گریخته است. گیرم که او هرگز همچون تختی زندگی تراژیکی نداشت و هرگز به طور علنی روی تشک سیاست ظاهر نشد. مردی به شدت اخلاق‌گرا و اهل آرمان که فوتبال را پرورشگاه فرشتگان می‌خواست، نه لشوش. شاید تنها وجه تراژیک زندگی‌ او، تجردش بود؛ آن‌هم به خاطر حراست از مادر، تا پایان عمر. چنان به غلامی مادر ایستاده بود که اگر آب خواست همان‌جا بدهد دستش و اگر نان خواست همان‌جا برایش لقمه بگیرد.

مردی که نگذاشت غبار روی پلک مادر بیمارش بیفتد و شبانه‌روز پرستاری‌اش کرد. او همان کاپیتان عزیز و گرامی تیم ملی فوتبال ایران در دهه‌ی چهل بود که در سنه‌ی ۱۳۳۰ توسط علی‌الهی کشف شد و وقتی فوتبال را کنار گذاشت، نزد کاشف فروتنش (علی‌الهی) برگشت که این بار تیم کیان را داشت و در تولید دو افسانه‌ی تکنیکی و قدرتی فوتبال ایران (پروین و پرویز) آستین بالا زد. گیرم این دو ستاره هرکدام راه دیگری رفتند. پروین‌ که خود را مدیون کیان می‌دانست، وقتی در پرسپولیس مدل ۱۳۵۶ زیر دست منصورخان رفت، با او خوب تا نکرد و پرویز که به خارج گریخته بود، وقتی در سال ۱۳۸۸ خبر مرگ منصورخان را شنید، شب را تا به صبح گریست که کاش من گنجشککی بودم و بی‌تذکره، از مرزها می‌گذشتم و بالای قبر منصورخان، تدفینش را نظاره می‌کردم و بازمی‌گشتم. پیشانی‌نوشت آدم‌ها ببین از کجاست تا به کجا .

۲ ـ پسر متین باغ آصف‌الدوله خیلی زود در فوتبال گل کرد. شخصیت وزین دفاعی‌اش در بازی‌های آسیایی کرالا (۱۹۵۸) بسیار سوگل‌ها در فوتبال یافت. شخصیتی که تا روزهای کهنسالی هیچ توفیری نکرد. انگار جوانی نکرده به سال‌های چلچلی افتاد و همه‌ی زندگی را پای مادر ریخت. مرد محترمی که کاراکتر احترام برانگیزش چه در دهه‌ی پنجاه (که مربی پرسپولیس بود) چه در دهه‌ی شصت (که رئیس هیات فوتبال تهران بود) و چه در دهه‌ی هفتاد (که مدیر تیم‌های ملی در زمان مستر ایویچ بود و صفایی فراهانی به سرش قسم می‌خورد) همان جذابیت‌های قدیمی را داشت. او را چند باری در دهه‌ی شصت در خانه‌ی صدری میرعمادی (ورزشی‌نویس نسل اول ایران) دیدم که با دسته‌گلی می‌آمد و احوال مربی دوران نوجوانی‌اش را می‌پرسید و می‌رفت.

از خودم متعجبم که چرا در آن سال‌ها که خاموش می‌نشست، دهن باز نکردم و ساعت‌ها پای خاطراتش ننشستم‌. به‌ویژه از ضد خاطرات دوران طاعونی مربیگری‌اش در پرسپولیس که رازهایش را هیچ‌کجا نگفت و رفت. نه این‌که پستش را ترک کند یا به دل‌خواه خود برود؛ ‌آبرویش را برداشت و گریخت. سیه بهار ۱۳۵۶ بود که وقتی امیرآصف را روی نیمکت تیم سرخ‌های تهرانی دیدیم باور نمی‌کردیم که روز به‌روز پژمرده شود. همچون نسترنی در باغچه‌ای قرمز، تک‌افتاده بود و در تنهایی به خاطر ارزش‌هایش می‌جنگید. اندکی بعدتر که عطای این تیم را به لقایش بخشید پچ‌پچه‌هایی در امجدیه به گوش رسید که گویا او را به توطئه‌ی سلطان، از رختکن بیرون کرده‌اند. مگر کسی جرات داشت در مقابل آن همه نجابت که از چشم‌هایش فواره می‌زد و آن همه بزرگی و شوکت، خنجر از پشت بزند؟ هنوز فوتبال‌فارسی به دست دریدگان و اراذل نیفتاده بود .

 

۳ ـ امروز که چهار سند را از نشریات آن دوره بررسی می‌کنم دوست دارم او را هنوز با عنوان «تختی فوتبال» نام ببریم. از آن تختی‌ها که البته نه مدال قهرمانی جهان آورد، نه سردبیر کیهان ورزشی در هنگام مرگش از او شهیدسازی کرد و نه به اندازه‌ی تختی، اجتماع‌گرا و مبارز بود. او نمونه‌ای بود از دل‌پاکان عارف اهل اصول روزگار ما که هرگز شرافتش را به چیزی نفروخت.

حتی در پرسپولیس دهه‌ی پنجاه که مافیای پاپتی، مدعی فرمانروایی بر آن بود، امیرآصف با اصول خدشه‌ناپذیر خود روی نیمکت نشست و نخواست که به هر قیمتی در این تیم بماند. گیرم همین لمپن‌ها بودند که در تقابل با او چنان پلشتی کردند که نتواند برنامه‌های بلندمدتش را پیش ببرد. پرسپولیس دهه‌ی پنجاه بعد از دک کردن دو مربی خارجکی (آلن راجرز و کونوف) و دو نیروی بازنشسته‌ی داخلی‌اش (همایون بهزادی و بیوک وطن‌خواه) ناگهان با انتخاب منصور امیرآصفی برای نیمکتش، طیف کمال‌گرای جامعه‌ی فوتبال را به خود جلب کرد. اما امیرآصف اهل پروژه‌های سامان‌بخش بلندمدت بود نه این‌که با یک شکست پرسپولیس از رقیب همیشگی‌اش تاج و باخت هفته‌ی بعدش به تیم نیروی اهواز، به بازیکن‌سالاری نوپای دهه‌ی پنجاه چنان باج بدهد که منجر به ماندگاری‌اش شود. با این‌که ساقه‌ی نازک‌اندام جانش از درون منهدم شد اما از برنامه‌های بلندمدتش صرف نظر نکرد .

دربی ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۶ که داور آلمانی (شوایلر) در حضور ۳۰ هزار تماشاگر امجدیه‌نشین، آمد وسط زمین تا دیدار دو تیم قاتل و مقتول را سوت بزند. «نیرو»ی جوان تاج با هدایت «مستر جکیچ» یوگسلاو چنان انرژیک بود که به تیم میان‌سالان پرسپولیس به رهبری امیرآصف امان نداد. پسران آبی وقتی با گل محرم عاشوری در دقایق پایانی نیمه‌ی اول جلو افتادند و در هشت دقیقه‌ی پایانی بازی نیز با دوگل روشن و مراغه‌چیان شکست حتمی سرخ‌پوشان را امضا کردند، تماشاگران طرفدار سرخ‌ها چنان هاج و واج بودند که باور نمی‌کردند تیم قرمزها در رختکن متلاشی شده است. چه کسی باور می‌کرد که مثلث زهردار دانایی‌فرد و روشن و مطیعی (که این آخری عین کنه به قلیچ چسبیده بود) رابطه‌ی بین خطوط تیمی قرمزها را این همه فشل کند؟

قلیچ آن سال با قرارداد صد هزارتومانی‌اش به پرسپولیس آمد و بزرگ‌ترین نقل و انتقال فوتبال‌فارسی را تا آن زمان از آن خود کرد. او بعدها مدعی شد که با این شرایط، شش ماهه به اردوی سرخ‌ها پیوسته که لابی عبده بتواند داستان ممنوع‌الخروجی او را ردیف کند و پاسپورتش را بدهند دستش که برود به کنفدراسیونی‌های امریکا بپیوندد. اما برای امیرآصف مهم این بود که دو آس دوران تیم کیان (پروین و پرویز) را که هردو زیر پر و بال او و علی‌الهی پرواز آموخته بودند در اوج پختگی و تجربه و شهرت در کنار هم بنشاند و تیمی مهاجم بسازد که امان از حریفان برباید. منصورخان با شکست ۳-۰ در مقابل تاج، اندکی از جاه و جلال افتاد و هفته‌ی بعدش وقتی در ۲۴ اردیبهشت ماه ۵۶ از نیروی اهواز ۱-۰ شکست خورد، انگار آخرین میخ‌ها را به تابوت برنامه‌های بلندمدت او زدند. کیهان ورزشی بعد از بازی سرخ‌ها با نیرو تیتر زد که: «پرسپولیس این همه تیره‌روزی را به یاد ندارد» و سوتیتر بوداری نیز به آن اضافه کرد که حاکی از توطئه‌ها برای زمین زدن امیرآصف بود: «اختلافات میان پروین و امیرآصف بالا می گیرد.» این نشریه‌ی اصیل و قدیمی، از امجدیه‌ای که ۲۵ هزار تیفوسی پرسپولیس منتظر جبران شکست از تاج بودند، بازی با تیم خوزستانی را چنین گزارش می‌دهد:

«برای پرسپولیس همچنان مصیبت از زمین و آسمان می‌بارد. حال و هوای این تیم هم‌چنان نامطلوب و فضا برای نفس کشیدن تیم بسیار سخت شده است. پرسپولیس بعد از شکست یکشنبه‌ی پیش مقابل تاج، این بار با یک دگرگونی در بیشتر جبهه‌ها آمده بود تا با مغلوب کردن نیروی اهواز، به وضع روحی خود سر و سامانی ببخشد و قوت قلبی به مشتاقان خود بدهد. اما اگر در دیدار با تاج، پرسپولیس سزاوار شکست بود، در دیدار با نیرو تنها یک حادثه بود که سرخ‌پوشان را وادار به قبول یک ناکامی دیگر کرد. نیروی هشیار توانست با یک بازی منطقی چنان عمل کند که از پرسپولیس تشنه‌ی پیروزی یک مغلوب بسازد. آنچه از نیرو ستودنی بود نظم بازی تیمی و روحیه‌ی اهوازی‌ها بود. انگار می‌دانستند که پرسپولیس با یک شکست از حریف دیرینه، آنقدر خود را بازیابی نکرده است که در طول نود دقیقه، بی‌اشتباه بازی کند. بدین ترتیب دومین شکست پرسپولیس در طول یک هفته شکل گرفت و این اتفاق هرگز در طول چهار جام پیشین تخت جمشید برای این تیم رخ نداده بود.»

 

در حالی که پچ‌پچه‌های جامعه‌ی فوتبال حکایت از آن داشت که مافیای حاکم بر تیم پرسپولیس در پی آن است که زیرآب امیرآصفی را بزند، کیهان ورزشی در همین شماره با منصورخان مصاحبه‌ای صورت داد و او در این گفتگو با اعلام این‌که «من به تماشاگر پرسپولیس بدهکار نیستم» اذعان داشت که: «در رختکن بین من و پروین هیچ برخوردی پیش نیامده است» کیهان ورزشی شماره‌ی ۱۱۹۶ در این باره می‌نویسد:

«طرفداران پرسولیس این سئوال را بیش از هزار بار تکرار کردند: منصورخان! چرا پرسپولیس شکست خورد؟ و مربی پرسپولیس که بسیار لاغرتر از آخرین بار که او را دیده بودیم به نظر می‌رسید در پاسخ گفت: تماشاگر پرسپولیس وقتی تیم‌شان را تشویق می‌کنند که پرسپولیس پیش‌افتاده و بر حریف غالب باشد، در حالی که در چنین شرایطی همه تیم را تشویق می‌کنند. پرسپولیس وقتی به تشویق احتیاج دارد که از حریف عقب افتاده باشد. این تماشاگری که امروز خودش را مدعی می‌داند چه چیزی به این تیم داده است که امروز عوضش را می‌خواهد؟ خبرنگار می‌پرسد: امروز بعد از هشت‌هفته زندگی با پرسپولیس حتما توانسته‌‌اید به عیب کار تیم‌تان پی ببرید. واقعا عیب کار در کجاست؟ امیرآصف می گوید: هر کس که پرسپولیس قدرتمند می‌خواهد باید صبر کند تا من این تیم را خراب کنم و روی خرابه‌های تیم فعلی پرسپولیس تیم جدیدی بنا کنم. درست مثل این است که شما یک ساختمان قدیمی را تحویل گرفته باشید و از طرز بنای آن خوش‌تان نیاید. تنها راهش این است که شما آن ساختمان را فرو بریزید و رویش بنای دل‌خواه خودتان را بسازید. حقیقتا من از روزی که کار مربی‌گری تیم کیان را کنار گذاشتم تا به حال نتوانسته‌ام آن کاری را که دلم می‌خواهد در فوتبال باشگاه‌ها انجام دهم. یعنی در واقع هیچ‌وقت نتوانسته‌ام غیرمتعهد کار کنم. اگر تماشاگران و یک مقدار هم آدم‌های اطراف تیم بگذارند که کارم را آن‌طور که دلم می‌خواهد انجام دهم مسلما نتیجه‌ی عالی نصیب تیم می‌شود زیرا چنانچه پرسپولیس ببازد ضرر اصلی را من کرده‌ام که زندگی ورزشی‌ام در گرو این کار است.»

خبرنگار کیهان ورزشی می پرسد: منظورتان از اینکه متعهد کار می‌کنید این است که در ارنج تیم آزاد نیستید؟ مثلا شایع است که قبل از شروع بازی تیم‌تان با تاج در هفته‌ی قبل، بین شما و پروین در انتخاب صفر ایران‌پاک برای ترکیب فیکس، اختلاف نظر شدیدی بروز کرده است. به این معنی که شما ایران‌پاک را آماده نمی‌دانستید اما پروین اصرار داشته که او را به میدان بفرستید. سرانجام کار آن‌قدر بالا گرفته که پروین تهدید کرده که بدون صفر ایران‌پاک به میدان نخواهد رفت و عاقبت گروهی از بازی‌کنان پا در میانی می‌کنند و پروین را به میدان می‌فرستند. آیا این شایعه واقعیت دارد؟

امیرآصف می گوید: «از روزی که بنده پایم را در پرسپولیس گذاشته‌ام به هیچکس قول قهرمانی نداده‌ام اما موضوع مهم دیگر مساله‌ی مهم دخالت بازی‌کن یا دیگران در ارنج تیم است که به شدت تکذیب می‌کنم .چون من به هیچ قیمت اجازه نمی‌دهم بازیکن درکارم دخالت کند. مطمئن باشید اگر روزی این دخالت صورت گیرد از فردایش قادر نخواهم بود در تیم زندگی کنم. بنابر این مساله‌ی رختکن ساخته‌ی ذهن شایعه‌سازهاست»

امیرآصف در پاسخ به این سئوال که چرا در بازی با تاج اسم ایران‌پاک در میان ذخیره‌ها هم نبود؟ می گوید: «او در دو ـ سه بازی اخیر تیم، ضعیف ظاهر شده. به‌ویژه این‌که از آن سرعت عمل که لازمه‌ی کار در مقابل تیم‌های سریعی چون تاج هست برخوردار نبود. من ترجیح دادم از بازی‌کن سریعی مثل خردبین استفاده کنم. اگر دیدید که اسم ایران‌پاک در میان ذخیره‌ها هم نبود از این جهت است که بازی‌کنی مثل او یا باید در زمین باشد یا حتی جزو ذخیره‌ها هم نباشد. چون برای ده ـ پانزده دقیقه‌ی پایان بازی نیز زادمهر را در نیمکت دارم که در این مواقع بسیار موثر است.»

امیرآصف در قبال سماجت خبرنگار کیهان ورزشی در ریشه‌یابی دلایل شکست از تاج خاطرنشان می‌کند که: «در مجموع، روحیه‌ی کم‌کاری بچه‌ها دلیل اصلی شکست بود.» او خطاب به تماشاگران پرسپولیسی گفت که: «اگر بپرسند چرا تیم ما پنج سال پیش قهرمان شد اما امسال نمی شود؟ باید گفت چرا پنج سال پیش نپرسیدید که چرا به جای آشتیانی، وطن‌خواه،کلانی و بهزادی، جانشین تربیت نمی‌کنید؟» جمله‌ای پر از چرا چرا و چراهای بسیار.

۴ ـ‌  اوایل تابستان بود که مافیای پرسپولیسی، محراب شاهرخی را نشان کرد و جوان‌ها را کوک کردند که امیرآصف را زمین بزنند و محراب را جایگزین منصورخان کنند. البته در این هیر و ویر استخدام رایکوف هم در پرسپولیس مود بحث قرار گرفت که باند پروین با آن مخالفت کرد. محراب با سلام و صلوات آمد و جانش را در راه تیم گذاشت اما او نیز در توطئه‌ای غریب، با بی‌احترامی تمام از رختکن بیرون انداخته شد. اگر امیرآصف آن‌قدر بزرگ بود که با خوش‌نامی در متن فوتبال ایران ماند، این شکست و طردشدگی و ضربه‌خوردن، محراب را روز به‌روز خودخور و خراب‌آلوده‌تر کرد.

سلطان سرخ‌ها در ۱۱ تیرماه ۱۳۵۶ با دنیای ورزش گفتگویی ترتیب داد که سفیدی لای سطورش، نشانگر راز و رمزهای بسیاری بود. او بلافاصله بعد از برکناری امیرآصف و آمدن محراب، حرف‌هایی زد که غیر مستقیم موضوعات پشت پرده‌ی پرسپولیس را در بر می‌گرفت. پروین از بی‌تعصبی‌ها گله‌گی کرد و گفت: «در سال‌های اول تشکیل پرسپولیس اگر یک بازی را نمی‌بردیم، کسی نبود که گونه‌اش خیس نباشد. اما حالا بعد از باخت‌ها خیلی راحت و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ساک‌شان را برمی‌دارند و به خانه می‌روند. شاید هم خیلی ناراضی نباشند که تیم باخته است.»

 

دنیای ورزش در طلیعه‌ای برای تغییر و تحولات پرسپولیس در همین شماره‌ی ۳۵۰ خود نوشته است: «پروین کاپیتان پرسپولیس شاه‌مهره‌ای بوده که در طول سال‌های بازی فوتبالش همیشه جزو بهترین‌ها بوده و به لطف تکنیکش همین امروز بیشتر از همه سابقه‌ی بازی ملی دارد. او در نزول پرسپولیس هیچ عاملی را به اندازه‌ی بدشانسی‌های پی در پی نمی‌داند و می‌گوید: همه‌چیز دست به دست هم داد تا این وضع پیش آمد. از یک سو مهره‌های تازه‌ای به این تیم پیوستند که به هر حال تازه‌وارد بودند و احتیاج به زمان کافی داشتند تا در تیم به هماهنگی‌های لازم برسند. از بدشانسی‌مان نیز این را بگویم که ما در تمام بازی‌هایی که امتیاز از دست دادیم استحقاق آن را نداشتیم که شکست بخوریم. در عین برتری و در حالی که صاحب بخت‌هایی مکرر شده‌ایم تن به شکست یا مساوی داده‌ایم. به گمان من وضع مهاجمان ما هنوز رو به‌راه نیست. صفر ایران‌پاک داشت راه می‌افتاد که او را یکی ـ دو بازی کنار گذاشتند و این موضوع در روحیه‌ی او در بازی‌های بعدی تاثیر گذاشت. در روز بازی با تاج هم که بازی نکرد آن‌طور به ما ضرر زد. ما هرچه می‌کشیم از خط حمله‌مان است که هنوز راه نیفتاده است. اگر به تیم ما نگاه کنید می‌بینید که سه مهاجم ما حتی در دو ـ سه بازی متوالی کنار هم بازی نکرده‌اند. البته یک کمی هم از بابت دروازه‌بان‌های‌مان نگرانی داریم. هردو دروازه‌بان ما روی توپ‌های هوایی ضعف نشان می‌دهند وگل‌هایی که خورده‌ایم کم و بیش به خاطر قدکوتاهی آنان بوده است. از طرفی هم آن تعصب‌های گذشته نیست؛ آن تعصبی که به ما جرات و نیروی مبارزه می‌داد. هروقت مارا می‌دیدید چهره‌ای جنگنده و حمله‌ور و سرشار از نیروی نفوذی بودیم و این، هم به ما قدرت می‌داد و هم به مردمی که به تماشای بازی ما می‌نشستند.»

پروین در پاسخ به این سئوال که می‌گویند سرنخ پرسپولیس در دست‌های توست، پس بالاخره آینده‌ی تیم چه می‌شود؟ گفت: «ما از خیر رایکوف گذشتیم. او با خصوصیاتی که دارد نمی‌توانست نجات‌دهنده‌ی ما باشد. ما به مربی‌ای احتیاج داریم که بتواند در تیم‌مان صمیمیمت و دوستی دوباره را به وجود بیاورد. خواهید دید که هیچ‌چیز کم نداریم. شاید محراب با آشنایی زیادی که به روحیه‌ی بچه‌ها دارد بتواند این مهم را در تیم ما حل کند. ما دست به دست هم داده‌ایم و یا علی گفته‌ایم که پرسپولیس را از این وضع نجات دهیم. دیگر هرگز نخواهید دید که ما مثل چهار هفته‌ی اخیر مفت ببازیم. ترکیب و شکل بازی تیم پرسپولیس در هفته‌های آینده طوری خواهد بود که جبران بازی‌های گذشته را خواهیم کرد.»

۵ ـ‌ باندی که می‌خواست پرسپولیس را روی نوک سبیل‌هایش بچرخاند، اول با محراب راه آمد و لی‌لی به لالایش گذاشت تا پشت نام او خطش را پیش ببرد. محراب نیز که اهل مشدی‌گری و رفاقت بود از همین روحیه استفاده کرد تا تیم را متحد کند. تیمش را در لیگ پنجم تخت جمشید سال ۱۳۵۶ به نایب قهرمانی رساند و در حالی که در لیگ ششم (۵۷) هم روی سکوی دوم بود، انقلاب به پیروزی رسید و فوتبال به حاشیه رانده شد. تیم محراب در اولین مسابقات رسمی بعد از انقلاب (جام شهید اسپندی) قهرمان شد.

اما مافیایی که می‌خواست کلیت پرسپولیس را در اختیار بگیرد او را نیز زمین زد. سال ۶۰ سال مه‌آلودی بود. عملیات زیرآب‌زنی محراب در شیراز زده شد. در خانه‌ی گل‌زن شیرازی پرسپولیس. بهانه‌ای بسیار بدوی و ابتدایی و ناجوانمردانه برای کودتا علیه یک آدم عشقی، لوطی‌صفت، فنا شده و صد البته اهل رفاقت که در سخت‌ترین روزهای بی‌صاحابی پرسپولیس بالای سرش بود. آن شب در شیراز وقتی همه خوابیدند، محراب از میزبان پارچ آب تگری خواست تا طبق عادت، بالای سرش بگذارد اما چشم‌هایی مرموز که بیدار بودند و زیر جُلی و زیر چشمی به حرکات و سکنات او نظر داشتند در همان‌جا شایعه‌ای مردافکن علیه مربی موفرفری ساختند و در تهران کودتای‌شان پیروز شد. «بونه» و توطئه‌شان در این چند سطر بهتان خلاصه بود که مربی زهرماری خورده است! محراب با این خنجرخوری از پشت، به پیله‌ی تنهایی‌اش خزید و روز به‌روز از درون پکید.

آخرش کار به جایی رسید که در آن خانه‌ی خیابان نواب، برای پذیرایی از هم‌بازی‌های قدیمی‌اش، ماشین ریش‌تراشی‌اش را هم توی نایلون مشکی گذاشت تا ببرد و بفروشد و جلوی مهمان‌هایش شرمنده نباشد. زندگی در چنین شرایطی زیاد دوام نمی‌آورد و هر روز خش و خالی بر قلب نحیفش می‌افتد. تا این‌که غزل خداحافظی را خواند و بی‌آنکه خنجرداران را ببخشاید، از بین رفت. مثل امیرآصف نازنین که تا لحظات آخر زندگی مادرش همچون شمعی گرد سر او چرخید و «پیر پسر» شد و حتی تا آخرین روز زندگی، از تشکیل خانواده سرباز زد اما اجازه نداد ذره‌ای از آن احترام اسطوره‌ای که جامعه‌ی فوتبال برایش قائل بود کم شود. اردیبهشت ۵۶ سیه بهاری بود و بگذشت…

۱۴ ۶  
آی اسپورت
2017-01-31 14:37:00
نظر دهید

۶ نظر
حمید
سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۵:۳۶
ممنون بابت مقاله تاثیرگذارتون
۵
نوروزی
سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۶:۲۰
تشکر از مقاله
حداقل این زیر پسر بچه های قرمز و ابی و تراکتور کری نمیخونند و پرت نمی گویند
۸
هومن جعفری
سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۷:۳۸
استاد ممنون. مثل همیشه لذتبخش و خواندنی.
۴
۲۲
سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۸:۳۲
ماجرای سال ۶۰ عمو محراب رو می‌دونستم اما ریشه‌های اون توطئه رو نه. ممنون از استاد افشار بابت این نوشته
۳
افشار
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۲۶
اراجیف گفتی انصافن
امیرآصفی
چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۳۳
داشت پرسپولیس را نابود می کرد... چی میگی برای خودت؟!!!
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر