فهرست
پنجاه و هفت سال بعد؛ داستان‌هایی برای گفتن
پنجاه و هفت سال بعد؛ داستان‌هایی برای گفتن

پنجاه و هفت سال بعد؛ داستان‌هایی برای گفتن

آی‌اسپورت- ۵۷ سال بعد از ۲۶ شهریور ۱۳۹۷ در یکی از کافه‌های پایتخت، در یک روز سرد زمستانی یازده نوجوان حلقه‌ای زده‌اند دور پیرمردی که با اشتیاق فراوان دارد به مرور خاطرات ایام جوانی می‌پردازد.بعد از کلی اصرار کافه‌چی، پیرمرد بالاخره راضی می‌شود که از عصر روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۷ بگوید. یک فلاش بک به یک بازگشت دراماتیک و تاریخی که حالا پس از گذشت سال‌ها کلاسیک هم شده است. از راز پنجره‌های بسته خانه‌اش بعد از آن تاریخ در تمام لحظات غیرممکن زندگی‌اش که پیرمرد اتفاقا چشمانش افتاب امید را از میان درزهای بسته آن جستجو می‌کرد. لب به سخن که می گشاید کافه‌چی سمفونی ۴۱ موزارت-جاپیتر- را پس زمینه صدای لرزان اما مصمم پیرمرد پخش می‌کند. قطعه‌ای دراماتیک و غرورانگیز.

پیرمرد لبخندی ژوکوند تحویل کافه‌چی می‌دهد و پیش از نواختن سمفونی ۲۶ تسخیرناپذیران با تارهای حنجره‌اش،اشاره‌ای به یکی از آن ۱۱ جوان می‌کند تا درهای کافه را باز کنند و پنجره‌ها را هم ببندند. این بار کافه‌چی نگاهی به پیرمرد می‌کند و تبسمی پیشکشش پیشانی پر چین و چروک و گونه‌های سرخ پیرمرد می‌کند. سرمای سوزان تن جوان‌ها را لرزان‌تر و وجود و صدای پیرمرد را گرم‌تر می‌کند. پیرمرد موزیک قلب و ذهنش را هم‌تراز با سمفونی ۴۱ موزارت پلی می‌کند:

تا قبل از آن روز آرزویم بود که دربی شمال غرب انگلستان میان لیورپول و منچستر را با پیراهن شماره ۷ کانتونا از نزدیک به تماشا بنشینم. هنوز هم اگر امکانش بود آرزویم هست اما دیگر حسرت نرسیدن به مقصودم را نمی‌خورم. انگار عصر روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۷ با سوت پایان بازی در جایگاه ۳۶ به تمام آرزوهای فوتبالی‌ام رسیده بودم.

از آن روز پنجره بسته برای ما سرخ‌ها یک نماد برای ممکن کردن غیر ممکن‌ها شده بود. نمادی برای امید و ایستادگی و ماموریت‌های غیرممکن. البته پیش‌تر، چندین بار سدهای غیرممکن را با خروش سیلاب هوادارن شکسته بودیم. چه در بازگشت ده دقیقه-ده نفره در دربی ۷۴ بهمن ۹۰ و یا حتی در مرحله یک‌چهارم نهایی لیگ قهرمانان اسیا در بازی برگشت مقابل الاهلی عربستان در ۲۱ شهریور ۱۳۹۶. از آن روز پرسپولیس نماد بازگشت در فوتبال ایران شد. آن هم با دست‌های بسته و لشگری که پیاده‌سوارانش فقط یازده به علاوه یک بودند و سواره حامیانش بی‌شمار که اگر آنها نبودند شاید این بار فریادهای فتح امید زیر آوارهای بی‌کفایتی مدیران آن روزهای مملکت در نطفه خفه می‌شد و ما که در جایگاه نشسته بودیم به جای مشت‌های گره کرده پیروزی انگشت‌های اتهام و قانون سوم نیوتون را با چاشنی فرهنگ فحاشی رایج آن روزها نثار خیریت‌ها و مدیریت‌های زد و بندی آن دوران می‌کردیم.

پیرمرد در حالی که نگاهی به کافه‌چی می‌کند می‌گوید:

دقیقه ۳۲ که گل اول را خوردیم نگاهی به علی کردم و گفتم عجب شب هفت محرم سیاهی شد. آخر بازی در ماه محرم و در اوج عزاداری‌ها برگزار می‌شد.

کافه چی از آن پشت قهقهه‌ای می‌زند: «منم بهش گفتم تو گوش نکردی و این همه راه کوبیدیم و آمدیم و حالا باید سرخ و سیاه برگردیم.»

تا دقیقه ۵۷ به رغم آن که خیلی کسی امیدی به معجزه نداشت اما صدای به هم خوردن دست‌ها و یا حسین‌ها از میان پنجره‌های بسته به بالا رسیده بود. انگار ۵۷ به نام انقلاب گره خورده است. فرقی نمی‌کند مکانش ازادی باشد یا فرودگاه و زمانش شهریور باشد یا بهمن. اما هر چه که بود این بار رهبر معجزه و پایه‌گذار آن بازگشت رویایی از آسمان و با شنل قرمز می‌آمد. شنل این بار درست بر روی دوش صاحبش انداخته شده بود. بر روی شانه‌های ناجی به دستان مردم و نه روی شانه‌های عالی‌جناب سرخ‌پوشی که شنلش بیشتر از جیب مردم دوخته شده بود تا از عشق و حمایت آنها.

ما که از شهر کوچک و مذهبی راهی پایتخت شده بودیم همه چیز را با رنگ و لعاب قدسی و حکمت می‌دیدم. وقتی جلال آن گل زلاتانی را درون دروازه قطری‌ها کاشت به همین علی قهوه‌چی گفتم سوپرمن و سید جلال و حسینی، محرم و حسین و ابرمرد تاریخ. علی به اسمت قسم این همه یک معنی می‌دهد. بیخود ارباب ما را تا اینجا نکشانده.

سوپرمن از آن بالا آمد و میان دلار قطری‌ها یک گل سرخ کاشت و رفت. دلارهایی که رقم قراداد فقط دو بازیکنشان به اندازه تمام طلب های باشگاه در ان دوران بود. از ۵۷ تا ۹۷ به عکس همه انقلاب‌های تاریخ. آزادی جان تازه گرفت. دیگر کسی حواسش در پی این نبود که دلار دارد طی همین بالا و پایین پریدن‌های ما بالا می‌رود. حواس کسی دیگر به نیمکت خالی روبه‌روی جایگاه و این که برانکو بازیکنی برای تعویض ندارد و کمال هر لحظه ممکن است اخراج شود نبود.

دقیقه ۶۷ بود که مصلح به زمین آمد. چپ‌پای بلند قدی که همیشه بر لبانش خنده‌ای آرامش‌انگیز بود و دوست داشت اهل بیتی صدایش کنند. وقتی به زمین آمد دلم قرص‌تر شد. آخر این پسر هر وقت به زمین آمده بود با خودش بوی بازگشت داشت. دقیقه ۷۶ یک گل به خودی شب تاریک ازادی را به یک آن روشن‌تر و روشن‌تر کرد. انگار داستان توپ و زمین و آزادی و پنجره‌های بسته شده بود زندان و سلول و فرار و رمان «رستگاری در شاوشنک» استیفن کینگ. برانکو شده بود فرانک دارابونت و «رستگاری در شاوشنک» این بار روی زمین سبز آزادی به تصویر کشیده شده بود. علیپور به مانند اندی دوفرین فرار اول را رقم زد و حالا ما مانده بودیم و الماس سیاهی که برای رستگاری در آزادی باید خستگی ناپذیر و خونسرد به سان مورگان فریمن پرده پایانی این بازگشت دراماتیک را رقم می‌زد.

منشا نقشش را عالی بازی کرد. نمی‌دانم حکمتش چیست اما نقاط برجسته تاریخ پرسپولیس در آن دهه را دو باریکن خارجی متوسط رقم زدند؛ زاید و منشا. ماهیت و کیفیت‌شان مهم نبود و نیست و هر چه که بودند برای پرسپولیس خاطره‌سازی و برای ما عشق و گل کاشتند. بعد از سوت پایان من دیگر مطمئن شده بودم که ما باید این راه را می‌آمدیم. می‌آمدیم تا در اوج اوضاع نابه‌سمان آن روزهای مملکت هنوز امید را درون‌مان زنده نگه داریم. هرچند سخت اما دیگر هیچ چیز، غیرممکن پیش چشم‌مان برای چند صباحی نمی‌نمود. باید می‌آمدیم تا فوتبال را به مثابه شرابی گوارا به سلامتی امید و ایستادگی به نوش رویم تا فقط برای چند روزی از شر اخبار مغموم کننده آن روزها خلاص شویم. باید می‌آمدیم تا روزی من پیرمرد بتوانم میان شما جوان‌ترها بنشینم و با ذوق از ۲۶ شهریور ۱۳۹۷ روایت‌گری کنم و بگویم شاید هنوز «امید بذر هویت همه ماست...»

۴۵ ۴  
آی اسپورت
2018-09-19 21:59:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

۴ نظر
فرزاد
چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۲۲:۲۲
#برانکو❤
***
چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۲۲:۵۲
عالی عالی عالی
عموری
پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۸:۲۱
عالی بود....بی نظیر
۲
عمرعبدالرحمن
پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷، ۱۸:۲۲
و با افتخار، ما هم در آن بعد از ظهر لعنتی، دیوانه وار فریاد میکشیدیم...666666
۳
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر