فهرست
همچنان که زمان می‌گذرد، برای عاشقان دیگو
همچنان که زمان می‌گذرد، برای عاشقان دیگو

همچنان که زمان می‌گذرد، برای عاشقان دیگو

آی اسپورت - این اصلا یک توصیف اغراق آمیز نیست که دیگو آرماندو مارادونا خورشید طلایی سرزمین نقره بوده و درخشش همه ستاره های بی شمار آرژانتینی برای آرژانتینی ها از آریل اورتگا و پابلو آیمار دوست داشتنی گرفته تا خاویر ساویولا و حتی لیونل مسی افسانه ای با فاصله ای که از خدایِ فوتبال آرژانتین دارند سنجیده می شود. الهه بی نقصی که سریال تمام نشدنی حاشیه هایش نه فقط چیزی از نفاست تندیس طلاییش کم نکرده که اتفاقا وجوه آنارشیستی و ساختار شکن به شخصیتش بخشیده و او را برای متجاوز از چند دهه نقش اول بخشی از رویاهای همه آنهایی کرده که سر سازگاری با نظم موجود دنیا ندارند و مایلند فلک را بشکافند و طرحی نو در اندازند.

در تمام این سال ها شخصیت ناپایدار و خود تخریب دیگو از هیچ کوششی برای ویرانی بنای شکوه مندش فروگذاری نکرده است. از سیلی زدن به خبرنگار تا درگیری با قاضی و اعتیاد و دوپینگ و این آخری شادی گل عجیبش به پسر معلولی که آرزو داشت قبل از مرگ او را ببیند. با این همه و علی رغم همه این خود تخریبی ها دیگو کماکان اورست وار ساکن جایگاه ابدی سلطنت در جهان فوتبال است و نه نابودی یکی از بهترین آرژانتین های قرن بیست و یکم تحت هدایت نابخردانه اش خللی به این سلطنت وارد کرده و نه لغزیدن مصاحبه های نابخردانه ترش روی پیشخوان روزنامه و خروجی وبسایت ها چیزی از ابدیت و جاودانگی اش کم کرده است.

 

تا اینجا و با همه فراز و نشیب ها دیگو کماکان همان است که بود، بهترین همه تاریخ است که موهای مجعد و ابروهای درهم کشیده اش سوژه ناب نقاشی های دیواری محله های فقیرنشین آرژانتینی است که می شود زندگی توی ترک خورده ترین ساختمان های ناگرفته بوینوس آیرس را هم با گرافیتی او تاب آورد. اما کلیپ چند ثانیه ای اخیرش سراسر داستان دیگری است. روی پیدای قضیه روشن است. دیگو در میان یکی از بیشمار زن های زندگیش در حال رقصیدن است. سیاه مست در حالیکه کیلوهای اضافی فرصت جولان دادن را از او گرفته دور خودش می چرخد و به ناگهان درست مثل سال های جوانی که با حرکات انفجاری و پیش بینی نشده اش مدافعین حریف را به هم می دوخت و طرفدارانش را به وجد می آورد، این بار در تصمیم غیر منتظره طرفداران خودش را بهت زده در مقابل گوشی های همراه تنها می گذارد، تصویر شطرنجی می شود، جوری که دیگر هیچ سیگار برگِ کوبایی در هیچ کجای آمریکای جنوبی آتش نگیرد.

 

از اینجا به بعدش دیگر خیلی ربط روشنی به فوتبال ندارد، زندگی است، زندگی ای که برای چند دهه ال دیگو با خالی از نیم رخ چگوارا روی بازو دست در دست سبزهای زیتونی آمریکای جنوبی یکی از قهرمان هایش بود. چه روزی دست خدا از آستینش بیرون می آمد و محکمه عدل الهی را در استادیوم آزتک مکزیکوسیتی بر پا می کرد و دیگر روز یک تنه فساد حاکم بر مافیای سیسیل را در خاک ایتالیا به رگبار می بست، اصلا همین وجه غیر ورزشی ال دیگو بود که دست آخر وقتی خبر مثبت بودن آزمایش دوپینگش در اثنای جام جهانی 1994 آمریکا به بیرون درز کرد، خبر رسید که 500 بنگلادشی دیگر تاب دنیای بی دیگو را ندارند خودکشی کردند. مثلی هست که نقل به مضمونش می شود هیچ انسانی نیست که قبل بیست سالگی انقلابی و بعد سی سالگی محافظه کار نباشد. کل داستان همین است. همین فرود هواپیمای آرمان ها روی بزرگراه واقعیت، قدرتِ دستِ توانمند زمان در خواباندن مچ آرمان خواهی ها و تن دادن به روزمرگی ها. قطعیتی که حتی دیگو آرماندو مارادونا بودن هم نمی تواند از حتمی بودنش بکاهد و چاره اش کند. مثل همین روزهای ما که نه تنها تابستان و گرمای چهل و چند درجه نفرینیش نتوانست تغییر خاصی در جهش های ژنتیکی کووید نوزده ایجاد کند که برعکس این دلار بیست هزار تومنی و سکه هشت میلیونی بود که رویاها و آروزهای هفتاد و چند میلیون نفر را توی مغزهایشان ذوب کرد.

 

این چند ثانیه بهانه ای بود برای خوانش دوباره خودمان در متن زندگی، مثل همان بنگلادشی ها که دنبال بهانه بودند. تاکید چند باره ای بر این واقعیت نحس بود که آدم آن زمان که کمان آرزوها را بر می دارد و می کشد، آن لحظه که به فتوحات و گسترش مرزهای آروزها و رویاهایش فکر می کند و از تصورش سرشار از هر حس خوب و خوش آیندی می شود بد نیست یک جایی از ذهنش هم به این فکر کند که ممکن است کمان بشکند و تیرِ تلاش ها و دوندگی هایش با همان شتاب و قدرت و سرعت در جهت عکس بیاید توی چشم و چال خودش و زمین گیرش کند. علی رغم همه تلاش ها دنیا کماکان شباهت چندانی به کتاب های شعر و آرمان شهرهای خیالی ندارد و حاصل زندگی میلیون ها سیاه و سفید به جای رهنمودهای پیامبرانه توی چرتکه مولتی میلیاردرهای کازنیو نشین لاس وگاسی رقم می خورد. هیچ آرمان و آرزویی نیست که روی تشک زمان به پل نرود، گویی که بعد سی سال خدمت صادقانه هم سهم بازنشستگی آدم همان بال چرب کی اف سی است. انگار که حق با آنهاست و سقوط خانه آخر نبوغ است فرقی هم ندارد گازای بریتانیایی محبوب ملکه باشی یا ال دیه گو مغضوب. مسئله زمان است که با گذر هر ثانیه چیزی از تو را با خود می‌برد زمان غارتگر غریبی است.

"جمله آخر برگرفته از شعری از آنتوان دوسنت اگزوپری است"

طرفداری

۱    
آی اسپورت
2020-06-29 21:48:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر