فهرست
آخرين نهنگ هم رفت/ سوگنامه‌اي براي اولين دايي فوتبال ايران كه در تنهايي مطلق مُرد
آخرين نهنگ هم رفت/ سوگنامه‌اي براي اولين دايي فوتبال ايران كه در تنهايي مطلق مُرد

آخرين نهنگ هم رفت/ سوگنامه‌اي براي اولين دايي فوتبال ايران كه در تنهايي مطلق مُرد

 ۱- آخرين اژدهاي فوتبال هم رفت. ببين چقدر هم بي‌خبر گريخت از ماي بي‌خبر و بي‌اثر و بي‌عطر. همين پريروز. بي‌آنكه كسي ملتفت شود. نمي‌دانم جنازه‌اش را كي برداشت. كي گذاشت توي قبر. كي غسلش داد. كي برايش مويه كرد. او كه كسي را نداشت. آدمي كه ۱۰۵ سال زندگي كند لابد آخر همه‌چيز را هم مي‌بيند. بالاخره اگر علي دايي آخرين دايي فوتبال ايران است او اولين دايي فوتبال بدوي ما بود. اولين دايي؛ معروف به “حاجي دايي “. اسم كاملش ابوالقاسم حاجي محمدرضايي شيرازي بود اما همه حاجي دايي صداش مي‌كردند. البته اگر صدازن‌اي داشت. البته اگر گريه‌كني داشت. بچه ميدون خراسون از آن طهراني‌هاي اصيل و زرنگ بود. آخرين‌بار كه ۵ سال پيش ديدمش تنهاي تنها بود و خانوم پرستاري كه آمده بود ازش نگه‌داري كند گوشش را بريده بود و پولش را برداشته بود و زده بود به چاك و حاجي دايي شاكي بود از بدعهدي‌هاي زمانه. وقتي گفتم چرا ازدواج نكردي كه الان كلي وارث و نورچشم داشته باشي.خنديد. فوتبال او را عزب نگه داشته بود. برگشت جواب داد كه ” دكتر گفت بچه‌ات ناقص الخلقه مي‌شود. لگد خورد به بيضه‌ام عمل كردم. گفت زن نبايد بگيري. سي سالم نشده بود. گفت بچه‌ات ناقص مي‌شود.من هم بي خيال ازدواج شدم” يادم آمد كه براي آن نسل، فوتبال همه چيز بود . حاجي دايي در فوتبال مصدوم شد . مي گفت ” تو بازي فوتبال با گيوه زدند به شكمم . اگر با كفش زده بودند كه همانجا مرده بودم.” بگو بر بي وارث و بدوارث صلوات.

۲- مردي كه عاشق واگن دودي بود. اين واگن دودي بود كه او را به عشقش فوتبال مي‌رساند. هنوز طهران زمين فوتبال نداشت. او و دوستانش از ميدون خراسان پر مي‌كشيدند تا گارماشين كه سوارش شوند و بروند در جاليزها و زمين‌هاي سيفي‌جات اطراف تهران براي خودشان يك قطعه ميدان خاكي پرچاله چوله پيدا كنند و بزنند به دل حريف. آن زمان‌ها عبدالله شوتي و اكبر طوفان و خان خانان و عزيز قبله و عباس سياه در زمين لنج مي‌درخشيدند. دايي با آنها هم هم‌بازي شد. يادش بود شوت عباس، آدم را از پا درمي‌آورد. يادش بود عبدالله با شوتش زد گوش صدري (ميرعمادي ـ ورزشي‌نويس نسل نخست) كَر شد. يادش بود رضا شاه چه شكلي به تيمسار شاه بختي گفت زمين فوتبال اين بچه‌ها را سريع صاف و صوف كنيد و شاه بختي از ترس، خودش را خيس كرد. همه اينا يادش بود و حتي آوازهاي خردرچمن بلقيس كور در گارماشين يادش بود كه چه شكلي دل مردم را آب مي‌كرد تا كاسه‌اش را از سكه‌اي سياه پر كنند:” مريض نشي دوا نبيني آقا ،تنگت نگيره و خلا نبيني آقا”!

حاجي دايي با همه نهنگان نسل اول فوتبال جور بود . البته عباس سياه را جور ديگر دوست داشت. عباس كه مُرد هيچ‌كس نبود جنازه او را از زمين بلند كند. يك روز حاجي دايي رفته بود صندوق حمايت از پيشكسوتان كه چندرغاز مستمري‌اش را جور كند و ديده بود كه دختر عباس آمده واسه گرفتن حقوق پدرش. يارو صندوقي صاف نگاه كرده بود تو چشم‌هاي دختر عباس و گفته بود به باباي شما مستمري تعلق نمي‌گيرد و حاجي دايي شاكي شده بود از اينكه اين نسل چرا عباس را نديد كه بفهمد با كي طرف است . مردي كه قدرت و تكنيك‌اش با اروپايي‌هاي نسل اول فوتبال برابري مي‌كرد و گاهي يقه افندي را مي‌گرفت كه برو بهترين ستاره‌هاي خارجي را بياور طهران تا باهم كل بيندازيم ببينيد كُت، تن كي مي‌ماند. حاجي دايي دختر عباس را كه بي‌پناه ديده بود دلش كپك زده بود از اينكه چرا ابرقهرمانان اين خاك چنين به خاك افتاده‌اند كه هيچ‌كس دستگيرشان نيست. ياد عبدالله سعيدايي (معروف به عبدالله شوتي) هم كه افتاد برايم تعريف كرد:”ضرب پاي عبدالله را هيچ كس نداشت پسر . يك بار بازي مي‌كردند تو دبيرستان البرز. شوت زد تير دروازه شكست . به ابوالفضل شكست و خرد شد . بعدش گفتند تير، باران خورده بود! و ديگر عبدالله را راه ندادند به آنجا!”

ديگر نه تنها عبدالله كه عباس و اكبر و خان سردار و افندي را هم راه ندادند به هيچ جا . حتي موزه‌ي بي صاحاب فوتبال ايران . و عكس آنها روي رف‌هاي خانه‌ها چروك و چروك‌تر شد . بگو بر بي وارث و بدوارث صلوات.

۳- آخرين‌بار كه حاجي دايي را ديدمش ۵ سالي روي‌اش برف باريده است. درست در صدسالگي‌اش بود كه رفتم براي فيلمبرداري از او براي تاريخ شفاهي ايران. اتفاقا آن روزها پرسپوليس بدجور اوضاعش داغان بود. حاجي دايي روز قبلش بازي پرسوليس ـ سايپا را ديده بود و كفري شده بود. مي‌گفت “به بازيكن‌هايشان دستور بدهند جوري بازي كنند كه اينقدر گل نخورند خب . من ديشب گريه‌ام گرفت پرسپوليس چهارتا خورد .اين‌ها هم فوتباليستند آخه؟” بعد ياد آقاشعاع كرد و گل از گلش شكفت. گيرم ربطي به هم نداشتند :” باباي آقاشعاع دوست داشت هر دو تا پسرش -آقا صنا و آقا شعاع ، روحاني بشوند . خودشان هم طلبگي را تمام كردند . عبا و عمامه و لباده داشتند . آقا شعاع بنيانگذار باشگاه شعاع بود و آقاصنا مربي بود . كوچه آبشار هم مي‌نشست. البته جفت شان يك كمي از ما جلوتر بودند و ما مي‌رفتيم تماشاي بازي شان تو زمين «چارديواري» . شعاع با نعلين بازي مي‌كرد. حريف‌هاش فكر مي‌كردند اين نمي‌تواند با نعلين بدود . اما يكدفعه توي يك موقعيت خوبي اقا شعاع نعلين‌ها را در مي‌آورد و عين قرقي مي‌رفت گل مي‌زد . نگران دزديده شدن كفش‌ اش هم نبود كه برگردد ببيند رندان كف زده اند و برده اند  . كي جيگرش را داشت كه نعلين اقا شعاع را بدزدد؟” بگو بر بي وارث و بدوارث صلوات.

۴- آن نسل شجاع كوچك‌ترين امكاناتي نداشت. هنوز امجديه درست نشده بود كه بباليم به توسعه يافتگي در حد روستايي‌مان در ورزش . بازي در زمين‌هاي قنديل بسته زمستان هم كه قوز بالا قوز بود. نه كفشي، نه پيراهني، نه دروازه‌ا‌ی. به قول حاجي دايي: “ما با گيوه بازي مي‌كرديم . كفش فوتبال كه هنوز نيامده بود . سر گيوه‌ها و پشت گيوه‌ها را چرم مي‌دوختيم محكم . بندش را هم از پشت مي‌آورديم و جلو مي‌بستيم كه از پايمان درنيايد وسط بازي . يك وقت مي‌ديدي يارو با كفش زده به صورتت . مي‌مُردي و زنده مي‌شدي ! ما خيلي داستان داشتيم. حتي لباس ورزشي هم نداشتيم .با پيراهن و شلوار بازي مي‌كرديم . بد بود كه با شورت بازي كنيم . شورت بعدها درست شد!”

البته خدا را هزار حمد و ثنا كه قبل از امجديه، منظريه بود و جوان‌ها را پناهگاهي بزرگ بود . دايي در توصيف زمين منظريه مي‌گويد:” وقتي ما مي‌رفتيم آنجا تمرين . مي‌ديديم هر كس كه زودتر آمده، صاحب آن زمين شده. بچه‌هاي شميران معمولا زودتر مي‌رسيدند و زمين را صاحب مي شدند . من يك روز آمدم به هم تيمي‌هايم گفتم بچه‌ها شب‌هاي جمعه برويم روي چمن بخوابيم كه صبح خروس‌خوان بتوانيم توش بازي كنيم . آقا،‌ صبح كه همه آمدند ‌ديدند ما از طلوع آفتاب داريم بازي مي‌كنيم .”

 بايد شعف آن نسل بي‌بديل را در خاطره‌گويي‌ها و فاش‌گويي‌هاشان مي‌شنيدي تا مي‌ديدي با كي طرفي . وقتي از بزرگ‌ترين تفريح‌شان كه رفتن به گارد ماشين و سوار شدن به واگن دودي بود تعريف مي‌كردند در لذت نابي غرقه مي‌شدند . حاجي دايي مي‌گفت :” «ماشين دودي» ساعت پنج صبح سوت مي‌كشيد كه كارگرها بيدار بشوند و بروند سركار . مثلا از تهرون بروند شابدوالعظيم . يارو متصدي ماشين دودي، يكبار ساعت را گذاشته بود روي ساعت پنج و خوابيده بود. يك دانه برنج خشك هم گذاشته بود روي عدد پنج كه عقربه وقتي رسيد به آنجا،‌ بايستد و ساعت سوت بزند. نگو شب يك مورچه مي‌آيد برنجه را با خود ببرد. خيلي زور زده بود. ولي نتوانسته بود دانه برنج را ببرد . فقط برنج را يك نموره كشيده بود جلو و از دهانش افتاده بود و خود مورچه‌هه هم يك طرف افتاده بود . يك دفعه سوت ماشين دودي شروع كرد به زدن و ملت نصف شب پا شدند كه خدايا چه خبر است”!

 دايي مي‌گويد:” ما دوزار مي‌داديم و سوار ماشين دودي مي‌شديم. بعدش چون شوفرش مال كوچه ما بود و رفيق‌مان بود خيلي حال مي‌داد . ماشين دودي را توي حركت، يواش مي‌كرد كه ما مثلا توي ابن بابويه، ‌بپريم پايين و زميني پيدا كنيم واسه فوتبالمان. اسم شوفره عباس بخار بود. ممد ماشينچي هم البته اين‌كاره بود. معروف به ممد گربه . خيلي گردن كلفت بود. چون گوش‌هايش اين جوري بود: شكل گربه. بهش مي‌گفتند ممد گربه . بزن بهادري بود واسه خودش به قران.”

رويم نشد بگويم حاجي دايي بزن بهادر آن است كه يك بربري حلال را شب خسته و كوفته ببرد خانه‌اش . تو چه مي‌گويي. نمي‌بيني لوطي‌هاي عصر پست مدرن، دارند زير ابرو مي‌گيرند و خشتك شلوارشان مي‌افتد پايين ؟رويم نشد نگفتم . بر بي‌وارث و بدوارث صلوات .

۵- آن نسل گرسنه اما چشم و دل سير، عجيب توي خط غيرت و رفاقت بود . وقتي از حاجي دايي پرسيدم تغذيه‌تان چه شكلي بود فرياد زد:” نون و گوشت كوبيده مي‌گذاشتند توي جيب‌مان . مي‌رفتيم توي زمين مي خورديم. مدرسه آمريكايي‌ها زمين شماره سه. پاي‌مان را توي آب مي‌گذاشتيم و خنك مي‌كرديم و انرژي مي‌گرفتيم و باز مي‌رفتيم توي زمين. احمد ادب‌خواه داوري مي‌كرد. برادران خرمي و برادران جديكار هم توي زمين شرق با ما بودند.”

مي‌گويم تير دروازه‌هاي سيار را كي مي‌آورد دايي؟ مي‌گويد: ” قبل از اختراع تير چوبي، از پيت نفت توي دروازه‌ استفاده مي‌كرديم . دو تا پيت مي‌گذاشتيم به جاي دو تا تيرك عمودي دروازه . بعد مي‌ديديم گلرها ، يواشكي با پايشان پيت‌ها را به طرف داخل كشيده و گل‌ها را كوچيك و بزرگ كرده‌اند.” براي اين نسل پاپتي، سخن گفتن از طب ورزشي مثل روياي ايفون براي نوادگان ناصرالدين شاه بود . نسلي كه اگر مصدوم مي‌شد واويلا بود . چون نه اورژانسي كنار زمين بود و نه طبيبي و نه قرصي آرامبخش . حاجي دايي از دوران مصدوميتش مي‌گويد: “وقتي پايم شكست فوتبال را كنار گذاشتم . آن روز ما با دانشكده كشاورزي بازي داشتيم . گوش چپ ما ـ الهي ـ نيامد. مربي‌مان گفت تو برو گوش چپ. رفتم. در يك صحنه كه توپ را زدم يار حريف عوض توپ ، لگد زد به پايم . من افتادم و سريع باغبون دانشگاه كشاورزي را صدا كردند و دو تا تخته آورد .«يروان» ارمني هم بود . پايم را گرفتند و پيچاندند و دو تا تخته را دور پايم بستند . از امجديه ما را بردند بيمارستان دم دانشگاه . بعد يك دكتر خارجي آنجا بود كه فارسي مي‌دانست . پرسيد اين پاي شما را كي جا انداخت ؟ به خودم گفتم واي بدبخت شدم ، الان اگر بگويم باغبان پايم را جا انداخت عصباني مي‌شود و بيرونم مي‌كند از خسته خونه. دوباره دكتره پرسيد: من مي‌گويم چه كسي پاي شما را جا انداخت؟ گفتم آقا ببخشيد باغبون! منتظر ماندم داد و هوار راه بيندازد كه مرتيكه آخه باغبان هم اورتوپد هست كه پايت را جا بيندازد؟ اما دكتره خاطرجمع گفت خوب جا انداخته پايت را ! من هم ديگر نفس راحتي كشيدم . خلاصه كه حدود دو سالي پايم را گچ گرفتند و وزنه گذاشتند تا پايم را راست نگه دارند. بعد خود به خود خوب شد.”

گفتم حاجي دايي راستش را بگو با شاه مملكت هم بازي كردي ؟ شانه‌اش را بالا انداخت كه : ” پس چي؟ شاه در تيم دانشكده افسري با تيم ما بازي مي‌كرد. گوش چپ و گوش راست به‌ش پاس مي‌دادند . من وسط بودم . مي‌رفتم توپش را مي‌گرفتم . قهرمان ميرزا ، داور بود . به من گفت مرتيكه! چرا تو پاي شاه مملكت مي ري؟ شاه گفت: خفه!… شاه مرا نشان داد وگفت اين هرچه باشد يك بازيكن است . آن روز سه تا گل به  ما زدند. البته يك مدال هم دادند. “

آخر دايي جان مدال به چه درد تو و خان سردار و افندي مي‌خورد ؟ همه‌چيز شده پول پول پول . بگو بر بي وارث و بدوارث صلوات .

۶- عكس هاي جواني دايي را كه مي‌بينم چقدر شبيه گريگوري پك بود . از دهنم درمي‌آيد و مي‌پرسم كه شماها چه جوري تيپ مي‌زديد دايي جون؟ فكر مي‌كند از تفريحاتش مي‌پرسم. گوشش عجيب سنگين است. مي‌گويد :” ما سينما مي‌رفتيم . لباس نو مي‌پوشيديم . گردش مي‌رفتيم . مي‌داني آن زمان‌ها جاجرود آسفالت نبود”.

حرف را عوض مي كنم مي‌گويم دليل اينكه اينقدر عمرت دراز شد چي بود؟ با قاطعيت صدايش را مي‌اندازد تو گلو ته دماغي مي گوید: ” من در عمرم سيگار نكشيده‌ام . سيگار كه هيچ، چپق و وافور هم نكشيدم . چپق و وافور كه هيچ، هرويين هم نكشيدم . هروئين كه هيچ، قليون هم نكشيدم . هرجا هر كي هم مي‌خواست بكشد خاموشش مي‌كردم “. به شوخي گفتم نصف عمرت بر باد است دايي جون ! خنديد . يادش افتاد حرف مهمي را نگفته و اضافه كرد كه:” راز سلامتي من يكي‌اش هم اين بود كه شب‌ها كه مي خوابيدم همه‌ش روي دنده راست مي‌خوابيدم . روي دنده چپ نخوابيدم هيچ وقت.”

يادم رفت بگويم امروز همه از روي دنده چپ بلند مي‌شوند خان دايي. بگو بر بيوارث و بدوارث صلوات. نگفت . خوابيد و ما آمديم. ۵ سال تمام برف باريد بر اين خاطرات . بايد فيلمش را پيدا كنم و بعد از گوش كردنش بگويم كه بر بي‌وارث و بدوارث صلوات !

همشهری ورزشی

۵    
آی اسپورت
2016-10-16 18:03:00
نظر دهید
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر