فهرست
جورج بست را از گور درآورید
جورج بست را از گور درآورید

جورج بست را از گور درآورید

1- غول مُرد. این جمله‌ای بود که دوبار از بیگانگان شنیده شد. یک بار روزهایی بود که دسته‌های پایین‌تر پذیرای یونایتدی‌ها بود. بارِ دوم زمانی که یونایتدی‌ها بلگراد را در هم کوبیدند تا به خانه بازگردند اما از آنها فقط تکه‌هایی از گوشتهای گندیده به فرودگاه رسید. باور و آرمان برای هوادارانِ انگلستان یک اعتقاد بوده و هست. شاید هوادارانِ میلوال سالها اشتباه کردند که می‌خواندند «هیچکسی مارا دوست ندارد»، انگار منچستریونایتد تبدیل به تیمی شده که دوستش ندارند. شاید باید روزهای لعنتی را یادآوری کرد، همان روزهایی که دشمنان «یو یویی‌ها» را ننگِ انگلستان شمردند و دیگر خبری از غول و قهرمانی و سلطنت نبود. روزهایی که برای یک تساوی در آنفیلد سه شبانه روز جشن گرفته می‌شد و برای گلِ لحظات آخر برای فرار از دسته سوم می‌جنگیدند، روزهایی که تئاتر رویایی نبود و منچستر دوهزار هوادار بیشتر نداشت و انحلالی که نزدیک تر از پیراهن به تن‌شان شده بود. روزهای سخت را یونایتد گذراند تا برسد به امروز. امروزی که بی مت و سِر سپری می‌شود همان هوادارانی را می‌خواهد که فلسفه شان یونایتد، الکل و مستی‌شان یونایتد، قمارشان یونایتد بود. همان هوادارانی که یونایتد را مقابلِ مادریدِ کهکشانی و مونیخِ اساطیری و میلانِ افسانه ای هم تنها نگذاشتند. همان هوادارانی که با یونایتد زندگی کنند و با یونایتد بمیرند. شبیه به «پدی لالر»، همان پیرمردی که روی تخت بیمارستان با پیراهن منچستر آنقدر زنده ماند تا بازیکنانِ شیاطین را از نزدیک ببیند و وقتی منچستری ها به ملاقاتش رفتند انگار به آرزویش رسید و آسوده مُرد.

2- هواپیمای 609 سقوط کرد و تبر زد بر رویاهای تیمی که می‌خواست سومین قهرمانی را بگیرد و حتی برای اولین بار چنگ بزند به قهرمانی اروپا، اما نشد. آنها با طیاره‌ی 609 سقوط کردند و تا نزدیکی انحلال هم رفتند. در میانِ اقلیتی که از «مرگِ غول» در پوست خود نمی‌گنجیدند مدیر رئال مادرید -سانتیاگو برنابئو یسته- اعلام کرد برای جلوگیری از فروپاشی «دی استفانو» را به یونایتد می‌دهیم. دی استفانوی بزرگ باید راهی یونایتد میشد,خبری که باورش از شدتِ مصیبتِ مردم ذره ای کم کرده بود. اما مت بازبی از روی تخت بیمارستان با همان لوله های تنفسی جمله ی تکان دهنده ای گفت؛ «آلفردو دی استفانو را نمی‌خواهیم چون اگر بیاید مجبورم یک یونایتدی را از منچستر بیرون کنم». آری؛ جوانان یونایتدی جای اجساد و له شدگان را گرفتند. آرام آرام جان گرفتند و آهسته آهسته در لباسِ یونایتد ظهور می‌کردند. هوادارانی که روی پارچه ها «یونایتد زنده است» می‌نوشتند و می‌خواندند، آرام آرام روی بدن‌شان ساعتی را خال کوباندند که 3:04 را نشان میداد.

3- چشم های فرگوسن بعد از شکست مقابل ِ مسی هنوز در خاطره ها مانده است. نگاهی نافذ که با تشویقِ کاتالان ها، سرالکس از کنارشان قدم می‌زد و می‌گذشت، نگاه پیرمرد به مسی بود و همان لبخندی که موقع جویدن آدامس که سالها دیده بودیم را با خود داشت. فرگوسن رفت اما هرگز هو نشد. حقیقت آن است آخرین باری که سرالکس مقابل اکثریت هو شدن را شنیده بود به سه دهه پیش بازمی‌گردد. آن روزها سرالکس بدونِ خانواده به منچستر هجرت کرده بود و قبل از بازی در رختکن خبر آوردند «مادرت مُرد». همان روز منچستر شکست خورد و پیرمردی که هنوز «سِر» نشده بود و از ستاره های یونایتدی و فریادهای ویران کننده هوادارانی که «برایان کلاف» را میخواستند هراس داشت؛ همان روز فرگوسن هو شد. داغِ مادر، دور از خانواده، و مردمی که او را دوست نداشتند. همه چی چقدر شبیه به امروزِ یونایتد و مورینیو شده است. به راستی چه قدرت و فلسفه ای می‌توانست وجود داشته باشد که بیش از دو دهه همان هوادارانی که روزی سرالکس را هو می‌کردند نود دقیقه حتی پس از پایان بازی در تونل ها و راهروهای اولدترافورد برایش بعد از هر برد و باخت اشک بریزند و بخوانند؟

Ferguson’s red and white army/ ارتش سرخ و سفید فرگوسن


4- منچستر از پیشتر روزهای سختی را گذراند، روزهای به مراتب سخت تری نسبت به امروز. از روزهایی که بازیکنانِ منچستر را در تلوزیون «گوساله» نام بردند تا روزی که شکست مقابل آرسنال آنقدر دردناک بود که سرالکس کفشش را روانه ی پسرش دیوید کرد، تا روزهایی که کرکس‌های اروپایی شب تا صبح دندان تیز کرده بودند برای رایان، پل، گری، ریو، اوله و روی کین. تا روزهایی که بی ستاره و اسطوره شدند امـا باز ناامیدی جایی در باورِ یونایتد نداشت, خبری از «شکستِ باورها» نبود, خبری از پایانِ رویا و سلطنت هم نبود. شیاطین آن روزها هوادارانی داشتند که در تلخ ترین روزها در تئاطر رویاهایشان با «دست های خالی» باز می‌خوانند

Glory, glory, Man United
And the reds go marching on, on, on


5- جورج بست را باید از گور بیرون آورد و پیک‌های بیلیز را از دستش قاپید. مردی که بابی را سِر کرد و دنیس را اسطوره ساخت. مردی که هواداران را به اولدترافورد کشاند و یک شهـر را زمانی که تنِ نحیفش را در در تابوت می انداختند، تعطیل کرد. همانی که وقتی نوجوان بود «بیشاپ» سراسیمه خودش را به بازبی رساند و فریاد زد «یه نابغه پیدا کردم». ال بیتل را باید از گور درآورد و هوادارانِ امروزی کم طاقتِ یونایتد را که عقربه های ساعتشان هم از کار نیفتاده را با انگشت نشان داد و گفت تو درست می‌گفتی جورج «فوتبال سراسر غم است»؛ روزهایی که ناباورانه مورینیو را قربانی عطرِ پیرمردی کردند که دیگر برنمی‌گردند. جورج بست را باید یک شب از قبرستانِ بلفاست قرض گرفت تا باز توپ را در دست بگیرد و فریاد بکشد «غول نمرده است». این روزهای بی وفا «جورج بِست» را کم دارد که از الکل لبریز شود و تلوتلوخوران جای بی معرفت ها بخواند:

Take Me Home, United Road
To The Place I Belong
To Old Trafford
To See United
Take Me Home, United Road
مرا به خانه ببر، مسیر یونایتد
به جایی که به آن تعلق دارم
به اولدترافورد
برای دیدنِ یونایتد
مرا به خانه ببر، مسیر یونایتد

۱۹    
آی اسپورت
2016-12-25 14:11:00
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر