فهرست
سر دست یارم، مخمل آبی‌جونم...
سر دست یارم، مخمل آبی‌جونم...

سر دست یارم، مخمل آبی‌جونم...

۱- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند. با آن صدای خش‌دار که نشئگی را به داریه دنبکش قفل کرده است سرچهارراه‌ها شکفتن دختر بهار را بشارت می‌دهند. اما کدام دختر بهار؟ دختر بهار که نشکفته یائسه شده است؟ دختر بهار آن است که گنجشک‌ها روی شانه‌اش بنشینند و غزل‌گوی ستایش غنچه‌ها و چیچک‌ها باشند. اما حالا دیگر سر چهارراه‌ها را هرچه چشم می‌چرخانم، نه مهدی حمّال هست، نه کریم عسلی، نه شیخ شیپور؛ خوشمزه‌های قدیم طهرون. پس لحظه تحویل سال باید برای دختر بهار در جلوخان مسجدشاه مجلس ختمی دایر کنم. خودم مشکی‌پوش جلوی سردر مسجد بایستم و بگویم: «هرچه خاک ایشان هست عمر شما باشد دختر؛ شکرپنیرتان کجاست؟» آنگاه شاید کریم عسلی خرما خیرات کند. خرمایی که از چشم دختر بهار، شیره گرفته است.

۲- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند. حبّی بالا نیانداخته، در سر چهارراه‌ها با آن صدای خش‌دار و خنده‌های نخودی، غزلی را در وصف دختر بهار نجوا نمی‌کنند که ماشین‌ها غیژغیژکنان ترمز کنند و بگویند ناز نفست داش. همه با اخم و تخم می‌گذرند؛ از برابر حاج فیروزی که به دریوزگی نشسته و دُمبکش مثل شکمش و چشمانش طبله کرده است. آه حاج فیروزها در چهارراه‌ها پیر می‌شوند و مخموری‌شان اگر رخصت دهد شاید شعری به سفاهت تمام و جویده جویده برای محبوبه بهار بگویند. شعری درباره بی‌بوته شدن تهران. می‌پرسی بی‌بوته؟ می‌گویم آری. شما یادتان نیست، بوته‌های قدیم تهران جان می‌داد برای چارشنبه‌سوری، که مردم هفت مرتبه از روی آتش آن بپرند و فریاد بزنند«غم برو شادی بیا… محنت برو روزی بیا…» حالا غمِ روزی و روزیِ غم، چنان درگیرشان کرده است که رنگ رخسارشان شبیه پوست دمبک‌شان شده است.

۳- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند و من حالا باید سفت و سخت بگردم دنبال سال هزار و سیصد و صفر که برف سنگینی در تهران آمده بود و مردم تا سیزده به در روی خوش آفتاب را ندیده بودند. کریم عسلی به مهدی حمال گفته بود عین سیزده روز را می‌روی توی بازار و داد می‌زنی که «ای حلال‌زاده، ای شیرپاک خورده، هرکس عید نوروز را پیدا کرده به نایب کریم نشانی دهد و ده تومان حلال، مشتلق بگیرد.» خود نایب کریم هم با عده‌ای از نوچه‌های خود ـ فانوس به دست در روز روشن ـ توی خیابان‌ها و بازار می‌گشتند و داد می‌زدند چون عید نوروز گم شده دنبالش می‌گردیم. بالاخره نایب کریم و مهدی حمال به این صرافت افتادند که در جلوخان مسجد شاه، مجلس ختمی دایر کنند در باب مرحوم شدن بهار و جار زدند که ما برای بهار مجلس فاتحه‌خوانی برپا کرده‌ایم. آن سال دخترک بهار از لای سوسن‌ها و شب‌بوها، شعرهای شکرینِ مجلس ختم دلقکان را می‌پایید و می‌دید که مهدی حمال و کریم عسلی چه پولی بابت مخارج فاتحه‌خوانی برای بهاران به جیب زده‌اند. آن روزها بهار بار شیشه داشت. بهار، باردار طنز شفاهی تو بود.

۴- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند. صورت‌شان را مشکی کرده‌اند تا به کبودی روزگارشان باشد. باید به محض رسیدن بهار، حاجی فیروزها را ببرم توی کمپ. خون‌شان را تمیز کنم. روح‌شان را جارو کنم و از سینه‌شان غبارروبی کنم و بگویم که «آه پسران مخمور من! ببینیند کی آمده است؛ دختر بهار!» حالا باید توی کمپ‌ها جای اسمال بزاز را هم خالی کنم. انگار صدای او از لای گلبرگ‌های قرنفل‌ها، مریم‌ها، شب‌بوها و شقایق‌های وحشی می‌آید که عیدهای نوروز می‌خواند: «سر دست یارم مخمل آبی جونم… دختر نده به آدم بابی جونم… سردست یارم مخمل کاشی جونم… دختر نده به آدم ناشی جونم… سر دست یارم مخمل طوسی جونم… دختر نده به قزاق روسی جونم… آخ سر شو شد، نیمه شو شد، دلم او شد… نیومد یارم گل بی‌خارم…» حالا دیگر صدایش از کوچه‌های مولوی نمی‌آید که با عمله طرب‌اش شهر را روی سرشان بردارند. حالا دیگر چهارراه‌ها لبریز از حاجی فیروزهای گردی‌ست. حاج فیروزهای قورخیده که می‌ترسم دختر بهار را از خانه فراری دهند. می‌ترسم دختر بهار بی‌سیرت شود. که آنگاه باید بی‌سیرتی جهان را تماشا کنم من.

۵- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند. کمی قانقاریا و کمی استسقا و کمی درد مخموری هزارشبانه. اندکی دپرسیون شناور با ذره‌ای حرمان‌های لاعلاج و سرطان پروستات و تکرر سوگواری از بابت جیب‌های خالی و پز عالی. راستش امسال باید از لای پسران دردمند حاجی فیروز بلغزم و بروم دوشان تپه و لباس رسمی سلام بپوشم. کلاه بلند نمدی سرم کنم و دور آن، شال خلیل‌خانی ببندم. باید جبه ترمه‌ای روی لباسم بپوشم، با جوراب قرمز ساق بلند و کفش دستک‌دار که ملت از دیدنش ریسه کنند و کِل بکشند و از حال بروند. باید برای یادآوری لذت‌های عید نوروز قدیم، بروم خانه شیخ شیپور را در پامنار پیداکنم و سیر تا پیاز موزه‌اش را بگردم. موزه‌ای که مردم از اول عید تا سیزده‌اش را با دلخوشی به بازدیدش می‌رفتند. انگار که توی کشتی کروز، دور دنیا را گشته‌اند. دیوارهای موزه خانگی‌اش با لاشه خشکیده انواع جَک و جانورها زینت داده شده بود و فضای موزه، لبریز از کشکول‌ها، بیرق‌ها، سکه‌ها، کوزه‌ها، خمره‌ها، لباس‌های ازمنه قدیم، حتی قنداق‌های قدیمی بچه‌ها بود. آنگاه نوچه‌های شیخ با لباس‌های عجیب غریب، پشت گونی‌های وصله‌دار قایم می‌شدند و همین که تعداد مهمان‌ها تکمیل می‌شد، شیخ شیپور صداش را می‌انداخت توی سرش و می‌خواند «بیا بدو بیا نخودو بخور و بدو عدسی… زود باش مرخصی گندمی مال مردمی…» ناگهان نوچه‌های شیپور در حالی که هرکدام چیزهای غریبی مثل پای شتر، شاخ گاو یا کّله خر به دست داشتند، هلهله‌کنان بیرون می‌ریختند و خود شیخ شیپور شیپورش را به صدا درمی‌آورد. آنگاه نوچه‌ها با سطل و آب‌پاش شکسته، ضرب می‌گرفتند و دسته‌جمعی این شعر را می‌خواندند که «رفتم به بازار دیدم قورباغه …گفتم قورباغه دماغت چاق… رفتم به بازار دیدم مرغابی…گفتم مرغابی مال اربابی…» آنگاه شیخ شیپور هیجان نمایش را با کّله‌معلق رفتن‌هایش به اوج می‌رساند. چنان که حتی قورباغه‌ها در حوض‌های آبی زنگاری و مرغابی‌ها در بازار پرنده‌فروشان به خنده می‌افتادند و عید که تمام می‌شد شیخ شیپور، دختر بهار را دعا می‌کرد که هرگز بیوه و یائسه نشود.

۶- حاج فیروزها قانقاریا گرفته‌اند. حاج فیروزها مخمورند. حاج فیروزها دوز مصرفشان رفته بالا و دیگر از داریه دنبکشان صدای باربد نمی‌آید. لحظه تحویل، باید ببرم‌شان کمپ و با روش ترک یابویی پاک پاک‌شان کنم و آن‌گاه سر فرصت، برای‌شان به خواستگاری دختر بهار بروم و او را با مهریه «یک گونی گل قاصدک» به عقدشان درآورم. دختر بهار اگر ناخن‌هایش را مانیکور پدیکور کند و اگر وسمه و سورمه‌چینی استفاده کند و اگر صفحات اینستاگرامش را آپدیت کند و اگر مهریه‌اش یک رولزرویس مشماعی باشد، شاید امسال را هم به شکرانگی طراوت بهارانش، قسر در رفتیم. از بلایای «سیاه بهاران» قسر در رفتیم. از بلایایی که شیخ شیپور و اسمال بزاز و کریم عسلی و میر نوروزی را پیر و اجاق کور کرد. آیا کلینیکی را می‌شناسی که لاعلاجی اجاق کوری نوروزی خوان‌ها را چاره کند؟ لوکیشن گوگل مپ‌اش را برایم بفرست. تا دق نکردم بفرست دختر.

۷    
آی اسپورت
2018-03-21 00:02:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر