فهرست
نوری؛ پازولینی فوتبالفارسی
نوری؛ پازولینی فوتبالفارسی

نوری؛ پازولینی فوتبالفارسی

1.   بی‌خود نبود كه لاف می‌زدند. اما این نه لاف بود و نه بلوف. یك‌جور عاشقانگی بود. عاشقانگی با توپ. انگار كه رقصنده‌های قبیله دریبلینگ، به عشقی متافیزیكی دچار می‌شدند. دریبل دست خودشان نبود. باید بازی نوری را می‌دیدی بعد می‌گفتی لاف است یا بلوف. این اصلا خود سینما بود. یك تئاتر محض رئال كه طعنه به سوررئال می‌زد. شاید هم یك‌جور تابلوی اكسپرسیونیستی محض بود. هر چه از رقص با توپ «نوری» بگویم مضحك می‌نماید. دریبل‌های یك‌طرفه، دوطرفه، حتی سه، چهارطرفه. زدن تو سر توپ. تاكسی خالی رفتن یار مقابل چشم‌بندی با توپ. الكی نیست كه ابرام تهامی می‌گوید در یك بازی، 14نفر را دریبل كرده. اگر تهامی دارای این قدرت باشد، پس نوری دیگر باید كل استادیوم را دریبل كرده باشد. او شعبده‌بازی بود كه توپ به پایش چسبیده بود. این دیگر توتال فوتبال نیست. نوعی «فوتبالتئاتر» است یا همان «تئاترفوتبال». فردیتی غریب در یك بازی دسته‌جمعی. رقص‌هایش با توپ، شبیه سینمای نئورئال پازولینی بود. برای همین بود كه دنیای‌ورزش در سال1356 برایش نوشت: «تسلط نوری بر توپ و زمین كتمان‌ناپذیر است». اینكه دیگر لاف نیست ولك؟ مردی كه با پرتقال شهسوار و رطب دزفول 500تا روپایی می‌زد تسلط روانی عجیبی نسبت به هر چیز گردالی داشت. تمام دفاع‌های ایران از دستش ذله بودند. به قول عمواصغر «وقتی می‌دوید و با توپ ور می‌رفت نمی‌فهمیدی كه توپ کجاست.» انگار كه توپ در جیب‌هایش بود یا لای درز لباس‌هایش یا توی جوراب‌هایش مخفی‌اش كرده بود و همچون كودكی بدعنق آن را به هیچ‌كس نمی‌داد! برای همین هم بود كه دفاع‌ها كلافه می‌شدند و قصد جانش را می‌كردند. همچنان كه یك‌بار وقتی ممد را در بازی رسمی تخت‌جمشید رقصاند، عدل زد ساق پایش را خرد و خاكشیر كرد و داد دستش. بس كه تماشاگرهای زیر ساعت براش خندیدند. یا آن‌ بار كه اصغر چنان زد كه استخوان‌های ترقوه و دنده نوری را داد دستش. یک‌بار هم با قلدرترین دفاع پرسپولیس در دهه50 کاری کرد كه مردم مجسمه شدند. این‌بار هم داستان شد. نوری توپ را جا گذاشته بود اما با پاهایش طوری رفتار می‌کرد که انگار توپ هنوز زیر پای خودش است. دفاع پرسپولیس داشت می‌رفت دنبالش كه توپ را بگیرد. نشان به آن نشان كه یك 10، 20متری هم دنبال نوری رفت. یك لحظه نوری برگشت گفت «ولک کی رو گرفتی؟ من که توپ ندارم!» تازه در آن زمان بود كه دفاع برگشت عقب و دید كه توپ مانده سر پست اول و او هم عاطل و باطل، سایه به سایه نوری رفته جلو و به آسمون خالی تكل زده است! باید آنجا بودی و می‌دیدی كه تماشاگر چه شكلی تركید. دفاع پرسپولیس هاج و واج مانده بود و افق را نگاه می‌كرد. انگار سوار شوفر تاكسی شده باشد، اما تاكسی رفته باشد!

2.    چیزی كه نوری ارائه می‌كرد فوتبال نبود. یك‌جور تئاتر اگزیستانسیالیستی مرگ‌آور بود كه طنز سیاه داشت. دفاع‌ها او را فقط وقتی مهار می‌كردند كه عین پرنده‌ای دست‌آموز توی قفسش گذاشته باشند، وگرنه معلوم نبود توپ حتما زیر پای او باشد. ممكن بود مدافع حریف الكی فكر كند كه توپ زیر پای اوست. برای اینكه بازی بدون توپ او، نوعی «تئاتر پوچی» بود. نوری تمام این حركات ویرانگر را با خنده ارائه می‌داد. همیشه لبخندی بر لب داشت كه نشانه مقهور‌كردن حریف بود و البته كه این خنده‌ها از سر تحقیر حریف هم نبود بلكه نوری فوتبال را نوعی هنر رهاشدگی می‌دانست نه هنر سركوب. برای او، دریبل، یك‌جور توتم بود. اگر قبایل بدوی آفریقا درخت زبان گنجشك و صخره را می‌پرستیدند، نوری نیز دریبل و رقصندگی با توپ را توتم خود می‌دانست. البته از روزگاران قدیم و ندیم، رقصندگی و اعجاز، نماد و شمایل فوتبال جنوب بود كه گمان می‌كردند هم‌قبیله برزیلیانند. با این همه، این فقط دریبل فردی و گربه‌رقصانی‌های بی‌منظورش بود كه هویت فوتبال نوری را تشكیل می‌داد. هویت این معاود عراقی را كه در میان همه معاودهای دهه پنجاهی، به دریبل‌های ریزش شهره بود. نمی‌دانم این ارث ژنتیك را از كُردتباران بغداد به همراه داشت یا وقتی به ایران آمد، از تك‌تك سلول‌هایش زایید و بیرون تراوید. اولش وقتی از بغداد به ایران آمد، بهش گفته بودند كه برو چشمه‌ای از دریبل‌هایت را واسه پرسپولیسی‌ها رو كن، بعدش دیگر تو را رو هوا می‌قاپند. نوری هم پرسون‌پرسون آمد تهران، رفت محل تمرین پرسپولیسی ها ولی آنجا آن‌قدر خودش صنم داشت كه یاسمن تویش گم می‌شد.
نوری برگشت اهواز و اولین‌بار كه فوتبال خون‌دار و جون‌دار خوزستانی‌ها را در زمین خاكی گلستانی دید و بوی چمن را استشمام كرد، از حسی نوستالژیك لبریز شد جانش. انگار كه به موطن اصلی‌اش برگشته است؛ «هرجا كه چمنی باشد، موطن من است». اولین تیمی كه او را در آغوش گرفت پاس‌اهواز بود و مربی جنتلمنش «لفته»(سه برادران) كه وقتی با دریبل‌های او كف كرد، نوری را چنان زیر پر و بالش گرفت كه تا دم مرگ این خوبی‌های لفته را فراموش نكرده بود. هر مربی‌ای با دیدن او می‌گفت «توپ را بدهید دستش، بروید ساندویچ شادی‌تان را تشكیل دهید.» اخلاق آقالفته، نوری را شیفته كرده بود. مخصوصا آنجا كه وقت نماز می‌رسید، هر جا چمنی و فرشی و صخره‌ای و ساحلی و قلوه‌سنگی گیر می‌آورد، رابطه بی‌واسطه‌اش با خداوند رحمانش را پی می‌گرفت و بعدش می‌آمد سراغ تمرینش. لفته جوری نماز می‌خواند و استغاثه می‌كرد كه خود بچه‌ها بی‌آنكه اجباری در كار باشد ، سمت نمازشان می‌رفتند. همان لفته‌جان مهربانی كه لباس بچه‌های تیم را به خانه‌اش می‌برد و می‌شست و در روز مسابقه، پاك و پاكیزه تحویل بچه‌هایش می‌داد.

3.   نوری تمام آدم‌های دنیا را در زمین فوتبال می‌رقصاند و مردم در اهواز می‌گفتند این مرد غریب كیست كه با توپ، همه كار می‌كند؟ قهرمانی پاس در جام‌باشگاه‌های اهواز، مزد دست لفته و نوری را داد. در تمام آن سال‌ها كه نوری با نورد، آب و برق و نیروی اهواز در لیگ می‌درخشید، یك برادر كوچكش از 8خواهر و برادر مقیم بغدادش را زیر پر و بال گرفته بود. آن روزها شماره تلفن باشگاه نیروی اهواز رند بود؛ 33091 . اما دائم اشغال می‌زد. چون هر روز مردم زنگ می‌زدند كه با این پسره «جادوگر با توپ» حرف بزنند. مردم می‌رفتند استادیوم كه رقص‌های روی چمن او را ببینند و تاكسی خالی رفتن‌های دفاع‌های حریف را جشن بگیرند. تا حالا دوبار پایش قلم شده بود اما حقش بود. می‌دانست كه بازی اشكنك دارد، سرشكستنك دارد و تاوان دریبل‌های قهارانه او، پاشكستن‌هایش بود. اواسط دهه50 كه عمواصغر تازه جانشین عزت جانملكی شده بود، همگی شب قبل از بازی را رفته بودند خانه حسن‌آقا روشن. مهار نوری  را سپرده بودند به عمواصغر. آن شب نوری مثل همیشه داشت به نوعی تله‌پاتی با دفاع مقابل فكر می‌كرد كه چگونه تاكسی خالی‌اش كند، با همان لهجه شیرینش به حسن گفته بود «به عزت بگو فردا براش دارم.» حسن گفته بود از قضا فردا عزت تو زمین نیست و یک بچه جدید آوردیم که خیلی هم عقلش سرجاش نیست. نوری، عمواصغر را نمی‌شناخت. با خنده گفت: «پس، فردا ببین من چه شكلی سر عقل می‌آرمش ولك.» فردا توی بازی عمواصغر جوری اكروباتیك رفت سمت نوری كه هم کتف نوری شکست و هم یکی از دنده‌هایش خرد و خاكشیر شد. نوری در همان حال كه از درد به خود می‌پیچید، یك نگاه به بچه‌ای كه زده بودش انداخت و یادش آمد كه شام دیشب را تو خونه حسن اینها با همان‌ها خورده است. هیچ تماشاگری از زدن او خوشحال نشد. كار به جایی رسید كه حتی مادر روشن هم وقتی اصغر حاجیلو را دید، گفت كه «خیلی کار بدی کردی ننه كه نوری را ساقط كردی.»

4.  این عكس را نگاه كنید. حسن روشن و پرویز مظلومی، نوری و خدایاری را در میان گرفته‌اند. نوری مثل خیلی از جنوبی‌ها پیراهن مونتیگون پوشیده است. تاریخ عكس به بهار1352 برمی‌گردد كه نوری با پیراهن تیم جوانان اهواز نایب‌قهرمان كشور شده بودند و حشمت‌خان هم كه مربی تیم‌ملی جوانان بود او را دعوت كرده بود به اردوی تیم‌ملی. همان اردویی كه آخرش منجر به قهرمانی ایران در كاپ جوانان آسیا شد. گیرم نوری خیلی هم بازی نكرد، او بالاخره مردی بود كه تا ابدالآباد «ویر دریبل» داشت اما قصد تحقیر حریفانش را نداشت. خودش می‌گفت «دست خودم نیست. وقتی توپ زیرپایم است، از خود بی‌خود می‌شوم. من فقط دوست دارم دل تماشاگران را شاد كنم. اینكه دیگر قصابی نمی‌خواهد.» البته فكر نكنید كه او فقط گربه‌رقصانی بلد بود. توپ‌های كات او دیگر در تاریخ فوتبال ما مانند پیدا نكرد. مثل آن شوت‌كاتی كه از نقطه كرنر دروازه ناصر حجازی(شهباز) را باز كرد و باز ما همه هاج و واج نگاهش كردیم. مثل نگاه‌مان از سر تعجب به مرگش در زمستان1391.

همشهری ورزشی

۶ ۱  
آی اسپورت
2017-01-02 17:05:00
نظر دهید

۱ نظر
پیمان
دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۲۱:۴۵
خدا خیرت بده ابراهیم خان افشار که عجب حالی میدی به ما.
هیچوقت بازیهای نوری رو ندیدم یعنی سنمون قد نمی داد ولی کلی خاطره ازش شنیدم. از دریبلاش ،رقصاش . از روی یه دستمال چند نفر رو دریبل دادن و خلاصه از نبوغ از دست رفته اش.
جنوب همینه . عاقبت مردمش عموما رنگ همون مایع بدبوییه که باعث سفید بختیه خیلی ها شده.
خدایا شکرت که یکی هست که هنوز یادشه.
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر