فهرست
دوست‌تان داریم آقای حجازی...
دوست‌تان داریم آقای حجازی...

دوست‌تان داریم آقای حجازی...

آی‌اسپورت-  ‌او را شبیه تیتو ویلانوا به یاد نخواهیم آورد که آن سرطان غدد بزاقی زمینگیرش کرد، حتی شبیه کرایف هم نبود که بعد از مرگش همه از طاعون سیگار بنویسند. ناصر حجازی، فراتر از درد سرطان بود. بیشتر از چیزی که شیمی‌درمانی بدقیافه‌اش کند و بزرگتر از آنکه مرگ رویش سایه بیندازد. در ششمین سالگرد مرگش، او هنوز همان مرد جذاب بارانی‌پوش است. کسی که بدون درد و دغدغه پشت سایه‌های کاج ایستاده و ما را نظاره می‌کند. و احتمالا منتظر جمله‌ای است که روی نیمکت استقلال از او دریغ شد: «دوست‌تان داریم آقای حجازی... دوست‌تان داریم.»

پرده اول/28آذر 1328

خانواده‌ی حجازی صاحب فرزند دومی به اسم ناصر می‌شود. حالت چهره‌ و روحیه‌ی بیشتر آذری‌ها در او هم پیداست؛ قد بلند، موهای صاف، دست‌های کشیده، چشم‌های ریز و روحیه‌ی تهاجمی و سازش‌ناپذیر. با وجود این‌که ناصر تا آخر عمر هیچ‌وقت زبان ترکی یاد نگرفت، اما تمام خصوصیات یک آذری را به ارث برده بود. چشم‌های ریز و نافذ، دست‌های کشیده و قد بلند هدیه‌های ژنتیکی‌ای بودند که پدر تبریزی‌اش به او هدیه کرده بود تا برود سراغ ورزش. ناصر به لطف آناتومی آذری‌اش وارد فوتبال شد؛ ‌و البته به خاطر همان روحیه‌ی آذری که هیچ حرف زوری را تاب نمی‌آورد و سازش‌ناپذیر بود، در فوتبال اذیت شد. سهم ناصر حجازی از بی‌رحمی فوتبال بیشتر از همه‌ی قبلی‌ها و بعدی‌ها بود.

پرده دوم/ اریبهشت 1346

سال 1346؛ سالی که محمدرضا پهلوی 48ساله، دقیقا 26سال بعد از دوران سلطنتش، تصمیم گرفته بود دوباره شکوهش را تاجگذاری کند. 5/3میلیون دلار هزینه‌‌ای بود که محمدرضا پهلوی برای نمایش اقتدار سلطنتش خرج کرده بود. شاه ایران و ملکه، به سالن اجتماعات کاخ گلستان رفتند و محمدرضاشاه در سخنرانی‌اش گفت: «تا 10سال دیگر ایران را اروپا خواهم کرد.» زیر پوسته‌ی التهابات ایران و تاجگذاری شاه، پادشاه دیگری هم در سایه و تنهایی تاجگذاری کرد. اگر شاه ایران با هزینه‌ای 20میلیون تومانی تاج را روی سرش گذاشت، ناصر حجازی 18ساله، فقط با 300تومان اولین قرارداد حرفه‌ای‌اش را با باشگاه نادر بست؛ ناصر حجازی از آن گلرهایی بود که وقتی بدون دستکش به سمت توپ چرمی جست می‌زد، آدم توی دلش آرزو می‌کرد کاش دروازه‌بان بود. یکسالی طول کشید تا رایکوف برای تماشای گلر 18ساله که تعریفش را خیلی شنیده بود، به تماشای مسابقه‌ نادر و آرارات برود. بعد از تساوی، برنده مسابقه با سکه شیر یا خط انتخاب می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند رایکوف هم از روی سکوها، سکه‌اش را برای گلر جوان نادر روی زمین انداخته؛ گلری با دست‌های کشیده، واکنش‌های سریع و پرتاب‌های بلند؛ سکه رایکوف و تاج برای ناصرحجازی شیر می‌آید.

پرده سوم/ مرداد 1348

رایکوف به کشف 19ساله‌اش اعتماد کرده است. فرامرز ظلی و عزیز اصلی بزرگ را در تهران جا می‌گذارد و حجازی بی‌تجربه را همراه تیم‌ملی به روسیه می‌برد؛ حجازی 4بار درون دروازه می‌ایستد و 12گل می‌خورد. فردا تمام روزنامه‌ها به رایکوف معترض می‌شوند که دلیل این همه اعتماد به حجازی چیست؟! حجازی آن‌قدر گل‌های بد خورد که در رختکن به دوست صمیمی‌اش باقر زرافشان گفت؛ «جواب بچه‌محل‌هایم را چی بدم....». چندماه بعد جواب بچه‌محل‌هایش را می‌دهد؛ همراه تاج به فینال باشگاه‌های آسیا می‌رسد و باید روبه‌روی هاپوئل اسرائیل قرار بگیرد. تاج با ناصر حجازی نماینده‌های لبنان، ‌مالزی و اندونزی را بدون گل خورده شکست می‌دهد. ‌اگر این روزها بود؛ همه ناصر حجازی را روی سرشان می‌گذاشتند و از دروازه‌بانی می‌گفتند که با رکورد 100درصد کلین‌شیت تیمش را به فینال آسیا رسانده؛ برابر هاپوئل اسرائیل که بهترین خط‌حمله مسابقات را داشت. تاج با گل دقیقه‌ی 92 مسعود معینی و توپ‌هایی که ناصر حجازی از حریف گرفت، قهرمان آسیا می‌شود و ناصر حجازی روی دست بچه‌محل‌هایش در محله‌ی آریانا چرخ می‌زند. چند روز بعد صفحه‌‌ای که ویگن برای این قهرمانی خوانده در تهران نایاب می‌شود؛ «یازده مرد جوون... واسه بازی میان میدون...دو دروازه با یه زمین... بچه‌ها گل بزنین.»

پرده چهارم/ 7مهر 1359

نیمه‌نهایی جام‌ملت‌های 1980 برابر کویت میزبان. این آخرین مسابقه‌ی ملی ناصر حجازی بود. گلری که فقط دوسال پیش جام‌جهانی را تجربه کرده بود، قهرمان آسیا شده بود و پیشنهاد منچستریونایتد را در جیب داشت، با قانونی عجیب که انگار برای نابودی او تصویب شده بود،‌ از تیم‌ملی کنار رفت؛ در 29سالگی. حجازی در شروع جنگ‌ ایران و عراق همراه تیم‌ملی در کویت بود. با این‌که دوخواهر ناصر در آلمان و انگلیس زندگی می‌کردند و به خانواده‌اش اصرار می‌کردند ایران دیگر جای امنی برای زندگی نیست، اما از کویت با همسرش تماس گرفت و تاکید کرد از ایران تکان نخواهد خورد و به فکر مهاجرت نباشد. فکر نمی‌کرد چندسال بعد ایران آن‌قدر کوچک شود که برای ناصر حجازی جایی نداشته باشد تا مجبور شود برای درآوردن مخارج خانواده‌اش به بنگلادش و هند برود. حجازی اما سر حرفش ماند؛‌ حتی وقتی آن سرطان لعنتی آمد سراغش و دکتر معالجش توصیه کرد به اروپا برود، مخالفت کرد و گفت: «در ایران آن‌قدر پزشک حاذق داریم که نیازی به اروپا رفتن نباشد.» او از ایران تکان نخورد. حضور با تیم ملی در کویت، آخرین روزهای خوش ناصر در فوتبال بود. بعد از آن هر چه بود، دالان‌های تاریکی بود که درد تویش می‌پیچید. محرومیت از حضور در تیم‌ملی، ممانعت از کار در ایران، کودتا، نارفاقتی و خیلی چیزهای دیگر تا روز مرگ.

پرده‌ی آخر/ 14اردیبهشت 1390

پایان اسطوره باید جایی بهتر از بیمارستان کسری می‌بود. برای مرد فوتبالی‌ای که با حکمی فرافوتبالی از تیم‌ملی کنار گذاشته شد، استخوان‌درد بعد از تزریق آمپول‌های شیمی‌درمانی ناچیز بود. برای سرمربی‌ای که در کودتای بازیکنان علیه مربی به درد کشیدن عادت کرده بود، تحمل درد سرطان چیز عجیبی نبود. برای اسطوره‌ای که سال 84 یک‌تنه مقابل تمام آدم‌هایی ایستاد که می‌خواستند حذفش کنند و در انتخابات ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرد، ایستادن در برابر مرگ کار سختی نبود. اما ناصرخان خودش نخواست ادامه دهد. ناصرخان هر قدر در دوران مربیگری اشتباه داشت، در مبارزه علیه سرطان بدون اشتباه بود؛ همه‌ی آذری‌ها با آن استخوان‌بندی درشت،‌ چشمان ریز و غرور مردانه‌شان، اهل مماشت و سازش‌ کردن نیستند؛ و سرطان آخرین دشمنی بود که ناصرخان نخواست با آن مماشات و سازش کند.

۳۱ ۳  
آی اسپورت
2017-05-22 19:10:00
نظر دهید

۳ نظر
فرزاد مهریار
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۲۰:۱۶
ناصر یکی بود . همان طور که منصور یکی بود . یکی بر سر اصولش سازش نکرد و دیگری خط قرمزش ، استقلال بود . بقیه اگر خاک کف پای این دو بشن ، شاهکار کردن از جمله میان مایه ای به نام علیرضا منصوریان...
No One
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۲۰:۴۵
روحش شاد
پرسپولیس واقعی
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۲۳:۲۶
دوبار دیدمش
پشت بیمارستان کودکان مفید ، رود بار غربی
عینک آفتابی بزرگ و قامت رشید و
تواضعی باور نکردنی
، چند روز قبل از اینکه از طرف آقای فتح اله زاده شود سرمربی استقلال
اون اول اول اول؛

همه خاطره ام اما
این نیست .
چندروز فقط چند روز قبل از فوتش
روی تحت کسری
خبر نگار پرسید : اینجا مسئولی برای دیدار شما اومد !؟
و اون قامت همیشه با وقار
گفت ؛ مردم مسئولین من هستند.
و همه ی عمر به خاطر این عقیده که در واپسین روزهای عمر به فریاد بلند
افتخارمی کرد
از چشم مسئولین افتاده بود.
شماره ی یک بود و
شماره ی یک ماند


تمام اشکهای من هدیه به همه ی مردم گفتنهایت ،
ای خفته در خاک و زنده در قلبها
ای
ناصر حجازی
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر