فهرست
ونگر- آرسنال در سه پرده
ونگر- آرسنال در سه پرده

ونگر- آرسنال در سه پرده

آی اسپورت- بعد از اولین بازی خانگی آرسنال در فصل 1996، یک پیروزی معمولی و کسالت‌بارِ 0-2 مقابل وستهام، با چند تا از رفقایی که مثل خودم بلیط کل فصل را خریده بودند به پابی در چند دقیقه‌ای هایبوری رفتیم. هوا گرم بود، ما تشنه بودیم و کلی حرف برای زدن داشتیم.

آرسنال فصل را بدون مربی شروع کرده بود. بروس رایوک به شکلی عجیب بعد از فقط یک فصل در تابستان بر کنار شده بود. آرسنال باشگاهی نیست که زیاد مربی عوض کند. در آن زمان من یک ربع قرنی می‌شد که آرسنال را تماشا می‌کردم و فقط پنج تا مربی دیده بودم. از این پنج نفر چهارتایشان قبل از مربی شدن به شکلی در آرسنال فعالیت داشتند (رایوک استثناء بود). روزنامه‌ها که در آن دوران تنها منبع خبریمان بودند حرف از جانشینان رایوک می‌زدند، از تری ونبلز، از یوهان کرویف. آرسنالی‌ها از هر دو گزینه استقبال می‌کردند. اما گزینه‌یِ سومی هم بود. یک مربی فرانسوی از تیم ناگویا گرامپوس ایتِ ژاپن، آرسن ونگر. او نچسب‌ترین گزینه بود و چون آرسنال در انتخاب گزینه‌های نچسب تخصص داشت ترس من و رفقایم این بود که خودش انتخاب شود.

دو روز قبل از بازی مقابل وستهام دو بازیکن فرانسوی به شکلی مرموز به هایبوری رسیدند. ما بازیکنان نامدار و جذاب می‌خواستیم، همچنین مربی‌ای نامدار و جذاب. اما به جایش رمی گارد و یک پسرک دیگر به اسم پاتریک ویرا را خریدیم. انگار آقای فرانسوی از ژاپن در راه بود. همین که خواستیم "کامپتون آرمز" را ترک کنیم ایان رایت و چندتا دیگر از بازیکنان آرسنال وارد شدند و تعجب کردند که چطور هنوز یک ساعت بعد از پایان بازی ما اینجاییم. رایت می‌خواست در آرامش لبی تر کند، با این حال با ما گپ زد.

نه، بازیکنان از مربی آینده‌شان خبر نداشتند (رایت که فصل پیش با رایوک به مشکل بر خورده بود و درخواست ترک باشگاه را داده بود از این موضوع خوشحال بود). و بله، بازیکنان خریدهای جدید را دیده بودند: «این پسرک ویرا... گنده‌ست!» وقتی یک ماه بعد اولین بازی ویرا را تماشا کردیم خیلی سخت بود صدای رایت که انگار پژواکی از دیالوگ عالی فیلم "آرواره‌ها" بود را در گوشمان نشنویم: «قایق بزرگ‌تری لازم داری.» ویرا به عنوان بازیکن ذخیره مقابل شفیلد به زمین رفت و بازی را عوض کرد. ویرا کلیت بازی آرسنال را تغییر داد. آرسنال تیمی سریع‌تر شد – فصل بعد مارک اورمارس و نیکولا آنلکا در خط حمله بودند – بازیکنان آماده‌تر شدند و سبکی نو متولد شد.

قبل از ونگر فوتبال آرسنال تله‌یِ آفساید و برد 0-1 بود. بعد از ونگر همه چیز عکس شد، هم از منظری عالی و هم از منظری نه چندان عالی. (تساوی 4-4، پیروزی 5-6... بعضی از نتایج آرسنال در سال‌های اخیر اصلا انگار متعلق به ورزشی دیگر است). ونگر شکلات مارس را در زمین تمرین قدغن کرد و کلم به منوی غذا اضافه شد. آگوست 1996 شاید آخرین باری بود که می‌شد بازیکنانی از آرسنال را بعد از بازی در یک پاب و مشغول نوشیدن ببینی. هجده ماه بعد ونگر اولین دوگانه‌اش را برد.

دوران ونگر در آرسنال را می‌توان به سه پرده‌یِ جدا تقسیم کرد. پرده‌یِ اول، دوران هایبوری، یک دهه به طول انجامید و با موفقیت‌های زیادی همراه بود: سه قهرمانی لیگ، چهار قهرمانی اف.ای کاپ، سه فینال مختلف (از جمله بالاخره رسیدن به فینال چمپیونز لیگ) و پنج بار دوم شدن در لیگ. تنها چیزی که از این دوران آزارمان می‌دهد این است که آرسنال بین سال‌های 2002 تا 2004 باید افتخارات بیشتری به دست می‌آورد. هر گپی درباره‌یِ تیم "تسخیرناپذیران" که با 38 بازی بدون باخت لیگ را برد به شبی در آوریل 2004 ختم می‌شود که چلسی به هایبوری آمد و آرسنال، بهترین تیم وقت اروپا، را از چمپیونز لیگ حذف کرد و به بازی نیمه نهایی مقابل موناکو رسید.

پرده‌یِ اول به قدری دلچسب بود که رابطه‌یِ هوداران آرسنال با باشگاه، و شاید اصلا با فوتبال را تغییر داد، برای همیشه. دو سال قبل از آمدن ونگر آرسنالی به شدت کم مهره‌تر با قدرت اراده‌یِ بازیکنانش، پارما، تیمی با جانفرانکو زولا، فاستینو آسپریا و توماس برولین، را در یک فینال اروپایی دیگر شکست داد. هواداران در این شب که بازیکنانشان با عرق ریختن پیروز شدند به شدت در جریان بازی درگیر بودند. اما فوتبال بعد از ونگر دیگر از این جان کندن‌ها نداشت و پیروزی‌ها، به خصوص در خانه، خیلی ساده به دست می‌آمد. ما سر جایمان لم می‌دادیم و منتظر می‌ماندیم تیری آنری و دنیس برگکمپ و رابرت پیرس کارشان را بکنند، و کاری که می‌کردند شاهکار بود. انگار داشتیم شعبده‌بازی تماشا می‌کردیم. فوتبال آرسنال پر بود از حقه‌های جادویی. عرق ریختنی در کار نبود.

پرده‌یِ دوم از موفقیت پرده‌یِ اول پدید آمد. قبل از ونگر خرید بلیط فصل آرسنال کار ساده‌ای بود، فقط کافی بود چند روز قبل از شروع فصل بری هایبوری و پول بدی. هایبوری به ندرت پر می‌شد، حتی بعد از کاهش ظرفیت‌ها در دوران پسا-هیلزبورو. اما حالا دیگر جای کافی برای تماشاگرانی که می‌خواستند بازی‌های تیمشان را از نزدیک تماشا کنند نبود. برای همین باشگاه تصمیم گرفت استادیومی جدید بسازد، به فاصله‌یِ صد یاردی هایبوری. فقط مشکل اینجا بود که برای ساخت استادیوم جدید، باشگاه باید تمام بازیکنانی که تماشاگران را به استادیوم قدیمی می‌کشاندند را می‌فروخت. و جادوی ونگر اینجا بود که با این وجود باز هم باعث پر شدن استادیوم جدید شد. قبل از اینکه ونگر با پول کمی ویرا، امانوئل پتی، فردریک لیونگبرگ و سسک فابرگاس را بخرد ما اصلا اسم این بازیکنان را هم نشنیده بودیم. پس نگران نبودیم که اسم لوکاژ فابیانسکی، ادواردو یا الکس سانگ را هم نشنیدیم. باید خوب بودند.

واکنش ونگر به شرایط جدید اقتصادی باشگاه شجاعانه بود: او شروع به خریدن مستعدترین جوانان جهان کرد. قرار بود ونگر این جوانان را کنار هم بزرگ کند و ازشان بهترین تیم جهان را بسازد. چیزی که در این راه فهیمد اما این بود که بهترین 16 ساله‌ها همیشه بهترین 21 ساله‌ها نمی‌شوند. فابرگاس شد. اما تئو والکات هنوز مسئله‌ای مبهم است، نیکلاس بنتنر بیشتر از فوتبال به مدل لباس زیر شدن علاقه داشت، فیلیپ سندروس یک آشفتگی عصبی بود که هر لحظه امکان وقوع داشت و دنیلسون، کاپیتان تیم نوجوانان برزیل، در همان 16 سالگی ماند. مصدومیت‌های زیاد فوتبال جک ویلشر را، مثل آبو دیابی، خراب کردند. رابین ون پرسی و فابرگاس از صبر کردن برای تقویت تیمشان خسته شدند و آرسنال را ترک کردند. و آرسنال با مشکلی جدید روبرو شد، مشکلی به نام رومن آبراموویچ و بعد شیخ منصور. فقط منچستر یونایتد، ثروتمندترین باشگاه بریتانیا، بود که می‌توانست از نظر اقتصادی با آن‌ها رقابت کند.

همزمان توقع تماشاگران آرسنال هم بسیار زیاد شده بود. نه فقط به خاطر اینکه عادت به تماشای آنری و برگکمپ کرده بودیم، بلکه به این خاطر هم که بیشتر از هر استادیوم دیگری در جهان برای تماشای تیممان پول می‌دادیم. تا قبل از دهه‌یِ 90 فوتبال ورزشی ارزانی بود و حتی اگر از دست تیمت خشمگین می‌شدی نمی‌توانستی به خالی کردن جیبت متهمشان کنی. خدا پدر و مادر مانوئل آلمونیا را بیامرزد، اما او هرگز ارزش پولی که برای تماشایش می‌دادیم را نداشت و با اشتباهاتش، فصل پشت فصل، این حس را القا می‌کرد که ما داریم برای آینده خرج می‌کنیم، نه برای حال.

اما یک باشگاه فوتبال مثل سرویس بهداشت ملی نیست که برای آینده‌یِ بچه‌هایمان سرمایه‌گذاری کنیم. ما از تیممان نتیجه و فوتبالی جذاب می‌خواهیم، امروز. در آگوست 2011 یک نمایش وحشتناک از تیمی که به شکلی خنده‌دار و ترسناک بی تجربه بود به شکست 2-8 در اولدترافورد منجر شد. کارل جنکینسون، یوهان ژورو و آرماند ترائوره در خط دفاعی بودند. مسئله فقط سنگینی شکست نبود، بلکه اینکه تک تک هواداران آرسنال قبل از بازی مطمئن بودند که حداقل با پنج گل می‌بازیم.

پرده‌یِ سوم وقتی شروع شد که ونگر 42.4 میلیون پوند بابت مسوت اوزیل خرج کرد. فصل بعد الکسیس سانچز هم آمد. ناگهان انگار دوران ریاضت اقتصادی به پایان رسیده بود، و در ادامه همین پرده‌یِ سوم و شکست در قهرمان شدن، به جز دو اف.ای کاپ، بود که بیش از هر چیزی هواداران را جان به لب کرد. شکست‌های سنگین دیگری هم در راه بود، در زمین لیورپول، در زمین سیتی، در زمین چلسی. آرسنال هر سال هم در اولین دور حذفی چمپیونز لیگ کنار می‌رفت تا حداقل شاهد شکست‌های سنگین در دورهای بعدی نباشیم.

اگر پول داریم چرا یک مدافع مرکزی نمی‌خریم؟ یا یک هافبک دفاعی؟ یا یک مهاجم جدید؟ چرا همش به شکلی وسواس‌گونه دنبال خرید هافبک‌های ریزنقش و تکنیکی هستیم که مقابل هر تیمی که اندکی عضله داشته باشد، چه استوک، چه بایرن مونیخ، زیر دست و پا له می‌شوند؟ مدیریتِ با دقت پرده‌یِ سوم کار خاصی بود، اما وقتی برای ونگر این همه وقت طول کشید تا به مشکلات بزرگ و واضح تیمش – یک فصل دروازه‌بان، یک فصل مدافع مرکزی – رسیدگی کند، معلوم شد که او خودش را در جایگاه مربی‌ای می‌بیند که تا وقتی بخواهد سر شغلش خواهد ماند.

به نظر می‌رسد این فصل، فصل آخر ونگر باشد. ونگر یک مهاجم و دو مدافعِ جدید خریده و قد و وزن خط میانیش را بالا برده. چقدر عالی می‌شود اگر دوران این مرد فوق‌العاده، باهوش، لج‌درآر، دوست داشتنی و متفاوت با یک قهرمانی بزرگ به پایان برسد. اما حتی با وجود معجزه‌یِ لستر در فصل پیش، بعید است این فصل لیگ برتر چیزی جز صحنه‌یِ تسویه حساب ژوزه مورینیو و پپ گواردیولا باشد. بعیدتر این است که آرسنال بایرن مونیخ و رئال مادرید و بارسلونا را در اروپا شکست دهد.

حالا نزدیک نیم قرن است که آرسنال را تماشا کرده‌ام و فقط شش مربی دیده‌ام (در مقایسه تاتنهام در همین دوران 19 مربی داشته). باید بگویم، در فرصتی که من هنوز زنده‌ام و او هنوز مربی آرسنال است، آرسن ونگر بهترینِ دورانم بوده، و همچنان هست. خاطرات آن دهه‌یِ اول به قدری فوق‌العاده هستند که بعد از رفتن ونگر پرده‌یِ دوم و سوم خیلی زود فراموش خواهد شد. این بزرگداشتی کنایی برای ونگر است، اما این حقیقت که موفقیت‌های یک آدم باعث فراموش شدن 10 سال شکستش می‌شود، خودش یک بزرگداشت است.

 

۹ ۲  
آی اسپورت
2016-10-01 14:43:00
نظر دهید
۲ نظر
علی رضا
يكشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۰۰:۱۵
من هم با مربی گری این بزرگ مرد تاریخ فوتبال، بزرگ شدم.
محمد
يكشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۵، ۲۰:۰۲
بهترین مربی تاریخ...
مرسی بابت ترجمه یادداشت ها، واقعا عالین
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر