فهرست
درباره امیرخان عجولانه قضاوت کردیم!
درباره امیرخان عجولانه قضاوت کردیم!

درباره امیرخان عجولانه قضاوت کردیم!

آی اسپورت - «ایشان مشکلی برای صحبت با اصحاب رسانه ندارد ولی واقعاً شرایط جسمی و روحی او مساعد نیست و دارو مصرف می‌کند و بعضی وقت‌ها فشار بازی باعث می‌شود نتواند در نشست خبری حضور پیدا کند ولی در بازی اخیر در نشست حاضر شد و مشکلی نبود.» می‌بینید چقدر درباره نیامدن امیر قلعه‌نویی به نشست‌های خبری قبل و بعد از مسابقات تیمش عجولانه و نادرست قضاوت کردید؟ چرا فکر می‌کردید او دوست ندارد درباره بعضی از حرف‌ها، ادعاها و حرکات جنجالی خودش به اصحاب رسانه توضیح بدهد؟حرف‌های مدیرعامل سپاهان را باور کنید. قلعه‌نویی فقط به دلیل شرایط نامساعد جسمی و روحی و مصرف دارو قادر به حضور در نشست‌های خبری نیست وگرنه او از این کنفرانس‌ها استقبال هم می‌کند! بروید و توبه کنید و یاد بگیرید که دیگر درباره امیرخان عجولانه قضاوت نکنید. از خود او هم حلالیت بطلبید. دیگر حق ندارید در این باره سوالی بپرسید. مثلا نباید این سوال به ذهن‌تان خطور کند که کسی که شرایط جسمی و روحی لازم برای حضور در نشست خبری را ندارد، چطور 90 دقیقه کنار زمین با نیمکت حریف، بازیکنان حریف، هواداران حریف و با داوران کل‌کل می‌کند و هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد! حق ندارید بپرسید چطور یک نفر می‌تواند در فشار شعار 70 هزار نفر که او را متهم به ریاست مافیا می‌کنند، با اعتماد به نفس به تخت سینه خودش بکوبد و بگوید رئیس مافیا منم، اما همین آدم نمی‌تواند در پایان بازی بنشیند و به 4 تا سوال خبرنگاران پاسخ بدهد. این را هم نپرسید که آیا فشار شعار هواداران و فشار روحی روانی خود بازی کمتر از فشار حضور در نشست خبری است که امیرخان از پس اولی برمی‌آید اما نمی‌تواند در دومی شرکت کند؟ فقط می‌دانید؟ همین جوری بی‌دلیل یاد آن دسته از فوتبالیست‌هایی افتادیم که به دلیل مشکلات جسمی از خدمت سربازی معاف شده بودند اما سال‌های سال فوتبال حرفه‌ای بازی کردند.

۲۸ ۹  
آی اسپورت
2019-10-08 02:05:00
همچنین بخوانید:
نظر دهید

۹ نظر
علیرضا خیاطی
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۲:۴۲
منم اون دوتا سوپر گل رو می‌خوردم دردم میومد مافیا اون کسانی هستند که برای سازمان لیگ و کمیته انضباطی و کمیته داوران تصمیم می گیرند و وزیر براشون همه کار میکنه
۲
شقایق اشک ریز
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۳۳
مافیای سایه؛ مرگ‌ تدریجی یک رویا

حالا که پرده ها در استقلال افتاد دیگر بیش از این سکوت کردن جایز نیست، من سکوت را به نوعی توهین به هواداران فوتبال قلمداد می کنم، توهین به مکتب استقلال می پندارم، و توهین به قداست فوتبال تعبیرش می کنم. پس رک و پوست کنده می نویسم. دیگر کسی در اطرافمان نمانده که ماجرای دو بامداد سه شنبه را نداند، حتی آنهایی که خیلی وقت است از فوتبال دل کنده اند هم به گوششان رسیده که چه بلوایی برپا شده است. سکانس آبروریزی که در باشگاه استقلال افتاد به اندازه فیلم «سالو؛ ۱۲۰ روز در سودوم» منزجر کننده بود، همانند اثر پیر پائولو پازولینی تهوع آور بود. حراج آبروی باشگاه پرافتخار استقلال و طبل رسوایی علیرضا منصوریان در لابه لای قهقهه های یک عضو هیات مدیره استقلال آنگونه طنین انداز شد که تمامی ورزش را برای یکی دوروزی تحت تاثیر قرار داد تا همگان از درماندگی استقلال جلدهایشان را ببندند. همه چیز آنقدر به شکل غیرمتعارفی پیش رفت تا جایی که یکی از پرافتخارترین تیم های آسیا اسباب تمسخر میلیون ها نفر را فقط در عرض چنددقیقه فراهم کرد. در این میان برای آنکه به اتفاقاتی که در این مدت افتاده است رجوع کنیم نیاز است ناگفته ها و مسائل فراموش شده ای را دوباره واکاوی کنیم. در این سطور هراسی از رمضان یخی ها و شعبان بی مخ ها نیست، پس حوصله تان را برای چنددقیقه بالا ببرید و بی پرده سخن گفتن مان را به بزرگی خودتان ببخشید. اینجا صبحت از مافیای سایه است، اینجا سقوط آزاد است.
اختصاصی طرفداری- می خواهم از نوزده تیر ماه ۱۳۸۶ شروع کنم. از نخستین تمرین استقلال برای شروع لیگ هفتم در استادیوم شهید کشوری. بازگشت ناصر حجازی به خانه، و خیل هوادارانی که این حضور دوباره را هنوز باور ندارند. حدود سه هزار نفر از اولین تمرین تیم استقبال کرده اند. اما قصه از همین جا آغاز شد. یکی از آویخته های «مافیای سایه» با چشمانی سرخ که از حدقه بیرون آمده بود، از بغض حسادت می گفت: «خدا رو شکر، بازیکنی نداره، همه قراردادها تمام شده، پنج بازیکن بیشتر هم نمی توان از لیگ برتر گرفت». با همه بغضی که داشت، راست می گفت. نیمی از بازیکنان فصل پیش آزاد بودند و میلی برای ماندن نداشتند. اما دورتادور زمین تمرین از پلاکاردهای خوشامدگویی به ناصر حجازی پر بود و از تاج های گل. و هوادارانی که نام اش را فریاد می زدند. آن روز بیشتر بهانه ای بود تا دیدارها تازه شود. جشنی برای هواداران واقعی استقلال، برای آغازی دوباره با اسطوره محبوب شان. تمام آن پای کوبیدن ها، فریادها، تنها یک نشانه داشت؛ "استقلال با حجازی، استقلال ترین بود". اما در این میان یک اتفاق همه آن جشن و سرور را برهم زده بود. تمرین که تمام شد، هواداران و خبرنگاران بسیاری به سوی ناصر حجازی روانه شدند. اما در همه صداهایی که می آمد صدای یکی عجیب به گوش رسیده بود، صدایی که با فریاد گفت: «ناصرخان! فکر می کنی فلانی بذاره تیم نتیجه بگیره؟»

فکرها بی برو برگرد به فلانی پرتاب شد، به امیر قلعه نویی، به مافیاهای سایه که سلطان راه های میانبر فوتبال ایران بودند. از هر راهی که می رفتی، آنها خیلی زودتر به مقصد رسیده بودند. به یکباره خنده ها ماسید. پاها دیگر میلی برای کوباندن نداشتند، همه آن لبخندها و سرورها از بین رفته بود. ناصرحجازی مکثی کوتاه کرد، بر روی صندلی عقب پژو مشکی رنگی نشست و رفت. او به شاگرد دیروزی اش فکر می کرد، به فلانی، به امیرقلعه نویی. به دست پرورده ای که سالها پیش منصور پورحیدری حجت را بر او تمام کرده بود. همان موقعی که وقتی پیشنهاد دستیاری امیر به منصورپورحیدری داده شد منصورپورحیدری در جمله ای تکان دهنده و فراموش نشدنی گفت: «پس باید دوتا پاسبانم پشت سرم بذارم تا پشتم کودتا نشود». جمله وحشتناک منصورپورحیدری شاید قدرتمندترین جمله ای بود که می شود به تئوری توطئه و مافیای سایه با نگاهی حقیقی تر نگاه کرد، شاید آن روز هم حجازی وقتی در پژو مشکی اش نشست همان روزی را یاد می آورد که با نگاهی نافذ لبخندی زد و گفت: « امیر از پشت به من خنجر زد»

بعد از ۹ سال دوری، ناصرخان حجازی به خانه اش بازگشته بود، در میان شادی وصف ناپذیر هوادرانی که این استقلال را استقلالی ترین می دانستند. اما در این میان مقایسه شرایط امروز استقلال که منجر به استعفای علیرضا منصوریان شد با شرایط دوران ناصرحجازی یک قیاس اشتباه است، از اساس غلط است. هرگز شرایط آن روزهای استقلال و آن هیات مدیره را با امروز مقایسه نکنید. نشان به آن نشان که در روزهای ابتدایی لیگ حتی اجازه ندادند ناصرحجازی دستیاران خودش را انتخاب کند. ناصرحجازی؛ مجیدنامجومطلق و رضا احدی را می خواست اما آقایان فرمودند این بازیکنان سابقه رفتن به پرسپولیس را دارند و مناسب نیستند و ممکن است هواداران حساس شوند. پس صمدمرفاوی اولین انتخاب تحمیلی به ناصرحجازی بود. (ناگفته نماند مجیدنامجو مطلق دوسال بعد کمک مربی صمد مرفاوی می شود، و رضا احدی به گواه همسرش خواب ناصر حجازی را می بیند و وصیت می کند در نزدیکی ناصرحجازی دفن شود). می خواهیم از هفته اول شرایط باشگاه استقلال را به صورتی کاملا خلاصه مرور کنیم تا هواداران آنچه که گذشت را قضاوت کنند.

هفته اول رسیده بود. هفتاد هزار هوادار برای رونمایی از استقلالِ حجازی به آزادی آمده بودند. استقلال پذیرای همنام اهوازی خودش بود. استقلال با نتیجه ۳ - ۲ استقلال اهواز را در بازی اول شکست داد، امیرحسین صادقی، آرش برهانی و میثم منیعی زننده گل های استقلال بودند. هفته دوم رسید، ملوان با نتیجه ۲ بر ۱ استقلال را شکست داده بود تا گل پیروز قربانی بی اثر باشد. گل دوم ملوان در وقت های تلف شده در دقیقه ۹۳ به ثمر رسیده بود. محسن بیاتی نیا که یکی از ستاره های آن روزهای لیگ بود و ناصر حجازی با امید زیادی او را به استقلال آورده بود در این بازی رباط پاره کرد. اما این پایان فاجعه نبود، جلسه فوری هیات مدیره برگزار شد. درست خواندید، جلسه فوری هیات مدیره در هفته دوم برگزار شد. آقای نفریه بعدها که از آشنایان فلانی ها درامد رو به خبرنگارانی که هاج و واج ازموضوع جلسه بی خبر بودند گفت: «این چه وضعی است که در تیم ما شده، تیم ما که نباید در هفته دوم ببازه، باز هم به حجازی فرصت می دهیم». جمله هایی عجیب برای تیمی که بسیاری از بازیکنانش را از دست داده بود و با بدشانسی هفته دوم نتیجه را واگذار کرده بود.

هفته سوم استقلال ۱ - ۱ مس. تک گل استقلال را حمید شفیعی با ضربه ای زیبا به ثمر رسانده بود. میثم منیعی در این دیدار یک پنالتی را از دست داد تا هواداران در پایان بازی با تشویق ناصرحجازی حمایت خود را به گوش اعضای هیات مدیره برسانند. هـفته چهارم استقلال با سه گل میزبان خود شیرین فراز کرمانشاه را شکست داده بود. آرش برهانی، امید روانخواه و سان جان زننده گل های استقلال بودند. آتش بس شد. آقایان کمی ساکت شدند.

هفته پنجم شب بازی با سایپا خبر رسید که آقای مدیر با برخی چهره ها شام مخفی می خورد و به قول روزنامه ای که راوی خبر بود، رفت و آمدهای مکرر دارد. ناصرحجازی که روحش هم از وقایعی که درحال شکل گیری بود بی خبر بود با خونسردی گفت: «چرا نگران شوم؟ میان ما دوستی عمیق و هماهنگی زیادی وجود دارد، هیچ مسا له ای نباید باعث شود نگران شویم». همانطور شد که باید می شد. فردای آن روز استقلال مقابل سایپا با نتیجه دو بر یک شکست می خورد. آرش برهانی زننده تنها گل این بازی بود. پس از بازی حجازی فقط می گوید: «بد بودیم». اما، بیشتر از آنکه استقلال بد باشد، بدشانس بود، اما حجازی فقط گفت، بد بودیم. پس از این بازی اکثر اعضای هیات مدیره دست به مصاحبه می زنند و در آخر آقای مدیر در مصاحبه ایی گفت: «حجازی همچنان سرمربی استقلال هست و خواهد بود.» و این از هر زنگ خطری پرصداتر بود. نه حجازی و نه هواداران اش، خاطره خوبی از این دست حمایت ها نداشتند. آنها تا خاطره اردیبهشت ماه ۱۳۷۸عقب رفتند. حشمت مهاجرانی در مصاحبه ای طوفانی از ناصرحجازی حمایت می کند، و حسن روشن هم برنمی تابد و می گوید: «فراموش نکنید که "حجازی"، "حجازی" است. باید بیشتر از اینها به او و تیم اش فرصت داد، حمایت از حجازی وظیفه همه ماست».

هفته ششم رسید. برق ۱ - ۱ استقلال. تنها گل استقلال را مجتبی جباری به ثمر رساند. مجتبی جباری در این دیدار یک ضربه پنالتی را از دست داد. ناصرحجازی به کنفراس وارد می شود. پس از شنیدن صحبت های خبرنگاران فقط یک جمله تامل برانگیز را تکرار می کند: «من فرصت ۳ ساله نمی خواهم، فقط یک فصل زمان بدهید». هفته هفتم استقلال مقابل صبا متوقف می شود، پژمان منتظری زننده گل استقلال بود. تصاویر تلویزیونی نشان دادند که یکی از توپ های آبی ها از خط دروازه گذشت ولی داور و کمک داور آن را ندیدند. بدبیاری پشت بدبیاری. آی تی سی فرهاد مجیدی رسید.

هفته هشتم سپاهان ۲ - ۱ استقلال را شکست داد. پیروز قربانی زننده گل آبی پوشان بود. گل سپاهان دقیقه ۹۴ زده شد. کارشناسان داوری تایید کردند که یک پنالتی برای استقلال گرفته نشد. هواداران استقلال اعتقاد داشتند تیم ناصر باید با داوران هم می جنگید. برخی از حامیان حجازی، تغییر استراتژی دادند و در حالی که هنوز به وجود آرامش برای استقلال و کادرفنی اش اعتقاد داشتند، خطاب به بازیکنان نوشتند: «ناصرخان اینجاست، پس کی به غیرتتان برمی خورد؟»

هفته نهم، روزنامه تازه تاسیس د.ف در شماره صبح سه شنبه ۱۷ مهر، در فاصله پنج روز تا دربی، نوشت: «آقای قاف در جمعی دوستانه مدعی شده اگر همین امروز استقلال را به او بسپارند، دربی را می برد» او ادعا کرده برای اثبات حرف خود حاضر است چک بدهد! چراکه بازیهای پرسپولیس را دیده و راههای غلبه بر آن را می داند. دربی فرا رسید و پرسپولیس ۱ - ۱ استقلال. امیدروانخواه زننده گل استقلال بود. ناصرحجازی به کنفرانس می آید: «من هر زمان آماده جدایی ام. بگویند برو می روم. من منافعی ندارم که با جدایی ام به خطر بیافتد».

هفته دهم رسید. استقلال در رشت پگاه را با گل میثم منیعی شکست داد. به رغم برد در این بازی، بازهم یک گل استقلال به اشتباه مردود اعلام شد. مقداری آرامش. هفته یازدهم استقلال با گل فرهاد مجیدی مقابل ابومسلم مشهد متوقف می شود. این اولین گل فرهاد بعد از بازگشت به استقلال بود. بازار جلسه های تک نفره اعضای هیات مدیره با گزینه های مدنظرشان داغ بود. ساعت به ساعت شایعه جدیدی به گوش می رسید. گزینه ها از علی گل تکین ترکیه ایی تا اصغر شرفی، بالا و پایین می شد. حتی شنیده شد امیر قلعه نوعی با یکی از اعضای هیات مدیره تلفنی صحبت کرده و شرط و شروط خود را اعلام کرده است. عصر همان روز، حجازی برای بار دوم به دیدار آقای مدیر رفت. هیات مدیره نیز برای هفت شب، تشکیل جلسه می داد. تغییرات در راه هستند و آقای مدیر باید مصوبات هیات مدیره را اجرا کند. شایعه برکناری، از هر زمانی قوی تر بود.

هفته دوازدهم رسید. حجازی از استقلال دل کنده بود. هیات مدیره هم به وضوح او را نمی خواست. اما برای یک هفته دیگر بودن اش، اصرار بود. شایعه برکناری حجازی، هواداران و بازیکنان را به تکاپو انداخت. بازیکنان قدیمی به حمایت وحشتناک از ناصرحجازی بسیج شدند. امیرحسین صادقی در مصاحبه ای گفت: «حاضرم بمیرم اما ناصرخان نرود». بازی آغاز شد. استقلال با دو گل محمدنوازی و آرش برهانی از پیکان دو بر صفر پیش بود. همه چیز آماده بود برای روسیاهی هیات مدیره و عقب انداختن برکناری ناصرحجازی. اما گلی که پیکان وارد دروازه استقلال کرد یادآور "خیانت" بود. یاداور بازی با سایپا سال ۷۸ که نتیجه ۳-۱ با ۴-۳ عوض شد و ناصرحجازی مظلومانه برکنار شد و تاریخ دوباره تکرار شد و پیکان با نتیجه سه بر دو استقلال را شکست داد. بعضی بازیکنان نمی توانند در چشمان مربی، که همچون پدر به فرزندانش عشق می ورزد، نگاه کنند. در این میان فرهادمجیدی حتی طاقت رفتن به رختکن را ندارد. از خجالت سرش را پایین می اندازد و گونه هایش از اشک، خیس می شود. کلمات کم می آورند. ناگهان دستانی پر مهر، شانه های فرهاد را لمس می کند. لحظه ای زیبا خلق می شود. اسطوره، همچون پدری دلسوز، جوانش را در آغوش می گیرد تا او را آرام کند. هر دو به خوبی می دانند که این آخرین دیدارشان درون مستطیل سبز است. ناصرخان، با تمام تواضع و بزرگ مَنِشی اش ، در مصاحبه بعد از بازی می گوید: «دست مجیدی را می بوسم که با تمام وجود برای استقلال بازی کرد».

مردم میلی برای رفتن از استادیوم ندارند. شعارهایشان لحظه به لحظه شدت می گیرد. مرگ بر ضدناصر حجازی ، آهای هیات مدیره حجازی حجازی ، استقلال بی ناصر نمی خوایم نمی خوایم، محبوب استقلال کیه ناصرخان حجازیه، بخشی از فریادهای کر کننده سکوهایی بود که از قدرت مافیای کمین کرده آنچنان آگاه نبودند. همه این جریانات به جلسه شبانه کشیده شد. هیات مدیره پنج نفره آبی ها به دنبال گذر از حجازی و آوردن قلعه نویی بودند اما ناگهان اتفاقی در جلسه هیات مدیره همه چیز را عوض کرد. علیرضا منصوریان و سه تن دیگر از بازیکنان سرشناس آبی ها با حضور در دفتر علی فتح الله زاده، آن هم ساعتی قبل از تصمیم گیری نهایی، پرونده حضور قلعه نویی را در استقلال بستند. چند روز بعد، روزنامه ها با تصویری از ناصرحجازی که بر روی نیمکت نشسته بود و به زمین مسابقه زل زده بود، تیتر زدند: فیروز کریمی سرمربی استقلال شد.

همه چیز برای هواداران استقلال مشکوک بود، انگار توطئه بود. آن روزها اگر کسی در مورد مافیای سایه صحبت می کرد با انگشت نشانه اش می رفتند و متوهم خطاب اش می کردند. اما برای هوادارانی که آن روزها در زیر بنر «آن که هر دم در دل آبی صفتها حاضر است خان آبی ها یکیست آن یکی هم ناصر است» نشسته بودند، یک سوال بی جواب همه ذهنشان را مخاطره کرده بود. چرا سه گل در پانزده دقیقه در دو مقطع مختلف وارد دروازه ای می شود که ناصر حجازی در آنجا است؟ چرا بازیکنان زودتر از سرمربی می دانند که او در حال برکناری است؟ چرا وقتی به بازیکنش می گوید برو فلان پست بازی کن می گوید نمی روم و اگر می خواهی تعویضم کن. اصلا کدام شبهه، کدام شک؟ چرا همان بازیکنان برای حلالیت آمدند؟ به راستی چه کسی توهم داشت؟

در فوتبال وقتی یک مربی سرنوشت یک تیم را تغییر می دهد حتی اگر منجر به قهرمانی هم نشود سالها برای هواداران چهره ای محبوب باقی می ماند. چهره ای که هواداران باور دارند او تلاشش را کرده زحمتش را کشیده، علم استراتژی و پلن ها را داشته و هرچه در توان داشته برای تیم گذاشته، حتی اگر آن تیم به هدفی که داشته نرسد، حتی اگر مربی از آن تیم هم برود همواره از نیکی به او یاد می شود. مساله تماشاگران و هواداران هستند که هرچقدر کلیشه ای باشد اما باز حقیقت این است که «همه سرمایه فوتبال تماشاگران و هواداران هستند». سرگذشت سال هایی که امیرقلعه نویی گذراند را باید درس گرفت. سرنوشتِ بازیکنی تکنیکی در استقلال که زیرِ سایه ی استقلال قهرمانی آسیا را در کارنامه دارد. درست است که سرخاب مرد سال شد و صمدمرفاوی بهترین گلزن، نامجومطلق تکنیکی ترین و عابدزاده بهترین دروازبان، اما امیر قلعه نویی هم یکی از بازیکن هایی بود که بر آخرین جام قهرمانی آسیا بوسه زد. بازیکنی ریزنقش از مکتبی جدابافته که آنقدر درخشید که با همه ی مخالفت ها شد حتی کاپیتانِ روزهای سرد استقلال. همان روزهای سردی که استقلال به دسته سوم سقوط داده شد تا امیر با "مصدومیت های پی در پی" در تیم بماند. همواره سوال اینجاست آیا این استقلال بود که پسرِ جدابافته مصدوم را پناه داد یا آنکه امیر معرفتِ مکتبش را نشان داد؟ سرگذشتِ امیر عجیب بود، بازیکنِ ریزنقشی که دلبسته علی پروین بود در بازگشت از قطر در یکی از تمرینِات علی پروین رد شد تا بشود سرباز مکتبی که با او غریبه بود. از پنالتی عجیبی که مقابل پرسپولیس گل نکرد تا درگیری هایش برای بازوبندِ کاپیتانی. مردی که شماره هشت می پوشید تبدیل شد به یکی از بهترین هایی که شاید او را آنگونه که باید دوست نداشتند.
امیر فلسفه جالبی داشت. عطشِ جاه طلبی و شهرت از او شخصیتی را ساخت که جدا از همنسلهای گذشته اش به اعتباری دست پیدا کند که شخصیت های سیاسی رده ی اول دولتی هم در مراسم های مختلفش حضور پیدا کنند. ایشان هرسال بانی دومدل مراسم عزاداری است. یکی در بالای شهر و یکی پایین شهر. او چندین سال قبل با چند دوستش در میدان انصاری نازی آباد هیات «سیدالشهدا» را راه انداخت، هیات پاسدارانش البته کمی جدید است اما آن حسینیه لواسان همان جایی است که ماه رمضان در آن افطار می دهد. ضمن اینکه یک یا دوشب را به مراسم علی پروین -هیات محبان مهدی(عج)- در طرشت می رود و با مهدی عرب و علی پروین مشغول عزاداری می شود. امیر هیچگاه مطلقاٌ دلیر نبود و همواره حرفش را در لفافه می زد. طوفانِ امیر در خفا خیلی زود آغاز شد، دستیاری رولندکخ را نپذیرفت تا مربی آلمانی آتش گرفتنِ پرچم کشورش را در استادیوم آزادی ببیند و برود. شروع یک طغیان در راه بود، بعد از حرف و حدیث های تمام نشدنی در بازی استقلال اهواز و استقلال تهران شاهدانی که در دادگاه چشم بر مستندات و خطاهای امیر بستند تا به امیرِ جوان یک فرصتی دیگر بدهند. امیر قدرشناس بود و به فرصتی که به او داده شد بالاخره پس از سه سال توانست استقلال را قهرمان کند. فرصتی که دیگر هیچگاه به هیچ مربی استقلال داده نشد. استارت محبوبیتِ امیر قلعه نویی آغاز شده بود، محبوبیتی که از زمانِ دریبل زدن های کاپیتانی که هشت می پوشید هم فراتر بود، محبوبیتی که به ظاهر پایدار، و عطشی که گویی تمام شدنی نیست. امیر شد مردِ نیمکتِ تیم ملی ایران. مردی که رزومه ی پرطمطراقی در پوشیدن پیراهن تیم ملی نداشت شده بود شماره یک نیمکت تیم ملی ایران. شاید به تنهایی امیر مقصر نبود بلکه آنها که چنین انتخابی کردند مقصر بودند تا یکی از بهترین نسل های تیم ملی ایران در جام ملت ها با هدایتِ مردی که دیگر به ژنرال شهرت پیدا کرده بود حذف شود و از بین برود. شروع کابوسِ امیر در آسیا و پایان رویای نیمکت تیم ملی.

امیر تسلیم شدنی نبود، حالا شده بود مرد شماره یک کرمان. اما پس از بازی مرگ و زندگی با مشت گره زده مقابل استقلال حجت بر هوادارانی را تمام کرد که اعتقاد داشتند امیر از جنس استقلال است و برای بازگشتش روزها را می شمارند. یک سرگیجه برای مردمانی که باور داشتند قلقِ استقلال در دستان امیر است، قلقِ قهرمانی در دستِ ژنرال است و حتی جلوی چشمان ناصرحجازی قلقِ سکوها هم در دستِ امیر است. امیر دوباره بازگشت تا آتش بزند بر همه ی افکار منسوخی که او را دوست ندارند، قلم کند دست هایی را که علیه او مشت شوند. حکایت حکایتِ مردی از تافته ی جدا بافته است که به هر شکلی موفقیتش می شود موفقیتِ تیمی که میلیون ها هوادار دارد. باز هم قهرمانی مردِ نازی آبادی استقلال و باز هم حذف از آسیایی که تابویی شده بود که گند بزند به همه ی آرزوهای امیر و سکوهای منتسب. اعتقادی عجیب قوت می گرفت «مردِ سنتی بدرد آسیا نمی خورد». امیر از استقلال جدا شد اما شوکِ بزرگ لحظه ای بود که ستاره های آبی ها را هم با خود به خیابان مهرآباد اصفهان برد. زمزمه صدای امیر «من بچه پایین شهرم قولم و حرفم یکیه» در گوشِ هوادارانِ معلق شده ی آن روزها نواخته می شد، امیر حرف و قول را باز شکست و استقلال در بدترین روزهایش بی ستاره تر از همیشه شد. سونامی امیر در اصفهان و سیلی که در استقلال روانه شده بود برای هواداران استقلال باور کردنی نبود. ژنرال همه پل های پشت سرش را ویران می کرد، قهرمانی های امیر پشتِ هم در اصفهان، اما باز ناکام در آسیا. با دوقهرمانی پیاپی، طلایی پوشان اصفهانی هم دل به امیر ندادند و مربی پرافتخار ایرانی را نمی خواستند. آنها اعتقاد داشتند کسی را می خواهند که "مردِ آسیا" باشد. کوچ به تبریزی که آن روزها پُرشور تر از همیشه بود. آسیایی شدن با تراکتورسازی و قولی که باز شکست و تبریز خشمگینی که امیر را آنگونه از شهر بیرون کرد که سالِ بعدش هم ژنرالِ آبی ها به بهانه ی دوره نقاهتِ جراحی پا به تبریز سفر نکرد تا استقلال بدونِ سرمربی به تبریز برود.

امیر بازگشته بود به استقلال. جدی ترین و بزرگ ترین چالشی بود که باید پشتِ سر می گذاشت. بزرگ ترین رخدادی که یا می توانست از امیر در ردای ناصرحجازی و منصور پورحیدری اسطوره بسازد و یا تابوی او را برای همیشه از روی سکوها برچیند. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که امیر قلعه نویی در اقدامی بدعی و عجیب با عکاس به بیمارستان رفت تا در آخرین روزهای بیماری ناصر حجازی از او حلالیت بگیرد اما عکس هایی که نه تنها امیر را با هواداران آشتی نداد بلکه چشم های ناصرحجازی گویی آتشی بود در زیر خاکستر.

اما این امیر بود که با بادیگاردهایش بازگشته بود، بازگشته بود تا بشود فرگوسنِ استقلال. قدرتی که امیر آن روزها داشت فراتر از آن بود که ساز مخالفین رسا شود. تا اینکه حریفی آمد که او را یادگار حجازی صدا می زدند، جنگی زیرپوستی که باعث شد برای اولین بار امیر نتواند مقابل سکوهایی که فرهاد مجیدی را فریاد می کشیدند بایستد، ژنرالی که فرهاد مجیدی را نمی خواست روزهای سختش آغاز شد. سکوها را حالا مردمانی گرفته بودند که پازل پازل به آنجا رسیده بودند که مربی محبوبِ دیروزی را دیکتاتور نام می بردند، باور کردنی نبود ژنرالِ سکوی آبی ها دیگر شده بود «پدرخوانده». همان هایی که برای اولین بار به مردِ پایین شهری اجازه دادند سه سال در استقلال بماند تا بشود امیر قلعه نویی، بشود ژنرال آبی ها، اما زمانه ی بی وفا همان مردم را به قول امیر «کوفی» کرده بود. ضرب و شتم ها و بی اخلاقی در سکوهای آزادی کار خودش را کرده بود، لیدرپروری علنی شده بود تا اینکه یک شب در اواسط فصل فرهادمجیدی برخلاف میلِ باطنی امیر به استقلال بازگشت. با آمدنِ مجیدی به استقلال اولین بار بود که به صورتِ علنی «غرورِ امیر» شکسته می شد. غروری که هیچ هواداری با همه ناملایمتی ها طاقت شکسته شدنش را نداشت. غروری که با گل های سه امتیازی فرهاد مجیدی جای التیام گرفتن گویی لگدمال می شد. استقلال با فرهاد مجیدی و امیر قلعه نویی قهرمان شد و در یک کودتا فرهادمجیدی که از او به عنوان یادگار حجازی نام می بردند با بیانیه ای تند از استقلال و فوتبال خداحافظی کرد.

روزهای وحشتناک فرا رسید و ژنرال با استقلال دو فصل پنجم و ششم شد تا ناکامی چندباره در آسیا را هم تجربه نکند. باورکردنی نبود همه ی آن افتخارات یک شبه درهم می شکست و آخرین رکوردِ ژنرال یعنی شکست ناپذیری مقابل رقیب دیرینه یعنی پرسپولیس با «رفت و برگشت شدن» درهم شکسته شد. وقتِ وداع رسیده بود، یک وداع که باشکوه هم نبود، وداعی با سکوهایی که آنقدر خالی شده بودند که تعدادِ بادیگاردها و لیدرها فرق چندانی با هواداران نداشتند. دیگر جایی برای ژنرال آبی ها نبود. آزادی شده بود زندان و سکوها را خیلی وقت بود که نم فرا گرفته بود. مردی که دیگر آنقدر قدرت داشت که حرف هایش را در لفافه نمی زد. سوال اینجاست مردی که روبروی همه می ایستاد چگونه حمایتِ اکثریتِ مردم را از دست داد؟ به راستی امیر چگونه آن همه افتخار و محبوبیت را نابود کرد تا هواداران حتی «استقلال» را هم با او نمی خواستند؟

گله خیلی از هواداران استقلال این است که چه دلیلی دارد که امیر قلعه نویی هربار حضور در دسته سوم را بر سر هواداران این تیم که این روزها سخت ترین و زهرمارترین لحظات شان را سپری می کنند همانند پتک می کوباند، این نکته غم انگیزی است. اما کاش برای مردم گفته می شد که این باشگاه استقلال بود که امیر قلعه نویی را با مصدومیتی که می توانست منجر به خداحافظی اش از فوتبال باشد در استقلال نگاه داشت و در چندبازی هم امیر توانست به میدان برود. البته شاید به خوبی در خاطره ها باشد که با سهل انگاری امیر قلعه نویی و البته مدیران وقت استقلال بود که لیست استقلال برای آسیا ارسال نشود و به قول خود ژنرال جریمه اش را بپردازند. شاید هواداران هنوز از مشت های گره زده امیر قلعه نویی دلگیر باشند، اما این مساله در فوتبال حرفه ای زیاد معنا ندارد. امروز که امیر قلعه نویی لعنت بر فوتبال می فرستد سوال برانگیز است. شاید هنوز هواداران استقلال به یاد روزی هستند که استقلال نه مدیر داشت و نه سرمربی، و بنری روبروی وزارت ورزش پهن شده بود که روی آن نوشته شده بود «ای وای قهرمان آسیا صاحب ندارد»، و وقتی هواداران به ژنرال شان تمنا کردند که برگردد ایشان گفتند «حاضرم کشاورزی بکنم و به استقلال نیایم». شاید هواداران به خوبی مطلع نباشند اما گواه لیست وزارت ورزش نشان می دهد با بازیکنی به نام حجت چهارمحالی قرارداد نیم میلیاردی امضا شده بود اما هیچوقت اسمی از این بازیکن به نیمکت استقلال هم نرسید. یا بازیکنان خارجی همچون هندریک هلمکه، تونی، گوران لاوره، لیام ردی و خیلی های دیگر با چه هدفی به استقلال آورده شدند تا بدهی پشت بدهی بر پیکره باشگاه استقلال سرازیر شود. گمان می کنم گوران لاوره که در خاطر هواداران استقلال باشد، همان بازیکنی که در رسانه های کشورش اعلام کرد «مربی آنها یک پدرخوانده بود، برای بازی دادن به من درخواست پول می کرد». امروز شاید دیگر کسی آنچنان متعجب نمی شود که چرا یک مربی پرافتخار همانند امیر قلعه نویی هربار در آزادی میان هواداران استقلال هو می شود.

راستیتش امیرقلعه نویی هیچگاه به آنگونه محبوبیتی که باید دست نیافت؛ می گویند «یکی» از دلایلش جفا به ناصر حجازی بود. بیاییم به روزهایی برگردیم که تنها هفت روز از پرواز ناصر حجازی می گذشت که پرسپولیسِ دایی و سپاهانِ قلعه نویی در آزادی باید به مصاف هم می رفتند. بازیکنان پرسپولیس با پیراهن حجازی پا به زمین گذاشتند و علی دایی با پیراهنی سیاه بر روی نیمکت نشسته بود، اما نکته باور نکردنی آنجا بود که هوادارانِ پرسپولیس آزادی را با شعارهای «عزا عزاست امروز ناصرخان حجازی پیش خداست امروز» ، «ناصر حجازی ای گلر طلایی»، «اسطوره میمیرد ذلت نمی پذیرد» «حجازی بلند شو ایرانی بی قراره» روی سرشان گذاشته بودند، هوادارانِ پرسپولیس با پیراهن حجازی سوگواری می کردند و گویی اخلاق و معرفت را تدریس می کردند. انگار نه انگار ناصرحجازی ستونِ اصلی رقیب بود. اما صحنه باور نکردنی آنجا بود که آن سوتر امیر با پیراهنی روشن لبِ خط ایستاده بود و سپاهان را کوچ می کرد. آن روز شاید تنها روزی بود که هوادارانِ استقلال آرزو کردند پرسپولیس آن بازی را ببرد.

چندسال پیش مهندس واعظ آشتیانی در جمله ای تکان دهنده دست به خودزنی می زند و حتی قهرمانی خودش با قلعه نویی را زیر سوال می برد و آن شیوه را نمی پسندد نشان به آن نشان که در برنامه زنده رو به دوربین و مردم می گوید «اعتراف می کنم مقام سومی با صمدمرفاوی پاک تر از قهرمانی های گذشته بود» حرفی تکان دهنده برای مجموعه استقلال، برای هوادارانی که شک هایشان به یقین نزدیک تر شده بود. ناگفته نماند نقل قول شده در بازی های جام باشگاههای آسیا وقتی استقلال نیاز به برد در ازبکستان داشت واعظ آشتیانی به امیرقلعه نویی در محفلی خصوصی می گوید «اینجا جای این کارها نیست اینجا جای رشوه به داور نیست و با عصبانیت جلسه را ترک می کند». صحت این صحبت ها هیچوقت مشخص نشد اما با توجه به سابقه امیر این صحبت ها عجیب به نظر نمی آمد. شاید خیلی از این اتفاقات در زمانی که واعظ آشتیانی مدیرعامل استقلال شده بود افتاده بود که واعظ آشتیانی هرگز نتوانست آن قهرمانی را اخلاقی و پاک بداند. البته در همان فصل اتفاقات عجیب کم رخ نداده بود. سرپرست فجرسپاسی آقای محمد عاری پس از شکست تیمش مقابل استقلال آشوب به راه می اندازد و در جمله ای تامل برانگیز می گوید «من مرده شما زنده، فصل بعد نظری در تیمی است که قلعه نویی سرمربی آن است». جمله ای عجیب که خیلی زود آن روزها از یاد رفت. اما با شروع فصل جدید محمدمهدی نظری به استقلال آمد و در اکثر بازی هایی که از ابتدا بازی کرد تنها یک گل زد تا در انتهای فصل با عذرخواهی از هواداران از این تیم خداحافظی کند. اتفاقی که آن روزها سرپرست فجرسپاسی با دست بر میز کوباند دوباره تلنگری به اهالی فوتبال زده بود. به دیگر اتفاقاتی که می شود به آن اشاره کرد ممنوعیت تیم های لیگ برتر از استفاده از گلرخارجی بود. قانونی که بعد از اتفاقاتِ عجیب "عیسی اندوی" کلید خورد و شبانه تصویب شد. در مورد عیسی حرف و حدیث های زیادی گفته شد از خطای شش ثانیه وی، تا آن چهارگلی که در بازی آخر درون دروازه اش شد تا استقلال در مشهد جام را بالای سر ببرد. بعدها یکی از بازیکن های ذوب آهن با طعنه می گوید «جلالی که مرد بود اما عیسی مردتر بود». اما این پایان کار نبود و مدیرعامل ذوب آهن پس از مدت ها وقتی در مورد آن روزِ عجیب که قهرمانی را از دست دادند در مصاحبه ای زنده با دوربین شبکه خبر خندید و گفت «تمام شد دیگر، ممنوعیت گلر خارجی مبارک».

به دیگر اتفاقی که می توان به آن اشاره کرد ماجرای ابراهیم توره بود. ابراهیم توره بازیکن پرسپولیس در رشت مهمان پگاه این شهر بودند. چون این بازی قبل از دربی برگزار می شد بازیکن های استقلال و پرسپولیس آگاه بودند که مراقب باشند اخراج نشوند، یا بازیکن های دواخطاره مراقب باشند سه کارته نشوند. یکی از بازیکن های دواخطاره ابراهیم توره بود. بازی پگاه پرسپولیس چیزی نداشت، استرسِ قبل از دربی در ساقهای بازیکن پرسپولیس احساس می شد. چنددقیقه ای گذشت که توره یکی دوخطا بر روی بازیکن حریف کرد تا دلنگرانی نیمکت نشینان پرسپولیس بیشتر شود. از روی نیمکت به توره می گویند تکل نزند، خطا نکند و فقط به فکر گل زدن باشد. توره که از خطاکردن منع شده بود در یکی از صحنه ها وقتی داور سوت توقف می زند بی جهت به طرف توپ می رود و توپ را به طرف تابلوهای تبلیغاتی شوت می کند و داور یک کارت زرد به توره می دهد. بله درست است، توره از دربی محروم می شود و فصل بعد با امیر به سپاهان می رود. یا به موضوعی دیگر که می توانیم اشاره کنیم این است که هاشم بیگ زاده وقتی که به استقلال پیوست در مصاحبه ای بحث برانگیز با روزنامه خبرورزشی پرده از اتفاقی برمی دارد که بسیار سوال برانگیز بود. هاشم بیگ زاده در بخشی از صحبت هایش می گوید: «امیرخان بهم زنگ زدن گفتن که قراردادم را تمدید نکنم چون فصل بعد مرا برای استقلال می خواهد!» . سال ۸۷ همان سالی است که از هفته دوم به ناصرحجازی التیماتوم می دادند و جلسات شبانه برای مردی را برپا می کردند که بعد از ده سال به خانه بازگشته بود تا دوباره استقلال را بسازد. سالی که امیر مقابل استقلال اولین مشت هارو گره زده بود. صحبت های هاشم بیگ زاده فقط یکی دیگر از نمونه هایی بود که تئوری توطئه دهان به دهان پیرامون استقلال بچرخد. به ماجرای ابراهیم تقی پور در فینال جام حذفی استقلال مقابل پگاه که منجر به بیانیه های تند اهالی فوتبال هم شده بود ورود نمی کنم. - با آرزوی سلامتی برای ابراهیم تقی پور که از بیماری سرطان رنج می برد-

از مبحث بازیکنان که بگذریم. بازی های زیادی بوده است که امیرقلعه نویی را کنارخط دیده اید. لابد از اعتراض های همیشگی ایشان به داور و زمانه آگاه هستید. برای روشن شدن این ماجرا بدون آنکه قضاوتی کنم ، تنها رجوع می کنم به صحبت های مجید بصیرت در تاریخ نهم شهریور ۱۳۹۳. مجید بصیرت که سابقه همکاری با امیر قلعه نویی را داشته است، در مصاحبه ای تکان دهنده اعلام می کند: «آقای قلعه نویی یکی از مفاخران فوتبال ایران است اما گاهی امیر خان به من می گفت اگر کنار زمین می آیی وقتی داور تصمیمی می گیرد اگر درست هم سوت می زند باید اعتراض کنی و سروصدا کنی. اینگونه هم استادیوم تحت تاثیر قرار می گیرد هم روی داور تاثیر می گذارد و بازی برایمان درمی آید. بصیرت ادامه می داد که این کار را دوست نداشت اما موظف بود گاهی این کار را با سایر نیمکت نشینان انجام دهند». نمونه های متعدد دیگری وجود دارد اما با استناد به حرف های مجید بصیرت بهتر می توانیم دلیل اعتراض های امیر قلعه نویی را متوجه شویم.

از این مباحث عبور کنیم تا برسیم به مسائلی که اقای قلعه نویی به گفته خودشان پایبند به آن ها هستند. یعنی «مسائل اخلاقی و ارزشی». چندسال پیش که امیر قلعه نویی به حرم امام رضا رفته بودند وقتی خبرنگاری از ایشان سوال کردند آیا شما شهروند امریکا شده اید، کمی برافروخته شد و گفت «در امام رضا از امریکا نپرسید». همان روز یکی از درهای سحن امام رضا علیه السلام بسته شد، و مردم امیر قلعه نویی را نگاه می کردند که به تنهایی نماز می خواند. حتما تصاویری از آن نماز معروف را دیده اید. من قضاوتی در مورد این عمل ندارم، و هرگز به خودم اجازه نمی دهم برداشتی داشته باشم، چه بسا برای خیلی از مفاخران و هنرمندان کشور هم چنین کاری را انجام می دهند. اما برای آنکه کمی مساله روشن تر شود باید برگردیم به چندسال پیش. «امیر قلعه نوعی در استادیوم آزادی از دست دادن با یک جانباز شیمیایی خودداری کرده است». این همان خبری بود که خیلی زود روی خروجی ها قرار گرفته بود. آن هم به دلیل انتقادی فنی و فوتبالی از عملکرد استقلال در روزنامه!. آقای قلعه نویی که همواره از مسائل ارزشی و دینی می گویند و بسیار هم در این زمینه پیشتاز هستند چگونه راضی شدند دستان مجروح یک جانباز ۸سال دفاع مقدس را رد کند؟ این سوالی بود که دوست آن جانباز در صفحه مجازی خود با تصویری دلشکسته از دوستِ جانبازش نوشته بود.

گمانم این خاطره را مردم باید در خاطرشان باشد. نوروز چندسال پیش بود که در لابه لای تبریک و سرور، خطر تصادفات بیشتر از همیشه آزاردهنده بود، خانواده هایی که در یک اتفاق سال جدید را با عزاداری آغاز می کنند. برنامه ای از شبکه سه با نام سفرسلامت پخش می شد و پلیس های راهبر از مردم تقاضا می کردند که مراقب باشند و از عواقب این اتفاقات تصاویری و فیلم هایی را پخش می کردند تا مردم بیشتر مراقب سلامتی خودشان و دیگران باشند. مهمانانی هم هرشب به این برنامه دعوت می شدند تا نظراتشان را بگویند. یکی از این مهمانان امیر قلعه نویی بود که آن روزها محبوبیتِ زیادی در استقلال داشت. مجری برنامه در خلال یکی از سوالات با شوخی از امیرقلعه نویی سوال کرد آیا شده شما در رانندگی مرتکب خلاف بشید؟ پاسخ امیر اینگونه بود: «نه خداوکیلی خلاف نکردم و همیشه به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام گذاشتم». مجری دوباره به شوخی می گوید حالا یک بار هم خلافی نکرده اید؟ امیر می گوید «راستش یکبار فقط خلاف کرده ام که یک خیابان یکطرفه را رفتم اونم چون پای یک کار خیر وسط بود باید به یک بیمارستان کمک مالی می کردم این خلافو انجام دادم». بریم یک بخش دیگر ببینیم برگردیم، این را مجری برنامه وقتی که اظهارات امیر را شنید گفت. در این زمینه هم قضاوتی نخواهم داشت، اما مساله آنجا بود همان روزها پسر آقای قلعه نویی -محمدهوتن قلعه نویی- با شانزده سال سن و بدون گواهینامه پورشه سواری می کردند.

یا می توانم یک روز عجیبی را برای هواداران یاداوری کنم. وقتی که کبه بازیکن سیاه چرده استقلال در روزهایی که تیم فوتبال استقلال درگیر بازی های جام باشگاه های آسیا بود، باخبر شد که پدر خود را از دست داده است اما برای تشییع پدرش به کشورش سفر نکرد و در مصاحبه ای فقط یک جمله گفت «برای استقلال می مانم تیم به من نیاز دارد». اگر خاطرتان باشد آن روزها در فضای مجازی و رسانه ای خیلی ها این کار کبه را ستایش کردند. اما در روزی که استقلال در استادیوم آزادی مقابل تیم قطری موقعیت ها را یکی پس از دیگری از دست داد در یکی از آخرین فرصت ها وقتی کبه موقعیت نسبتا خوبی را از دست داد همان لحظه بازی به پایان رسید. نکته تاسف برانگیز اینجا بود که با توجه به میکروفون هایی که کنار زمین بود جمله ای از امیر قلعه نویی شنیده شد که خطاب به کبه می گفت: «**** و بی پدرمادر» . جمله ای که با اخم و تخم امیر همراه بود تا باز سوژه اخبار ۲۰:۳۰ فراهم شود. کبه در زمین گریه کرد و لحظاتی بعد از بازی بیرون رفت، البته هنوز اشک های او با یک جستجوی کوتاه در اینترنت قابل دسترسی است. البته پای امیر یک بار دیگر به اخبار شبکه دو باز شده بود همان روزی که پس از شکست مقابل فجرسپاسی، بازیکنان استقلال به بد و بیراه گرفته شدند تا اکثر حرف های امیر با صدای بوق های ممتد پخش شود.

امیر بر روی نیمکت هم اخلاق خاص خودش را داشت. در یکی از بازی ها که امیر قلعه نویی طبق سنت همیشگی اش به همه چیز معترض بود، مجید صالح که آن روزها مربی استقلال و دستیار امیر بود، نزدیک قلعه نوعی شد و نکاتی تاکتیکی و فنی را که با رسم شکل بر روی تخته کوچکی در دست داشت به قلعه نویی نشان داد، که به یکباره قلعه نویی به شکلی برافروخته گفت: «تا دوربینو دیدی اومدی سمتم ؟! تو داری به من میگی چیکار کنم چیکار نکنم؟! برو بشین سر جات». این خبر در روزنامه های ورزشی -تیتر اول روزنامه خبر ورزشی- هم انعکاس شدیدی داشت. چند مدت بعد مجید صالح به صورتی محترمانه کنار گذاشته می شود تا امیر قلعه نویی با دستیاران دیگری همچون برادران عرب و منصور عظیمی به سلطنت خود ادامه دهد.

سرتان را بیش از این درد نیاورم. شبهه ای وجود ندارد که امیر قلعه نویی مربی پرافتخار لیگ برتر است، اما مساله سوا از مباحث جام و مدال، صحبت از اخلاق و محبوبیت و البته فوتبال پاک است. امیر قلعه نویی در آخرین مصاحبه خود پس از بازی استقلال و ذوب آهن بار دیگر ناراحتی خود را از مربیان خارجی اعلام کردند. اما بهتر است یاداوری کنیم که آقای قلعه نویی با شکست چهارگله مقابل اسکوچیچِ ملوان، شکست مقابل سپاهانِ زلاتکو کرانچار، شکست مقابل بوناچیچ ذوب آهن، شکست مقابل مسِ بوناچیچ، شکست مقابل تونی الیویرای تراکتورسازی و شکست های اسفناک دیگری را مقابل مربیان خارجی در کارنامه دارد. امیر مقابل مربیان خارجی یا به قول خودش اجنبی ها همواره با تیم های قدرتمندی که داشته اکثرا ناموفق بوده است، پس امروز وقتی مصاحبه ایشان را مرور می کنیم زیاد به آن خرده نمی گیریم. با احترام؛ مردمی که تاثیرات کارلوس کیروش و برانکو ایوانکویچ را در فوتبال ایران دیده اند خودشان بهترین قاضی برای این دست از مصاحبه ها هستند. راستی چه دنیای عجیبی شده است؛ مردی که می خواست همانند علی پروین اسطوره بشود دیگر هیچ شهری برای او آنچنان به استقبال نخواهد رفت، مردی که سودای شکست ناپذیری را داشت حالا تبدیل شده به کسی که هواداری همانند گذشته برایش هورا نمی کشد. امیر برای استقلال و فوتبالی که پوست انداخته است به سمت شکوفایی و نواوری تمام شده است. راستش فوتبال به امیر بدهکار نماند، همانطور که به مایلی کهن ها درخشان ها و منصور عظیمی ها بدهکار نماند.

منصوریان هم از استقلال رفت، به قول فوتبالی ها از استقلال حیا کرد، استقلال را رها کرد.منصوریان از مردم و هواداران عذرخواهی کرد و خاطره ای شد کوتاه، آنچنان تلخ نبود که فراموش نشود، آنقدر شیرین هم نبود که جای خالی اش احساس شود. اما آنچه مسلم است پس از این منصوریان هربار که به استادیوم بیاید هرگز در استقلال هو نخواهد شد.حتی به جرات می گویم تشویق هم می شود. حکایت علیرضا منصوریان شبیه به ناصرحجازی نبود، منصوریان همانند حجازی مظلوم نبود، مافیای سایه آنچنان در تعقیب اش نبود. همانطور که محبوبیت منصوریان بدون هیچ جامی کمتر از امیر هم نشد. منصوریان رفت تا استقلال در جستجو با ناخدایی دیگر با او بیعت کند. در این وانفسا مافیای سایه بزرگ ترین درسی بود برای هواداران، که هرگز به انتظار مدال و جام های ناپاک ننشینند. حکایت مافیای سایه شبیه به پیر پائولو پازولینی است که فقط چند هفته مانده به اکرانِ فیلمش کشته شد، عصر سنتی امیر هم برای همیشه برای استقلال تمام شد.

پائولو کوئلیو در بخشی از کتابش نوشته: «سقوط، از طبقه ی سوم همانقدر دردآور است که سقوط از طبقه ی صدم، اگر قرار است سقوط کنم بگذار از جایی بلند باشد نه پَست» . سرنوشتِ امیر عجیب ترین سقوطی بود که مردم دیدند. مردی پرافتخار که در هر شهری افتخارآفرینی کرد باز هم هواداران او را دوست نداشتند. بچه ی پایین شهر که نزدِ مردمانش ژنرال شد به آنجا رسید که همان مردم درجه هایش را درآوردند. مردی جدا بافته از مکتبی بیگانه که بیش از نیم قرن از زندگی اش گذشت و شاید دیگر هیچ فرصتی برای لمسِ دوباره ی نیمکتِ آبی ها نداشته باشد، نیمکتی که سالها برایش زحمت کشید، عرق ریخت، در سایه ماند، و برای به دست آوردن محبوبیت از خیلی باورها و آرمان ها گذشت اما هرگز محبوبِ دلِ آبی ها نشد که نشد. شاید همانگونه که امیر اعتقاد داشت «عزت و ذلت دستِ خدا بود». و بدرود آقای منصوریان
۱
شقایق اشک ریز
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۳۴
مافیای سایه؛ مرگ‌ تدریجی یک رویا

حالا که پرده ها در استقلال افتاد دیگر بیش از این سکوت کردن جایز نیست، من سکوت را به نوعی توهین به هواداران فوتبال قلمداد می کنم، توهین به مکتب استقلال می پندارم، و توهین به قداست فوتبال تعبیرش می کنم. پس رک و پوست کنده می نویسم. دیگر کسی در اطرافمان نمانده که ماجرای دو بامداد سه شنبه را نداند، حتی آنهایی که خیلی وقت است از فوتبال دل کنده اند هم به گوششان رسیده که چه بلوایی برپا شده است. سکانس آبروریزی که در باشگاه استقلال افتاد به اندازه فیلم «سالو؛ ۱۲۰ روز در سودوم» منزجر کننده بود، همانند اثر پیر پائولو پازولینی تهوع آور بود. حراج آبروی باشگاه پرافتخار استقلال و طبل رسوایی علیرضا منصوریان در لابه لای قهقهه های یک عضو هیات مدیره استقلال آنگونه طنین انداز شد که تمامی ورزش را برای یکی دوروزی تحت تاثیر قرار داد تا همگان از درماندگی استقلال جلدهایشان را ببندند. همه چیز آنقدر به شکل غیرمتعارفی پیش رفت تا جایی که یکی از پرافتخارترین تیم های آسیا اسباب تمسخر میلیون ها نفر را فقط در عرض چنددقیقه فراهم کرد. در این میان برای آنکه به اتفاقاتی که در این مدت افتاده است رجوع کنیم نیاز است ناگفته ها و مسائل فراموش شده ای را دوباره واکاوی کنیم. در این سطور هراسی از رمضان یخی ها و شعبان بی مخ ها نیست، پس حوصله تان را برای چنددقیقه بالا ببرید و بی پرده سخن گفتن مان را به بزرگی خودتان ببخشید. اینجا صبحت از مافیای سایه است، اینجا سقوط آزاد است.
اختصاصی طرفداری- می خواهم از نوزده تیر ماه ۱۳۸۶ شروع کنم. از نخستین تمرین استقلال برای شروع لیگ هفتم در استادیوم شهید کشوری. بازگشت ناصر حجازی به خانه، و خیل هوادارانی که این حضور دوباره را هنوز باور ندارند. حدود سه هزار نفر از اولین تمرین تیم استقبال کرده اند. اما قصه از همین جا آغاز شد. یکی از آویخته های «مافیای سایه» با چشمانی سرخ که از حدقه بیرون آمده بود، از بغض حسادت می گفت: «خدا رو شکر، بازیکنی نداره، همه قراردادها تمام شده، پنج بازیکن بیشتر هم نمی توان از لیگ برتر گرفت». با همه بغضی که داشت، راست می گفت. نیمی از بازیکنان فصل پیش آزاد بودند و میلی برای ماندن نداشتند. اما دورتادور زمین تمرین از پلاکاردهای خوشامدگویی به ناصر حجازی پر بود و از تاج های گل. و هوادارانی که نام اش را فریاد می زدند. آن روز بیشتر بهانه ای بود تا دیدارها تازه شود. جشنی برای هواداران واقعی استقلال، برای آغازی دوباره با اسطوره محبوب شان. تمام آن پای کوبیدن ها، فریادها، تنها یک نشانه داشت؛ "استقلال با حجازی، استقلال ترین بود". اما در این میان یک اتفاق همه آن جشن و سرور را برهم زده بود. تمرین که تمام شد، هواداران و خبرنگاران بسیاری به سوی ناصر حجازی روانه شدند. اما در همه صداهایی که می آمد صدای یکی عجیب به گوش رسیده بود، صدایی که با فریاد گفت: «ناصرخان! فکر می کنی فلانی بذاره تیم نتیجه بگیره؟»

فکرها بی برو برگرد به فلانی پرتاب شد، به امیر قلعه نویی، به مافیاهای سایه که سلطان راه های میانبر فوتبال ایران بودند. از هر راهی که می رفتی، آنها خیلی زودتر به مقصد رسیده بودند. به یکباره خنده ها ماسید. پاها دیگر میلی برای کوباندن نداشتند، همه آن لبخندها و سرورها از بین رفته بود. ناصرحجازی مکثی کوتاه کرد، بر روی صندلی عقب پژو مشکی رنگی نشست و رفت. او به شاگرد دیروزی اش فکر می کرد، به فلانی، به امیرقلعه نویی. به دست پرورده ای که سالها پیش منصور پورحیدری حجت را بر او تمام کرده بود. همان موقعی که وقتی پیشنهاد دستیاری امیر به منصورپورحیدری داده شد منصورپورحیدری در جمله ای تکان دهنده و فراموش نشدنی گفت: «پس باید دوتا پاسبانم پشت سرم بذارم تا پشتم کودتا نشود». جمله وحشتناک منصورپورحیدری شاید قدرتمندترین جمله ای بود که می شود به تئوری توطئه و مافیای سایه با نگاهی حقیقی تر نگاه کرد، شاید آن روز هم حجازی وقتی در پژو مشکی اش نشست همان روزی را یاد می آورد که با نگاهی نافذ لبخندی زد و گفت: « امیر از پشت به من خنجر زد»

بعد از ۹ سال دوری، ناصرخان حجازی به خانه اش بازگشته بود، در میان شادی وصف ناپذیر هوادرانی که این استقلال را استقلالی ترین می دانستند. اما در این میان مقایسه شرایط امروز استقلال که منجر به استعفای علیرضا منصوریان شد با شرایط دوران ناصرحجازی یک قیاس اشتباه است، از اساس غلط است. هرگز شرایط آن روزهای استقلال و آن هیات مدیره را با امروز مقایسه نکنید. نشان به آن نشان که در روزهای ابتدایی لیگ حتی اجازه ندادند ناصرحجازی دستیاران خودش را انتخاب کند. ناصرحجازی؛ مجیدنامجومطلق و رضا احدی را می خواست اما آقایان فرمودند این بازیکنان سابقه رفتن به پرسپولیس را دارند و مناسب نیستند و ممکن است هواداران حساس شوند. پس صمدمرفاوی اولین انتخاب تحمیلی به ناصرحجازی بود. (ناگفته نماند مجیدنامجو مطلق دوسال بعد کمک مربی صمد مرفاوی می شود، و رضا احدی به گواه همسرش خواب ناصر حجازی را می بیند و وصیت می کند در نزدیکی ناصرحجازی دفن شود). می خواهیم از هفته اول شرایط باشگاه استقلال را به صورتی کاملا خلاصه مرور کنیم تا هواداران آنچه که گذشت را قضاوت کنند.

هفته اول رسیده بود. هفتاد هزار هوادار برای رونمایی از استقلالِ حجازی به آزادی آمده بودند. استقلال پذیرای همنام اهوازی خودش بود. استقلال با نتیجه ۳ - ۲ استقلال اهواز را در بازی اول شکست داد، امیرحسین صادقی، آرش برهانی و میثم منیعی زننده گل های استقلال بودند. هفته دوم رسید، ملوان با نتیجه ۲ بر ۱ استقلال را شکست داده بود تا گل پیروز قربانی بی اثر باشد. گل دوم ملوان در وقت های تلف شده در دقیقه ۹۳ به ثمر رسیده بود. محسن بیاتی نیا که یکی از ستاره های آن روزهای لیگ بود و ناصر حجازی با امید زیادی او را به استقلال آورده بود در این بازی رباط پاره کرد. اما این پایان فاجعه نبود، جلسه فوری هیات مدیره برگزار شد. درست خواندید، جلسه فوری هیات مدیره در هفته دوم برگزار شد. آقای نفریه بعدها که از آشنایان فلانی ها درامد رو به خبرنگارانی که هاج و واج ازموضوع جلسه بی خبر بودند گفت: «این چه وضعی است که در تیم ما شده، تیم ما که نباید در هفته دوم ببازه، باز هم به حجازی فرصت می دهیم». جمله هایی عجیب برای تیمی که بسیاری از بازیکنانش را از دست داده بود و با بدشانسی هفته دوم نتیجه را واگذار کرده بود.

هفته سوم استقلال ۱ - ۱ مس. تک گل استقلال را حمید شفیعی با ضربه ای زیبا به ثمر رسانده بود. میثم منیعی در این دیدار یک پنالتی را از دست داد تا هواداران در پایان بازی با تشویق ناصرحجازی حمایت خود را به گوش اعضای هیات مدیره برسانند. هـفته چهارم استقلال با سه گل میزبان خود شیرین فراز کرمانشاه را شکست داده بود. آرش برهانی، امید روانخواه و سان جان زننده گل های استقلال بودند. آتش بس شد. آقایان کمی ساکت شدند.

هفته پنجم شب بازی با سایپا خبر رسید که آقای مدیر با برخی چهره ها شام مخفی می خورد و به قول روزنامه ای که راوی خبر بود، رفت و آمدهای مکرر دارد. ناصرحجازی که روحش هم از وقایعی که درحال شکل گیری بود بی خبر بود با خونسردی گفت: «چرا نگران شوم؟ میان ما دوستی عمیق و هماهنگی زیادی وجود دارد، هیچ مسا له ای نباید باعث شود نگران شویم». همانطور شد که باید می شد. فردای آن روز استقلال مقابل سایپا با نتیجه دو بر یک شکست می خورد. آرش برهانی زننده تنها گل این بازی بود. پس از بازی حجازی فقط می گوید: «بد بودیم». اما، بیشتر از آنکه استقلال بد باشد، بدشانس بود، اما حجازی فقط گفت، بد بودیم. پس از این بازی اکثر اعضای هیات مدیره دست به مصاحبه می زنند و در آخر آقای مدیر در مصاحبه ایی گفت: «حجازی همچنان سرمربی استقلال هست و خواهد بود.» و این از هر زنگ خطری پرصداتر بود. نه حجازی و نه هواداران اش، خاطره خوبی از این دست حمایت ها نداشتند. آنها تا خاطره اردیبهشت ماه ۱۳۷۸عقب رفتند. حشمت مهاجرانی در مصاحبه ای طوفانی از ناصرحجازی حمایت می کند، و حسن روشن هم برنمی تابد و می گوید: «فراموش نکنید که "حجازی"، "حجازی" است. باید بیشتر از اینها به او و تیم اش فرصت داد، حمایت از حجازی وظیفه همه ماست».

هفته ششم رسید. برق ۱ - ۱ استقلال. تنها گل استقلال را مجتبی جباری به ثمر رساند. مجتبی جباری در این دیدار یک ضربه پنالتی را از دست داد. ناصرحجازی به کنفراس وارد می شود. پس از شنیدن صحبت های خبرنگاران فقط یک جمله تامل برانگیز را تکرار می کند: «من فرصت ۳ ساله نمی خواهم، فقط یک فصل زمان بدهید». هفته هفتم استقلال مقابل صبا متوقف می شود، پژمان منتظری زننده گل استقلال بود. تصاویر تلویزیونی نشان دادند که یکی از توپ های آبی ها از خط دروازه گذشت ولی داور و کمک داور آن را ندیدند. بدبیاری پشت بدبیاری. آی تی سی فرهاد مجیدی رسید.

هفته هشتم سپاهان ۲ - ۱ استقلال را شکست داد. پیروز قربانی زننده گل آبی پوشان بود. گل سپاهان دقیقه ۹۴ زده شد. کارشناسان داوری تایید کردند که یک پنالتی برای استقلال گرفته نشد. هواداران استقلال اعتقاد داشتند تیم ناصر باید با داوران هم می جنگید. برخی از حامیان حجازی، تغییر استراتژی دادند و در حالی که هنوز به وجود آرامش برای استقلال و کادرفنی اش اعتقاد داشتند، خطاب به بازیکنان نوشتند: «ناصرخان اینجاست، پس کی به غیرتتان برمی خورد؟»

هفته نهم، روزنامه تازه تاسیس د.ف در شماره صبح سه شنبه ۱۷ مهر، در فاصله پنج روز تا دربی، نوشت: «آقای قاف در جمعی دوستانه مدعی شده اگر همین امروز استقلال را به او بسپارند، دربی را می برد» او ادعا کرده برای اثبات حرف خود حاضر است چک بدهد! چراکه بازیهای پرسپولیس را دیده و راههای غلبه بر آن را می داند. دربی فرا رسید و پرسپولیس ۱ - ۱ استقلال. امیدروانخواه زننده گل استقلال بود. ناصرحجازی به کنفرانس می آید: «من هر زمان آماده جدایی ام. بگویند برو می روم. من منافعی ندارم که با جدایی ام به خطر بیافتد».

هفته دهم رسید. استقلال در رشت پگاه را با گل میثم منیعی شکست داد. به رغم برد در این بازی، بازهم یک گل استقلال به اشتباه مردود اعلام شد. مقداری آرامش. هفته یازدهم استقلال با گل فرهاد مجیدی مقابل ابومسلم مشهد متوقف می شود. این اولین گل فرهاد بعد از بازگشت به استقلال بود. بازار جلسه های تک نفره اعضای هیات مدیره با گزینه های مدنظرشان داغ بود. ساعت به ساعت شایعه جدیدی به گوش می رسید. گزینه ها از علی گل تکین ترکیه ایی تا اصغر شرفی، بالا و پایین می شد. حتی شنیده شد امیر قلعه نوعی با یکی از اعضای هیات مدیره تلفنی صحبت کرده و شرط و شروط خود را اعلام کرده است. عصر همان روز، حجازی برای بار دوم به دیدار آقای مدیر رفت. هیات مدیره نیز برای هفت شب، تشکیل جلسه می داد. تغییرات در راه هستند و آقای مدیر باید مصوبات هیات مدیره را اجرا کند. شایعه برکناری، از هر زمانی قوی تر بود.

هفته دوازدهم رسید. حجازی از استقلال دل کنده بود. هیات مدیره هم به وضوح او را نمی خواست. اما برای یک هفته دیگر بودن اش، اصرار بود. شایعه برکناری حجازی، هواداران و بازیکنان را به تکاپو انداخت. بازیکنان قدیمی به حمایت وحشتناک از ناصرحجازی بسیج شدند. امیرحسین صادقی در مصاحبه ای گفت: «حاضرم بمیرم اما ناصرخان نرود». بازی آغاز شد. استقلال با دو گل محمدنوازی و آرش برهانی از پیکان دو بر صفر پیش بود. همه چیز آماده بود برای روسیاهی هیات مدیره و عقب انداختن برکناری ناصرحجازی. اما گلی که پیکان وارد دروازه استقلال کرد یادآور "خیانت" بود. یاداور بازی با سایپا سال ۷۸ که نتیجه ۳-۱ با ۴-۳ عوض شد و ناصرحجازی مظلومانه برکنار شد و تاریخ دوباره تکرار شد و پیکان با نتیجه سه بر دو استقلال را شکست داد. بعضی بازیکنان نمی توانند در چشمان مربی، که همچون پدر به فرزندانش عشق می ورزد، نگاه کنند. در این میان فرهادمجیدی حتی طاقت رفتن به رختکن را ندارد. از خجالت سرش را پایین می اندازد و گونه هایش از اشک، خیس می شود. کلمات کم می آورند. ناگهان دستانی پر مهر، شانه های فرهاد را لمس می کند. لحظه ای زیبا خلق می شود. اسطوره، همچون پدری دلسوز، جوانش را در آغوش می گیرد تا او را آرام کند. هر دو به خوبی می دانند که این آخرین دیدارشان درون مستطیل سبز است. ناصرخان، با تمام تواضع و بزرگ مَنِشی اش ، در مصاحبه بعد از بازی می گوید: «دست مجیدی را می بوسم که با تمام وجود برای استقلال بازی کرد».

مردم میلی برای رفتن از استادیوم ندارند. شعارهایشان لحظه به لحظه شدت می گیرد. مرگ بر ضدناصر حجازی ، آهای هیات مدیره حجازی حجازی ، استقلال بی ناصر نمی خوایم نمی خوایم، محبوب استقلال کیه ناصرخان حجازیه، بخشی از فریادهای کر کننده سکوهایی بود که از قدرت مافیای کمین کرده آنچنان آگاه نبودند. همه این جریانات به جلسه شبانه کشیده شد. هیات مدیره پنج نفره آبی ها به دنبال گذر از حجازی و آوردن قلعه نویی بودند اما ناگهان اتفاقی در جلسه هیات مدیره همه چیز را عوض کرد. علیرضا منصوریان و سه تن دیگر از بازیکنان سرشناس آبی ها با حضور در دفتر علی فتح الله زاده، آن هم ساعتی قبل از تصمیم گیری نهایی، پرونده حضور قلعه نویی را در استقلال بستند. چند روز بعد، روزنامه ها با تصویری از ناصرحجازی که بر روی نیمکت نشسته بود و به زمین مسابقه زل زده بود، تیتر زدند: فیروز کریمی سرمربی استقلال شد.

همه چیز برای هواداران استقلال مشکوک بود، انگار توطئه بود. آن روزها اگر کسی در مورد مافیای سایه صحبت می کرد با انگشت نشانه اش می رفتند و متوهم خطاب اش می کردند. اما برای هوادارانی که آن روزها در زیر بنر «آن که هر دم در دل آبی صفتها حاضر است خان آبی ها یکیست آن یکی هم ناصر است» نشسته بودند، یک سوال بی جواب همه ذهنشان را مخاطره کرده بود. چرا سه گل در پانزده دقیقه در دو مقطع مختلف وارد دروازه ای می شود که ناصر حجازی در آنجا است؟ چرا بازیکنان زودتر از سرمربی می دانند که او در حال برکناری است؟ چرا وقتی به بازیکنش می گوید برو فلان پست بازی کن می گوید نمی روم و اگر می خواهی تعویضم کن. اصلا کدام شبهه، کدام شک؟ چرا همان بازیکنان برای حلالیت آمدند؟ به راستی چه کسی توهم داشت؟

در فوتبال وقتی یک مربی سرنوشت یک تیم را تغییر می دهد حتی اگر منجر به قهرمانی هم نشود سالها برای هواداران چهره ای محبوب باقی می ماند. چهره ای که هواداران باور دارند او تلاشش را کرده زحمتش را کشیده، علم استراتژی و پلن ها را داشته و هرچه در توان داشته برای تیم گذاشته، حتی اگر آن تیم به هدفی که داشته نرسد، حتی اگر مربی از آن تیم هم برود همواره از نیکی به او یاد می شود. مساله تماشاگران و هواداران هستند که هرچقدر کلیشه ای باشد اما باز حقیقت این است که «همه سرمایه فوتبال تماشاگران و هواداران هستند». سرگذشت سال هایی که امیرقلعه نویی گذراند را باید درس گرفت. سرنوشتِ بازیکنی تکنیکی در استقلال که زیرِ سایه ی استقلال قهرمانی آسیا را در کارنامه دارد. درست است که سرخاب مرد سال شد و صمدمرفاوی بهترین گلزن، نامجومطلق تکنیکی ترین و عابدزاده بهترین دروازبان، اما امیر قلعه نویی هم یکی از بازیکن هایی بود که بر آخرین جام قهرمانی آسیا بوسه زد. بازیکنی ریزنقش از مکتبی جدابافته که آنقدر درخشید که با همه ی مخالفت ها شد حتی کاپیتانِ روزهای سرد استقلال. همان روزهای سردی که استقلال به دسته سوم سقوط داده شد تا امیر با "مصدومیت های پی در پی" در تیم بماند. همواره سوال اینجاست آیا این استقلال بود که پسرِ جدابافته مصدوم را پناه داد یا آنکه امیر معرفتِ مکتبش را نشان داد؟ سرگذشتِ امیر عجیب بود، بازیکنِ ریزنقشی که دلبسته علی پروین بود در بازگشت از قطر در یکی از تمرینِات علی پروین رد شد تا بشود سرباز مکتبی که با او غریبه بود. از پنالتی عجیبی که مقابل پرسپولیس گل نکرد تا درگیری هایش برای بازوبندِ کاپیتانی. مردی که شماره هشت می پوشید تبدیل شد به یکی از بهترین هایی که شاید او را آنگونه که باید دوست نداشتند.
امیر فلسفه جالبی داشت. عطشِ جاه طلبی و شهرت از او شخصیتی را ساخت که جدا از همنسلهای گذشته اش به اعتباری دست پیدا کند که شخصیت های سیاسی رده ی اول دولتی هم در مراسم های مختلفش حضور پیدا کنند. ایشان هرسال بانی دومدل مراسم عزاداری است. یکی در بالای شهر و یکی پایین شهر. او چندین سال قبل با چند دوستش در میدان انصاری نازی آباد هیات «سیدالشهدا» را راه انداخت، هیات پاسدارانش البته کمی جدید است اما آن حسینیه لواسان همان جایی است که ماه رمضان در آن افطار می دهد. ضمن اینکه یک یا دوشب را به مراسم علی پروین -هیات محبان مهدی(عج)- در طرشت می رود و با مهدی عرب و علی پروین مشغول عزاداری می شود. امیر هیچگاه مطلقاٌ دلیر نبود و همواره حرفش را در لفافه می زد. طوفانِ امیر در خفا خیلی زود آغاز شد، دستیاری رولندکخ را نپذیرفت تا مربی آلمانی آتش گرفتنِ پرچم کشورش را در استادیوم آزادی ببیند و برود. شروع یک طغیان در راه بود، بعد از حرف و حدیث های تمام نشدنی در بازی استقلال اهواز و استقلال تهران شاهدانی که در دادگاه چشم بر مستندات و خطاهای امیر بستند تا به امیرِ جوان یک فرصتی دیگر بدهند. امیر قدرشناس بود و به فرصتی که به او داده شد بالاخره پس از سه سال توانست استقلال را قهرمان کند. فرصتی که دیگر هیچگاه به هیچ مربی استقلال داده نشد. استارت محبوبیتِ امیر قلعه نویی آغاز شده بود، محبوبیتی که از زمانِ دریبل زدن های کاپیتانی که هشت می پوشید هم فراتر بود، محبوبیتی که به ظاهر پایدار، و عطشی که گویی تمام شدنی نیست. امیر شد مردِ نیمکتِ تیم ملی ایران. مردی که رزومه ی پرطمطراقی در پوشیدن پیراهن تیم ملی نداشت شده بود شماره یک نیمکت تیم ملی ایران. شاید به تنهایی امیر مقصر نبود بلکه آنها که چنین انتخابی کردند مقصر بودند تا یکی از بهترین نسل های تیم ملی ایران در جام ملت ها با هدایتِ مردی که دیگر به ژنرال شهرت پیدا کرده بود حذف شود و از بین برود. شروع کابوسِ امیر در آسیا و پایان رویای نیمکت تیم ملی.

امیر تسلیم شدنی نبود، حالا شده بود مرد شماره یک کرمان. اما پس از بازی مرگ و زندگی با مشت گره زده مقابل استقلال حجت بر هوادارانی را تمام کرد که اعتقاد داشتند امیر از جنس استقلال است و برای بازگشتش روزها را می شمارند. یک سرگیجه برای مردمانی که باور داشتند قلقِ استقلال در دستان امیر است، قلقِ قهرمانی در دستِ ژنرال است و حتی جلوی چشمان ناصرحجازی قلقِ سکوها هم در دستِ امیر است. امیر دوباره بازگشت تا آتش بزند بر همه ی افکار منسوخی که او را دوست ندارند، قلم کند دست هایی را که علیه او مشت شوند. حکایت حکایتِ مردی از تافته ی جدا بافته است که به هر شکلی موفقیتش می شود موفقیتِ تیمی که میلیون ها هوادار دارد. باز هم قهرمانی مردِ نازی آبادی استقلال و باز هم حذف از آسیایی که تابویی شده بود که گند بزند به همه ی آرزوهای امیر و سکوهای منتسب. اعتقادی عجیب قوت می گرفت «مردِ سنتی بدرد آسیا نمی خورد». امیر از استقلال جدا شد اما شوکِ بزرگ لحظه ای بود که ستاره های آبی ها را هم با خود به خیابان مهرآباد اصفهان برد. زمزمه صدای امیر «من بچه پایین شهرم قولم و حرفم یکیه» در گوشِ هوادارانِ معلق شده ی آن روزها نواخته می شد، امیر حرف و قول را باز شکست و استقلال در بدترین روزهایش بی ستاره تر از همیشه شد. سونامی امیر در اصفهان و سیلی که در استقلال روانه شده بود برای هواداران استقلال باور کردنی نبود. ژنرال همه پل های پشت سرش را ویران می کرد، قهرمانی های امیر پشتِ هم در اصفهان، اما باز ناکام در آسیا. با دوقهرمانی پیاپی، طلایی پوشان اصفهانی هم دل به امیر ندادند و مربی پرافتخار ایرانی را نمی خواستند. آنها اعتقاد داشتند کسی را می خواهند که "مردِ آسیا" باشد. کوچ به تبریزی که آن روزها پُرشور تر از همیشه بود. آسیایی شدن با تراکتورسازی و قولی که باز شکست و تبریز خشمگینی که امیر را آنگونه از شهر بیرون کرد که سالِ بعدش هم ژنرالِ آبی ها به بهانه ی دوره نقاهتِ جراحی پا به تبریز سفر نکرد تا استقلال بدونِ سرمربی به تبریز برود.

امیر بازگشته بود به استقلال. جدی ترین و بزرگ ترین چالشی بود که باید پشتِ سر می گذاشت. بزرگ ترین رخدادی که یا می توانست از امیر در ردای ناصرحجازی و منصور پورحیدری اسطوره بسازد و یا تابوی او را برای همیشه از روی سکوها برچیند. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که امیر قلعه نویی در اقدامی بدعی و عجیب با عکاس به بیمارستان رفت تا در آخرین روزهای بیماری ناصر حجازی از او حلالیت بگیرد اما عکس هایی که نه تنها امیر را با هواداران آشتی نداد بلکه چشم های ناصرحجازی گویی آتشی بود در زیر خاکستر.

اما این امیر بود که با بادیگاردهایش بازگشته بود، بازگشته بود تا بشود فرگوسنِ استقلال. قدرتی که امیر آن روزها داشت فراتر از آن بود که ساز مخالفین رسا شود. تا اینکه حریفی آمد که او را یادگار حجازی صدا می زدند، جنگی زیرپوستی که باعث شد برای اولین بار امیر نتواند مقابل سکوهایی که فرهاد مجیدی را فریاد می کشیدند بایستد، ژنرالی که فرهاد مجیدی را نمی خواست روزهای سختش آغاز شد. سکوها را حالا مردمانی گرفته بودند که پازل پازل به آنجا رسیده بودند که مربی محبوبِ دیروزی را دیکتاتور نام می بردند، باور کردنی نبود ژنرالِ سکوی آبی ها دیگر شده بود «پدرخوانده». همان هایی که برای اولین بار به مردِ پایین شهری اجازه دادند سه سال در استقلال بماند تا بشود امیر قلعه نویی، بشود ژنرال آبی ها، اما زمانه ی بی وفا همان مردم را به قول امیر «کوفی» کرده بود. ضرب و شتم ها و بی اخلاقی در سکوهای آزادی کار خودش را کرده بود، لیدرپروری علنی شده بود تا اینکه یک شب در اواسط فصل فرهادمجیدی برخلاف میلِ باطنی امیر به استقلال بازگشت. با آمدنِ مجیدی به استقلال اولین بار بود که به صورتِ علنی «غرورِ امیر» شکسته می شد. غروری که هیچ هواداری با همه ناملایمتی ها طاقت شکسته شدنش را نداشت. غروری که با گل های سه امتیازی فرهاد مجیدی جای التیام گرفتن گویی لگدمال می شد. استقلال با فرهاد مجیدی و امیر قلعه نویی قهرمان شد و در یک کودتا فرهادمجیدی که از او به عنوان یادگار حجازی نام می بردند با بیانیه ای تند از استقلال و فوتبال خداحافظی کرد.

روزهای وحشتناک فرا رسید و ژنرال با استقلال دو فصل پنجم و ششم شد تا ناکامی چندباره در آسیا را هم تجربه نکند. باورکردنی نبود همه ی آن افتخارات یک شبه درهم می شکست و آخرین رکوردِ ژنرال یعنی شکست ناپذیری مقابل رقیب دیرینه یعنی پرسپولیس با «رفت و برگشت شدن» درهم شکسته شد. وقتِ وداع رسیده بود، یک وداع که باشکوه هم نبود، وداعی با سکوهایی که آنقدر خالی شده بودند که تعدادِ بادیگاردها و لیدرها فرق چندانی با هواداران نداشتند. دیگر جایی برای ژنرال آبی ها نبود. آزادی شده بود زندان و سکوها را خیلی وقت بود که نم فرا گرفته بود. مردی که دیگر آنقدر قدرت داشت که حرف هایش را در لفافه نمی زد. سوال اینجاست مردی که روبروی همه می ایستاد چگونه حمایتِ اکثریتِ مردم را از دست داد؟ به راستی امیر چگونه آن همه افتخار و محبوبیت را نابود کرد تا هواداران حتی «استقلال» را هم با او نمی خواستند؟

گله خیلی از هواداران استقلال این است که چه دلیلی دارد که امیر قلعه نویی هربار حضور در دسته سوم را بر سر هواداران این تیم که این روزها سخت ترین و زهرمارترین لحظات شان را سپری می کنند همانند پتک می کوباند، این نکته غم انگیزی است. اما کاش برای مردم گفته می شد که این باشگاه استقلال بود که امیر قلعه نویی را با مصدومیتی که می توانست منجر به خداحافظی اش از فوتبال باشد در استقلال نگاه داشت و در چندبازی هم امیر توانست به میدان برود. البته شاید به خوبی در خاطره ها باشد که با سهل انگاری امیر قلعه نویی و البته مدیران وقت استقلال بود که لیست استقلال برای آسیا ارسال نشود و به قول خود ژنرال جریمه اش را بپردازند. شاید هواداران هنوز از مشت های گره زده امیر قلعه نویی دلگیر باشند، اما این مساله در فوتبال حرفه ای زیاد معنا ندارد. امروز که امیر قلعه نویی لعنت بر فوتبال می فرستد سوال برانگیز است. شاید هنوز هواداران استقلال به یاد روزی هستند که استقلال نه مدیر داشت و نه سرمربی، و بنری روبروی وزارت ورزش پهن شده بود که روی آن نوشته شده بود «ای وای قهرمان آسیا صاحب ندارد»، و وقتی هواداران به ژنرال شان تمنا کردند که برگردد ایشان گفتند «حاضرم کشاورزی بکنم و به استقلال نیایم». شاید هواداران به خوبی مطلع نباشند اما گواه لیست وزارت ورزش نشان می دهد با بازیکنی به نام حجت چهارمحالی قرارداد نیم میلیاردی امضا شده بود اما هیچوقت اسمی از این بازیکن به نیمکت استقلال هم نرسید. یا بازیکنان خارجی همچون هندریک هلمکه، تونی، گوران لاوره، لیام ردی و خیلی های دیگر با چه هدفی به استقلال آورده شدند تا بدهی پشت بدهی بر پیکره باشگاه استقلال سرازیر شود. گمان می کنم گوران لاوره که در خاطر هواداران استقلال باشد، همان بازیکنی که در رسانه های کشورش اعلام کرد «مربی آنها یک پدرخوانده بود، برای بازی دادن به من درخواست پول می کرد». امروز شاید دیگر کسی آنچنان متعجب نمی شود که چرا یک مربی پرافتخار همانند امیر قلعه نویی هربار در آزادی میان هواداران استقلال هو می شود.

راستیتش امیرقلعه نویی هیچگاه به آنگونه محبوبیتی که باید دست نیافت؛ می گویند «یکی» از دلایلش جفا به ناصر حجازی بود. بیاییم به روزهایی برگردیم که تنها هفت روز از پرواز ناصر حجازی می گذشت که پرسپولیسِ دایی و سپاهانِ قلعه نویی در آزادی باید به مصاف هم می رفتند. بازیکنان پرسپولیس با پیراهن حجازی پا به زمین گذاشتند و علی دایی با پیراهنی سیاه بر روی نیمکت نشسته بود، اما نکته باور نکردنی آنجا بود که هوادارانِ پرسپولیس آزادی را با شعارهای «عزا عزاست امروز ناصرخان حجازی پیش خداست امروز» ، «ناصر حجازی ای گلر طلایی»، «اسطوره میمیرد ذلت نمی پذیرد» «حجازی بلند شو ایرانی بی قراره» روی سرشان گذاشته بودند، هوادارانِ پرسپولیس با پیراهن حجازی سوگواری می کردند و گویی اخلاق و معرفت را تدریس می کردند. انگار نه انگار ناصرحجازی ستونِ اصلی رقیب بود. اما صحنه باور نکردنی آنجا بود که آن سوتر امیر با پیراهنی روشن لبِ خط ایستاده بود و سپاهان را کوچ می کرد. آن روز شاید تنها روزی بود که هوادارانِ استقلال آرزو کردند پرسپولیس آن بازی را ببرد.

چندسال پیش مهندس واعظ آشتیانی در جمله ای تکان دهنده دست به خودزنی می زند و حتی قهرمانی خودش با قلعه نویی را زیر سوال می برد و آن شیوه را نمی پسندد نشان به آن نشان که در برنامه زنده رو به دوربین و مردم می گوید «اعتراف می کنم مقام سومی با صمدمرفاوی پاک تر از قهرمانی های گذشته بود» حرفی تکان دهنده برای مجموعه استقلال، برای هوادارانی که شک هایشان به یقین نزدیک تر شده بود. ناگفته نماند نقل قول شده در بازی های جام باشگاههای آسیا وقتی استقلال نیاز به برد در ازبکستان داشت واعظ آشتیانی به امیرقلعه نویی در محفلی خصوصی می گوید «اینجا جای این کارها نیست اینجا جای رشوه به داور نیست و با عصبانیت جلسه را ترک می کند». صحت این صحبت ها هیچوقت مشخص نشد اما با توجه به سابقه امیر این صحبت ها عجیب به نظر نمی آمد. شاید خیلی از این اتفاقات در زمانی که واعظ آشتیانی مدیرعامل استقلال شده بود افتاده بود که واعظ آشتیانی هرگز نتوانست آن قهرمانی را اخلاقی و پاک بداند. البته در همان فصل اتفاقات عجیب کم رخ نداده بود. سرپرست فجرسپاسی آقای محمد عاری پس از شکست تیمش مقابل استقلال آشوب به راه می اندازد و در جمله ای تامل برانگیز می گوید «من مرده شما زنده، فصل بعد نظری در تیمی است که قلعه نویی سرمربی آن است». جمله ای عجیب که خیلی زود آن روزها از یاد رفت. اما با شروع فصل جدید محمدمهدی نظری به استقلال آمد و در اکثر بازی هایی که از ابتدا بازی کرد تنها یک گل زد تا در انتهای فصل با عذرخواهی از هواداران از این تیم خداحافظی کند. اتفاقی که آن روزها سرپرست فجرسپاسی با دست بر میز کوباند دوباره تلنگری به اهالی فوتبال زده بود. به دیگر اتفاقاتی که می شود به آن اشاره کرد ممنوعیت تیم های لیگ برتر از استفاده از گلرخارجی بود. قانونی که بعد از اتفاقاتِ عجیب "عیسی اندوی" کلید خورد و شبانه تصویب شد. در مورد عیسی حرف و حدیث های زیادی گفته شد از خطای شش ثانیه وی، تا آن چهارگلی که در بازی آخر درون دروازه اش شد تا استقلال در مشهد جام را بالای سر ببرد. بعدها یکی از بازیکن های ذوب آهن با طعنه می گوید «جلالی که مرد بود اما عیسی مردتر بود». اما این پایان کار نبود و مدیرعامل ذوب آهن پس از مدت ها وقتی در مورد آن روزِ عجیب که قهرمانی را از دست دادند در مصاحبه ای زنده با دوربین شبکه خبر خندید و گفت «تمام شد دیگر، ممنوعیت گلر خارجی مبارک».

به دیگر اتفاقی که می توان به آن اشاره کرد ماجرای ابراهیم توره بود. ابراهیم توره بازیکن پرسپولیس در رشت مهمان پگاه این شهر بودند. چون این بازی قبل از دربی برگزار می شد بازیکن های استقلال و پرسپولیس آگاه بودند که مراقب باشند اخراج نشوند، یا بازیکن های دواخطاره مراقب باشند سه کارته نشوند. یکی از بازیکن های دواخطاره ابراهیم توره بود. بازی پگاه پرسپولیس چیزی نداشت، استرسِ قبل از دربی در ساقهای بازیکن پرسپولیس احساس می شد. چنددقیقه ای گذشت که توره یکی دوخطا بر روی بازیکن حریف کرد تا دلنگرانی نیمکت نشینان پرسپولیس بیشتر شود. از روی نیمکت به توره می گویند تکل نزند، خطا نکند و فقط به فکر گل زدن باشد. توره که از خطاکردن منع شده بود در یکی از صحنه ها وقتی داور سوت توقف می زند بی جهت به طرف توپ می رود و توپ را به طرف تابلوهای تبلیغاتی شوت می کند و داور یک کارت زرد به توره می دهد. بله درست است، توره از دربی محروم می شود و فصل بعد با امیر به سپاهان می رود. یا به موضوعی دیگر که می توانیم اشاره کنیم این است که هاشم بیگ زاده وقتی که به استقلال پیوست در مصاحبه ای بحث برانگیز با روزنامه خبرورزشی پرده از اتفاقی برمی دارد که بسیار سوال برانگیز بود. هاشم بیگ زاده در بخشی از صحبت هایش می گوید: «امیرخان بهم زنگ زدن گفتن که قراردادم را تمدید نکنم چون فصل بعد مرا برای استقلال می خواهد!» . سال ۸۷ همان سالی است که از هفته دوم به ناصرحجازی التیماتوم می دادند و جلسات شبانه برای مردی را برپا می کردند که بعد از ده سال به خانه بازگشته بود تا دوباره استقلال را بسازد. سالی که امیر مقابل استقلال اولین مشت هارو گره زده بود. صحبت های هاشم بیگ زاده فقط یکی دیگر از نمونه هایی بود که تئوری توطئه دهان به دهان پیرامون استقلال بچرخد. به ماجرای ابراهیم تقی پور در فینال جام حذفی استقلال مقابل پگاه که منجر به بیانیه های تند اهالی فوتبال هم شده بود ورود نمی کنم. - با آرزوی سلامتی برای ابراهیم تقی پور که از بیماری سرطان رنج می برد-

از مبحث بازیکنان که بگذریم. بازی های زیادی بوده است که امیرقلعه نویی را کنارخط دیده اید. لابد از اعتراض های همیشگی ایشان به داور و زمانه آگاه هستید. برای روشن شدن این ماجرا بدون آنکه قضاوتی کنم ، تنها رجوع می کنم به صحبت های مجید بصیرت در تاریخ نهم شهریور ۱۳۹۳. مجید بصیرت که سابقه همکاری با امیر قلعه نویی را داشته است، در مصاحبه ای تکان دهنده اعلام می کند: «آقای قلعه نویی یکی از مفاخران فوتبال ایران است اما گاهی امیر خان به من می گفت اگر کنار زمین می آیی وقتی داور تصمیمی می گیرد اگر درست هم سوت می زند باید اعتراض کنی و سروصدا کنی. اینگونه هم استادیوم تحت تاثیر قرار می گیرد هم روی داور تاثیر می گذارد و بازی برایمان درمی آید. بصیرت ادامه می داد که این کار را دوست نداشت اما موظف بود گاهی این کار را با سایر نیمکت نشینان انجام دهند». نمونه های متعدد دیگری وجود دارد اما با استناد به حرف های مجید بصیرت بهتر می توانیم دلیل اعتراض های امیر قلعه نویی را متوجه شویم.

از این مباحث عبور کنیم تا برسیم به مسائلی که اقای قلعه نویی به گفته خودشان پایبند به آن ها هستند. یعنی «مسائل اخلاقی و ارزشی». چندسال پیش که امیر قلعه نویی به حرم امام رضا رفته بودند وقتی خبرنگاری از ایشان سوال کردند آیا شما شهروند امریکا شده اید، کمی برافروخته شد و گفت «در امام رضا از امریکا نپرسید». همان روز یکی از درهای سحن امام رضا علیه السلام بسته شد، و مردم امیر قلعه نویی را نگاه می کردند که به تنهایی نماز می خواند. حتما تصاویری از آن نماز معروف را دیده اید. من قضاوتی در مورد این عمل ندارم، و هرگز به خودم اجازه نمی دهم برداشتی داشته باشم، چه بسا برای خیلی از مفاخران و هنرمندان کشور هم چنین کاری را انجام می دهند. اما برای آنکه کمی مساله روشن تر شود باید برگردیم به چندسال پیش. «امیر قلعه نوعی در استادیوم آزادی از دست دادن با یک جانباز شیمیایی خودداری کرده است». این همان خبری بود که خیلی زود روی خروجی ها قرار گرفته بود. آن هم به دلیل انتقادی فنی و فوتبالی از عملکرد استقلال در روزنامه!. آقای قلعه نویی که همواره از مسائل ارزشی و دینی می گویند و بسیار هم در این زمینه پیشتاز هستند چگونه راضی شدند دستان مجروح یک جانباز ۸سال دفاع مقدس را رد کند؟ این سوالی بود که دوست آن جانباز در صفحه مجازی خود با تصویری دلشکسته از دوستِ جانبازش نوشته بود.

گمانم این خاطره را مردم باید در خاطرشان باشد. نوروز چندسال پیش بود که در لابه لای تبریک و سرور، خطر تصادفات بیشتر از همیشه آزاردهنده بود، خانواده هایی که در یک اتفاق سال جدید را با عزاداری آغاز می کنند. برنامه ای از شبکه سه با نام سفرسلامت پخش می شد و پلیس های راهبر از مردم تقاضا می کردند که مراقب باشند و از عواقب این اتفاقات تصاویری و فیلم هایی را پخش می کردند تا مردم بیشتر مراقب سلامتی خودشان و دیگران باشند. مهمانانی هم هرشب به این برنامه دعوت می شدند تا نظراتشان را بگویند. یکی از این مهمانان امیر قلعه نویی بود که آن روزها محبوبیتِ زیادی در استقلال داشت. مجری برنامه در خلال یکی از سوالات با شوخی از امیرقلعه نویی سوال کرد آیا شده شما در رانندگی مرتکب خلاف بشید؟ پاسخ امیر اینگونه بود: «نه خداوکیلی خلاف نکردم و همیشه به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام گذاشتم». مجری دوباره به شوخی می گوید حالا یک بار هم خلافی نکرده اید؟ امیر می گوید «راستش یکبار فقط خلاف کرده ام که یک خیابان یکطرفه را رفتم اونم چون پای یک کار خیر وسط بود باید به یک بیمارستان کمک مالی می کردم این خلافو انجام دادم». بریم یک بخش دیگر ببینیم برگردیم، این را مجری برنامه وقتی که اظهارات امیر را شنید گفت. در این زمینه هم قضاوتی نخواهم داشت، اما مساله آنجا بود همان روزها پسر آقای قلعه نویی -محمدهوتن قلعه نویی- با شانزده سال سن و بدون گواهینامه پورشه سواری می کردند.

یا می توانم یک روز عجیبی را برای هواداران یاداوری کنم. وقتی که کبه بازیکن سیاه چرده استقلال در روزهایی که تیم فوتبال استقلال درگیر بازی های جام باشگاه های آسیا بود، باخبر شد که پدر خود را از دست داده است اما برای تشییع پدرش به کشورش سفر نکرد و در مصاحبه ای فقط یک جمله گفت «برای استقلال می مانم تیم به من نیاز دارد». اگر خاطرتان باشد آن روزها در فضای مجازی و رسانه ای خیلی ها این کار کبه را ستایش کردند. اما در روزی که استقلال در استادیوم آزادی مقابل تیم قطری موقعیت ها را یکی پس از دیگری از دست داد در یکی از آخرین فرصت ها وقتی کبه موقعیت نسبتا خوبی را از دست داد همان لحظه بازی به پایان رسید. نکته تاسف برانگیز اینجا بود که با توجه به میکروفون هایی که کنار زمین بود جمله ای از امیر قلعه نویی شنیده شد که خطاب به کبه می گفت: «**** و بی پدرمادر» . جمله ای که با اخم و تخم امیر همراه بود تا باز سوژه اخبار ۲۰:۳۰ فراهم شود. کبه در زمین گریه کرد و لحظاتی بعد از بازی بیرون رفت، البته هنوز اشک های او با یک جستجوی کوتاه در اینترنت قابل دسترسی است. البته پای امیر یک بار دیگر به اخبار شبکه دو باز شده بود همان روزی که پس از شکست مقابل فجرسپاسی، بازیکنان استقلال به بد و بیراه گرفته شدند تا اکثر حرف های امیر با صدای بوق های ممتد پخش شود.

امیر بر روی نیمکت هم اخلاق خاص خودش را داشت. در یکی از بازی ها که امیر قلعه نویی طبق سنت همیشگی اش به همه چیز معترض بود، مجید صالح که آن روزها مربی استقلال و دستیار امیر بود، نزدیک قلعه نوعی شد و نکاتی تاکتیکی و فنی را که با رسم شکل بر روی تخته کوچکی در دست داشت به قلعه نویی نشان داد، که به یکباره قلعه نویی به شکلی برافروخته گفت: «تا دوربینو دیدی اومدی سمتم ؟! تو داری به من میگی چیکار کنم چیکار نکنم؟! برو بشین سر جات». این خبر در روزنامه های ورزشی -تیتر اول روزنامه خبر ورزشی- هم انعکاس شدیدی داشت. چند مدت بعد مجید صالح به صورتی محترمانه کنار گذاشته می شود تا امیر قلعه نویی با دستیاران دیگری همچون برادران عرب و منصور عظیمی به سلطنت خود ادامه دهد.

سرتان را بیش از این درد نیاورم. شبهه ای وجود ندارد که امیر قلعه نویی مربی پرافتخار لیگ برتر است، اما مساله سوا از مباحث جام و مدال، صحبت از اخلاق و محبوبیت و البته فوتبال پاک است. امیر قلعه نویی در آخرین مصاحبه خود پس از بازی استقلال و ذوب آهن بار دیگر ناراحتی خود را از مربیان خارجی اعلام کردند. اما بهتر است یاداوری کنیم که آقای قلعه نویی با شکست چهارگله مقابل اسکوچیچِ ملوان، شکست مقابل سپاهانِ زلاتکو کرانچار، شکست مقابل بوناچیچ ذوب آهن، شکست مقابل مسِ بوناچیچ، شکست مقابل تونی الیویرای تراکتورسازی و شکست های اسفناک دیگری را مقابل مربیان خارجی در کارنامه دارد. امیر مقابل مربیان خارجی یا به قول خودش اجنبی ها همواره با تیم های قدرتمندی که داشته اکثرا ناموفق بوده است، پس امروز وقتی مصاحبه ایشان را مرور می کنیم زیاد به آن خرده نمی گیریم. با احترام؛ مردمی که تاثیرات کارلوس کیروش و برانکو ایوانکویچ را در فوتبال ایران دیده اند خودشان بهترین قاضی برای این دست از مصاحبه ها هستند. راستی چه دنیای عجیبی شده است؛ مردی که می خواست همانند علی پروین اسطوره بشود دیگر هیچ شهری برای او آنچنان به استقبال نخواهد رفت، مردی که سودای شکست ناپذیری را داشت حالا تبدیل شده به کسی که هواداری همانند گذشته برایش هورا نمی کشد. امیر برای استقلال و فوتبالی که پوست انداخته است به سمت شکوفایی و نواوری تمام شده است. راستش فوتبال به امیر بدهکار نماند، همانطور که به مایلی کهن ها درخشان ها و منصور عظیمی ها بدهکار نماند.

منصوریان هم از استقلال رفت، به قول فوتبالی ها از استقلال حیا کرد، استقلال را رها کرد.منصوریان از مردم و هواداران عذرخواهی کرد و خاطره ای شد کوتاه، آنچنان تلخ نبود که فراموش نشود، آنقدر شیرین هم نبود که جای خالی اش احساس شود. اما آنچه مسلم است پس از این منصوریان هربار که به استادیوم بیاید هرگز در استقلال هو نخواهد شد.حتی به جرات می گویم تشویق هم می شود. حکایت علیرضا منصوریان شبیه به ناصرحجازی نبود، منصوریان همانند حجازی مظلوم نبود، مافیای سایه آنچنان در تعقیب اش نبود. همانطور که محبوبیت منصوریان بدون هیچ جامی کمتر از امیر هم نشد. منصوریان رفت تا استقلال در جستجو با ناخدایی دیگر با او بیعت کند. در این وانفسا مافیای سایه بزرگ ترین درسی بود برای هواداران، که هرگز به انتظار مدال و جام های ناپاک ننشینند. حکایت مافیای سایه شبیه به پیر پائولو پازولینی است که فقط چند هفته مانده به اکرانِ فیلمش کشته شد، عصر سنتی امیر هم برای همیشه برای استقلال تمام شد.

پائولو کوئلیو در بخشی از کتابش نوشته: «سقوط، از طبقه ی سوم همانقدر دردآور است که سقوط از طبقه ی صدم، اگر قرار است سقوط کنم بگذار از جایی بلند باشد نه پَست» . سرنوشتِ امیر عجیب ترین سقوطی بود که مردم دیدند. مردی پرافتخار که در هر شهری افتخارآفرینی کرد باز هم هواداران او را دوست نداشتند. بچه ی پایین شهر که نزدِ مردمانش ژنرال شد به آنجا رسید که همان مردم درجه هایش را درآوردند. مردی جدا بافته از مکتبی بیگانه که بیش از نیم قرن از زندگی اش گذشت و شاید دیگر هیچ فرصتی برای لمسِ دوباره ی نیمکتِ آبی ها نداشته باشد، نیمکتی که سالها برایش زحمت کشید، عرق ریخت، در سایه ماند، و برای به دست آوردن محبوبیت از خیلی باورها و آرمان ها گذشت اما هرگز محبوبِ دلِ آبی ها نشد که نشد. شاید همانگونه که امیر اعتقاد داشت «عزت و ذلت دستِ خدا بود». و بدرود آقای منصوریان
۱
Salar
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۱۶
خداوند ان شالله همه ی حسودها را شفا بخشد
۴
داریوش
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۰۹:۰۹
گیر دادید به قلعه نویی ولکنش هم نیستید .دست از سرش وردارید بابا
۴
فرهاد
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۷:۴۱
قدوسی دیگه اسمت را نمی نویسی زیر مطالبت؟ هنوز داری می سوزی از باخت پرسپولیس
۱
خوارکیسه ها
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۸:۰۵
اصل شهرنویی
۷
خربین
سه شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ۱۸:۲۷
فعلا درآورده واسه لنگیا
۱ ۱
پدر خربین
چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۳:۴۴
۹۹ هفته س زیرمونی و جررررررررررخوردی:)))))
۱
به اشتراک بگذارید
لینک مطلب
x
بیشتر