فهرست
مردی كه زنجیر پاره كرد!
مردی كه زنجیر پاره كرد!

مردی كه زنجیر پاره كرد!

13.jpg    روزگاری صمیمی‌ترین جمع كاروان‌های ورزشی ایران را همین جنوبی‌ها تشكیل می‌دادند كه قهقهه‌شان از دیوارهای سمنتی می‌گذشت و در آسمان آبی دهكده، آرام و قرار می‌یافت. مثل همین عكس قدیمی ‌كه در اواسط دهه50 در صفحات كاهی جراید،‌ آرام و قرار یافته است. داستان مچ انداختن جنوبی‌ها، كل‌كل‌ها و قشقرق‌هایشان، لاف‌بافتن‌ها و قربون‌صدقه رفتن‌هایشان، یا حتی پشت هم ایستادن‌هایشان. مردان ریش‌بزی یا سبیل دسته‌دوچرخه‌ای. مثل همین یكی؛ نگاه كن به مچ انداختن نصرالله و مجید. مخصوصا استایل بامزه آقامجید. كل‌كل رفاقتی نصرالله دهنوی ستاره وزنه‌برداری و مجید حلوایی دفاع بتونی ایران، معروف به سیم‌خاردار و یل خوزستان. بقیه هم كه دل داده‌اند و قلوه گرفته‌اند، همگی از ورزشكاران همان نسل‌اند. در شرح عكس‌اش نوشته‌اند: «گفتیم كه جنوبی‌ها در تهران اكثریت دارند و مركز ستاد آنها در گذشته، خانه‌ای بود به نام خانه جنوبی‌ها كه در جمع ورزشكاران، انگشت‌نما بود. جنوبی‌ها در دوران خانه‌نشینی، سوای گپ‌زدن‌ها و گفت‌وگوها، برای كركری خواندن هم زمان‌هایی داشتند كه تصویر مربوط به یكی از آنهاست كه از گذشته حكایت می‌كند. كركری یك وزنه‌بردار صاحب‌نام به نام نصرالله دهنوی با یك توپچی ملی همچون مجید حلوایی. از چهره مصمم و به‌هم‌فشرده حلوایی و لبخند آرام دهنوی می‌توان پایان این كركری را پیش‌بینی كرد. خاصه اینكه داوران حاضر نیز همگی هوای هم‌اتاقی فوتبالیست خود را بیش از میهمان وزنه‌بردار دارند. آنهایی كه منتظر پایان كار هستند، منوچهر دوام (فوتبالیست شیرازی)، رضا قفلساز، جهانگیر نصیری و نفر نشسته محمد صادقی، یاران گذشته و حال پاس هستند.»
آقامجید و نصرالله‌خان، جفت‌شان از جهتی ستاره منحصربه‌فرد جنوب بوده‌اند. دهنوی با ركوردهایی كه در هالتر می‌زد و آقامجید با گلی كه به تیم ملی برزیل زد، اسم‌شان توی دهان مردم افتاد. امروز خدا را هزارمرتبه شكر كه جفت‌شان سر و مر و گنده‌اند. نصرالله هنوز در وزنه‌برداری ایران فعال است و آقامجید در مسابقات پیشكسوتان عین شیر می‌غرد.

13.jpg    نصرالله در مسجدسلیمان متولد شد اما در آغاجاری خود را به اثبات رساند. او ده‌ساله بود كه قهرمان شیرجه آغاجاری شد و تا سه‌سال از ورزش‌های آبی دست برنداشت. یك روز در 13سالگی به میانكوه رفته بود كه ناگهان عشق جدیدی كشف كرد كه نگاهش و جهان‌بینی‌اش به دنیا را تغییر داد. اتفاقی سری به باشگاه البرز این بخش زده بود كه با دیدن مردانی كه با هالترها می‌جنگیدند و پرورش‌اندام می‌كردند نفسش در سینه حبس شد و ساعت‌ها مجذوبش شد. عشق‌های اتفاقی گاهی تبدیل به آرمان‌های ابدی می‌شوند. مثل همین عاشقیت نصرالله در آن روز دلپذیر كه یك هالتریست میانكوهی را دید كه زیر وزنه 60كیلویی زاییده است. نصرالله با شور و شوق دوید جلو كه آقا من می‌تونم این هالتر رو بالا ببرم؟ اولین‌بار بود دستش به پولاد می‌خورد. وزنه را كه بالا برد انگار داشت روی ابرها پرواز می‌كرد. بسیاری از قهرمانان پولادی ایران، در نسل‌های قدیمی‌ وزنه‌برداری، همین‌طور اتفاقی دلباخته پولاد سرد شده بودند. داستان اعجوبه‌ای چون جعفر سلماسی نیز چنین است كه یك‌بار در جوانی برای دیدار اقربا از كاظمین به تهران می‌آید و گذرش به كلوپ نیرووراستی می‌افتد و همان‌جا ناگهان با كت و شلوار می‌رود هالتری را پرس می‌كند كه چشم همه در آنجا از این همه نبوغ كشف‌نشده، گرد می‌شود. نصرالله برای اولین‌بار در سال1346 بود كه طعم قهرمانی ایران را چشید. وقتی كه در مسابقات قهرمانی كشور (كرمانشاه) قهرمان خروس‌وزن (56كیلو) شد. تازه 17سالش نشده بود كه در المپیك مكزیك (1968) شركت كرد و روی جایگاه ششمی ‌ایستاد. سال1349 اولین مدال جهانی‌اش را بر گردن آویخت. در مسابقات قهرمانی جهان در كلمبوس آمریكا چهارم شد اما با افشای دوپینگ 7وزنه‌بردار حاضر در این مسابقات، برنز به او تعلق گرفت كه برایش از طلا هم ارزشمندتر بود. او در آذر همین سال اولین گردن‌آویز طلایی‌اش را در بازی‌های آسیایی بانكوك (1970) دشت كرد.

نصرالله خود عکاسی چیره‌دست بود. می‌مرد برای عكس‌های سیاه‌وسفید. هر کجا می‌رفت، دوربین خود را نیز همراه می‌برد؛ «عکاسی لذتی وصف‌ناپذیر دارد و به عقیده من، نوعی متوقف نمودن زمان است که برای همیشه ثبت می‌گردد. آنچه بر روی نگاتیو بر جای می‌ماند، خود زمان است و بس.» نگاه نصرالله درباره مبارزه با پولاد سرد نیز منحصربه‌فرد بود؛ «این رشته قبل از آنکه جدال با پولاد سرد باشد جدال با خود، جدال با نفس و در اصل پیروز شدن بر خود است. وقتی برابر وزنه قرار می‌گیری و آن را بلند می‌کنی، این وزنه نیست که شکست خورده، بلکه این تو و خواست توست که بر خودت پیروز شده و پیروزی بر خود چقدر لذتبخش است. وزنه‌برداری به عنوان یک ورزش صلح‌آمیز، به ورزشکار فرصت می‌دهد که تسلط حیرت‌آوری بر بدن خود، بر اندیشه خود و بر روح خویش داشته باشد. من وقتی دستانم دور میله وزنه حلقه می‌شود، طوری آن را لمس می‌کنم که گویی از طریق انگشتانم به داخل میله‌ها و از آنجا تا خود وزنه‌ها نفوذ می‌کنم. در این حالت وزنه، جزئی از وجود خودم است و به هیچ وجه بین آن و خودم جدایی احساس نمی‌کنم. ما وزنه‌بردارها با وزنه‌ها جدال نمی‌کنیم بلکه آنها را می‌ستاییم که آن‌قدر سخت و سنگین‌اند.»

13.jpg    حالا دوباره به عكس برگردید و در پرتره مجید توقف كنید. آن توپچی قلدر خط دفاعی تیم ملی و باشگاه پاس تهران كه با نصرالله پنجه در پنجه شده، خشن‌ترین و قدرتمندترین دفاع نسل خود است. بازی پربرخورد و سلحشورانه مجید چنان خوفی در دل فورواردهای آن نسل انداخته بود ن نسل ایجاد كرده بودكه علنا اذعان داشتند كه وقتی به مجید می‌خورند احساس شكستگی می‌كنند! او پسری از اهواز بود كه وقتی برای تحصیل در دانشكده پلیس به تهران آمد، در باشگاه پاس -تیم سرهنگان- جاگیر شد. گیرم شهرت او به‌خاطر گلی بود كه به برزیل زده است. اسم او انگار با برزیلی‌ها گره خورده است. در جام‌جهانی كوچك هم كه در برزیل برگزار شد، به تیم ملی شیلی گل زد. مجید درباره گل معروفش به برزیل می‌گوید: «من در آن بازی جلو رفته بودم. توپ را از فاصله تقریبی چهل‌متری به طرف دروازه حریف شلیک کردم. توپ مقابل دروازه‌بان برزیل زمین خورد و پله شد و با اینکه گلر برزیل هم شیرجه خوبی رفته بود اما وارد دروازه شد. ازقضا بازیكن معروف برزیل به اسم واشنگتون، مرا تا قبل از شوتم تعقیب کرده بود و اتفاقا پایش را پشت پای تکیه‌گاهم گذاشته بود. همین باعث شد كه من در آن لحظه کفشم از پایم درآید. یعنی در اصل من با یک پای برهنه به برزیل گل زدم.»

مجید البته شب قبلش، به هم‌اتاقی‌هایش گفته بود كه به برزیل گل می‌زند. نه كه به دلش برات شود بلكه از روی حرص و لج درآوردن‌اش بود كه همه توانش را ریخت در ساق پایش. آن روزها در المپیک مونیخ (1972) ایران با برزیل،‌ دانمارک و مجارستان همگروه بود. در دو بازی اول ۵گل از مجارستان خورده بودند و ۴تا گل هم از دانمارک. ازقضا هیچ گلی هم نزده بودند. شب قبل از بازی با برزیل، بچه‌ها در اتاق هتل‌شان نشسته بودند كه مجید رو به حسین کلانی و ابراهیم آشتیانی گفته بود: «ببین ما تا اینجا  گل خورده‌ایم و هیچ گلی هم نزده‌ایم. اگر قرار باشد مقابل برزیل هم گلی نزنیم، من زنجیر پاره می‌کنم و جلو می‌روم تا گل بزنم.» این شكلی شد كه زنجیر پاره كرد آقامجید.

13.jpg    دوباره عكس را نگاه كنید. آن كسی كه وسط مشت‌های نصرالله و مجید نشسته و مچ‌اندازی این‌دو را نگاه می‌كند، محمدصادقی است؛ ستاره جنگجوی تیم ملی و همشهری آقامجید كه در این عكس، از خدایش هست رفیقش برنده شود. رفاقتی كه از دوران نوجوانی شروع شده بود. سال1342 كه نشریه ندای ملت اهواز در صدد برگزاری جام محلات بود، این‌دو در یك تیم بازی می‌كردند. آن روز جفت‌شان چنان درخشیدند كه استعدادیاب‌ها و روسای كلوپ‌های اهواز برایشان تور پهن كردند. سال1345 كه مستر سوچ مربی مجارستانی تیم ملی برای دیدن استعدادها به مسابقات جوانان كشور در كرمان رفته بود، این دفاع هیولا را پسندید و او را به تیم ملی دعوت كرد. مجید آن شب را از خوشحالی تا صبح پلك نزد و فوری و فوتی به تهران آمد. سال‌ها بعد با رفتن حلوایی به دانشكده پلیس، تیم پاس تهران تا سال‌های سال خیالش از خط دفاعی راحت شد. نه‌تنها خط دفاعی بلكه شوت‌های او جوری سنگین بود كه همه می‌گفتند به طرف دروازه حریف، پاره‌آجر پرتاب می‌كند!

۶    
آی اسپورت
2016-12-27 17:23:00
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر